تبليغاتX
سینمای ایران
جدیدترین اخبار درباره سینمای ایران/ گزارش اکران/ آمار فروش/فیلتر شکن
 

 

این وبلاگ  تا تاریخ  ۱۲/۱۲/۸۷  به روز

 

              نمی شود

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

پس از اعلام خبر جایزه بهترین کارگردانی (خرس نقره‌ای) در جشنواره برلین 2009 محمدرضا گلزار با ارسال متن کوتاهی برای سایت سینمای ما این موفقیت بزرگ را به سازندگان فيلم، مسئولان فرهنگی، سینماگران و مردم ایران تبریک گفت:

«جناب آقای اصغر فرهادی و گروه سازنده فیلم درباره الی؛
خبر حضور موفق فیلم شما در جشنواره جهانی معتبر برلین و کسب جایزه بهترین کارگردانی این جشنواره از سوی هیئت داوران برای تک تک اهل سینما مایه مسرت و افتخار است. به سهم خودم این موفقیت بزرگ را به اصغر فرهادی فیلمساز خوب سینمای ایران، گروه سازنده فیلم، تمامی سینماگران کشورم، مسئولان فرهنگی این سینما و سینمادوستان ایرانی تبریک می‌گویم. از صمیم قلب امیدوارم در سال جدید شاهد موفقیت‌های بیشتر و بزرگتر سینمای نوین ایران باشیم.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

امیر قادری: این یکی جایزه فرق می‌کند. بعد از سال‌های سال که جشنواره‌های خارجی به «کاردستی»‌های ایرانی جایزه داده‌اند و سینمای ما را به دلایل فرامتنی تحویل گرفته‌‌اند (به جز در موارد معدودی مثل چند فیلم کیارستمی و مثلا لیلای مهرجویی)، این جایزه جشنواره برلین به اصغر فرهادی برای بهترین کارگردانی، آغاز یک فصل تازه است. همان طور که دیتر گاسلیک مدیر جشنواره برلین گفت، امیدواریم درباره الی (بعد از اتفاق‌ای که باید پس از حضورهای جهانی «نفس عمیق» می‌افتاد، و نیفتاد)، طلیعه‌دار حضور نوع جدیدی از سینمای ایران در جهان باشد. در شرایط تازه‌ای که در آن سینمای ما را به عنوان سینما تحویل بگیرند، و نه بیش‌تر به خاطر «نگاه پاک و انسانی» یا «تلاش برای احقاق حقوق زن‌ها و بچه‌ها و حاشیه‌نشین‌ها» و همچنین «خلق نشانه‌های دموکراتیک در کشوری جهان سوم»‌ای، آن طور که تا به حال مد بوده و رسم بوده. پیش از این هم در نیمه شب اولین تماشای «درباره الی» در سینما فلسطین نوشتم که این فیلم را نباید در محدوده سینمای 1387 ایران سنجید، که این فیلمی است با استانداردهای 2008 سینمای جهان. و حالا اعطای جایزه بهترین کارگردانی جشنواره برلین به اصغر فرهادی (و باز نه مثلا جایزه‌هایی از قبیل «نگاه نو» یا «احساس پاک» و از این قبیل)، آن هم در جشنواره‌ای مثل برلین و نه از این جشنواره‌‌های محلی و منطقه‌ای، سینمای ایران را در موقعیتی قرار داده که همیشه در آرزویش بوده‌ایم. حالا و با این فیلم و با این «اجرا»، می‌شود پز سینمایی را داد که اعتبارش را از خودش کسب می‌کند و نه از محیطی که در آن متولد شده،یا مرزبندی‌های سیاسی و اجتماعی‌اش. این فیلمی است که فرهادی را در موقعیتی فراتر از یک فیلمساز صرفا ایرانی قرار می‌دهد و سینمای ایران را در موقعیتی مستحکم در میان سینمای حرفه‌ای جهان. توانایی فرهادی در واقع‌نمایی را در کمتر فیلم مهمی از سینمای امسال جهان دیده‌ایم. این جایزه مهمی است، چون اگر اصغر فرهادی در هر جای دیگر دنیا چنین فیلمی با چنین درک فوق دقیقی از دنیای اطراف و آدم‌هایش ساخته بود، باز شایسته تقدیر و احترام بود. و چه خوب که حالا این تقدیر و احترام بین‌المللی متعلق به فیلم و فیلمسازی ایرانی است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

نيما حسني‌نسب: قضاوت‌ درباره فيلمي كه مضمون پيچيده و چندلايه‌اش اصلاً درباره "قضاوت‌"‌كردن است، كار ساده‌اي نيست. اتفاق‌ عجيب، نادر و منحصر به فرد جشنواره بيست و هفتم درست در همين‌جا شكل مي‌گيرد و رخ نشان مي‌دهد. بعد از چند روز گفتن و شنيدن، چند روز نوشتن و خواندن درباره اين‌كه ما (يعني منتقد و نويسنده سينمايي) تا كجا و چه‌قدر و چه‌گونه حق و امكان و اجازه قضاوت‌كردن درباره كارها و آثار ديگران را داريم، ناگهان اين نكته از دلِ يك فيلم و از پس پرده سينما بيرون آمد و همه‌مان را شگفت‌زده و مبهوت رها كرد.
هيچ سالي تا به امروز به ياد نمي‌آورم كه بحثِ داوري و قضاوت درباره فيلم‌ها تا اين اندازه جدي، پر حرف و حديث و جنجالي شده باشد. روزنامه‌ها و ويژه‌نامه‌هاي اين روزهاي جشنواره را كه مرور كنيد، به نكته كليدي و به رمز و راز گوهرِ نهفته در پس ظاهر ساده «درباره الي ...» مي‌رسيد. سينما به شكلي معجزه‌وار باز هم در يكي از عجيب‌ترين اشكال ممكن نشان داد كه خودبازتابنده‌ترين و افشاگرانه‌ترين رسانه و هنري‌ست كه ما آدم‌هاي امروزي در اختيار داريم تا در اين آينه شفاف چهره‌هاي مختلف خودمان و ديگران (چه فرقي مي‌كند؟) را ببينيم و بعد كه همه چيز تمام شد و پرده فرو افتاد، ارزش‌گذاري‌اش كنيم و داوري و نظر و (باز هم تكرار مي‌كنم) "قضاوت‌"‌مان را درباره چيزي كه ديده بوديم در معرض نقد و داوري بقيه قرار بدهيم. اين پيچيده‌ترين نكته‌اي‌ست كه «درباره الي ...» را در جشنواره امسال به اتفاقي تكرارنشدني تبديل مي‌كند و بر ماندگاري‌اش مهر تاييد مي‌زند.
تكرار مكررات است نوشتن درباره «درباره الي...» با اين اسم بامسما كه مثل خود فيلم همان‌قدر ساده به نظر مي‌رسد كه پيچيده و آن سه نقطه‌ي پاياني كه اين اسم ساده را تا فرسنگ‌ها دورتر از ‌چيزي كه درباره‌اش تصور مي‌كرديم امتداد مي‌دهد، جلو مي‌برد و همچنان مبهم و رازآميز و بي‌پايان نگه‌اش مي‌دارد. تكرار مكررات است تعريف‌كردن از «درباره الي ...» و توصيف ويژگي‌ها و قابليت‌هاي سينمايي‌ كم‌نظيرش در ميان توليدات سينماي ايران و تشريح و تحليل دلايل اين تمايز و تفاوت. اين‌ها را اين روزها حتماً آن‌قدر خواهيد خواند و خواهيد شنيد كه ترجيح مي‌دهم عجالتاً از اين روند پرشتاب و رقابتِ پر سرعت بر سر توضيح و توصيف‌شان دست بكشم و بگذارم تا زمان، خودش موقع و امكانِ داوريِ سينمايي درباره فيلم را فراهم كند. چيزي كه تصور مي‌كنم تكرار مكررش لازم و واجب است و جايش ميان اين‌همه تعريف و تمجيد به‌حقي كه اين روزها نثار كيفيت فيلم و فيلمساز و تك‌تك عوامل يكه‌اش مي‌شود خالي‌ست، اشاره به همين قابليت خودبازتابندگي و افشاگرانه‌ي آن است.
«درباره الي ...» در سالي به جشنواره فجر آمد كه همه مشغول قضاوت‌كردن ديگران بوديم. عده‌اي داوري فيلم‌ها و سازندگانش را بر عهده گرفته بودند و گروهي درباره اين داوري‌ها و ارزش‌گذاري‌ها قضاوت مي‌كردند و مي‌كنند و خواهند كرد. لحظه‌اي به اين موقعيت فرضي فكر كنيد كه "فيلم‌هاي جشنواره" همان "اليِ فيلم «درباره الي ...»" هستند و هر كدام از ما كه اين روزها به‌قدر فضا و فرصت و امكاني كه در اختيارمان بود، در مورد "فيلم‌هاي جشنواره" گفتيم و نوشتيم، همان " همسفران و شخصيت‌هاي ديگر " فيلم هستيم. تازه حالا بازيِ پيچيده و رازآميز اصلي شروع مي‌شود كه هر كدام در خلوتِ خودمان دوست داريم جاي كدام شخصيت و كدام همسفر الي باشيم و در نوشته‌ها و اظهار نظرهاي‌مان كدام‌شان به نظر مي‌رسيم. اگر بخواهيم اين بازي دشوار را ادامه بدهيم، مي‌شود جلوتر هم رفت و به اين نتيجه رسيد كه اصلاً هر كدام چه‌قدر امكان درست و فضا و موقعيت واقعي براي قضاوت در اختيارمان بود، چه‌قدر از چيزي كه قضاوتش كرديم شناخت و آگاهي داشتيم و از آن مهم‌تر داوري‌هاي‌مان تا چه حد شفاف و از روي انصاف و براساس داده‌ها و اطلاعات و اعتقادمان بود و تا چه حد برمبناي خيلي چيزهاي حاشيه‌اي و فرامتني و دور از واقعيتِ ديگر.
درس مهم و اساسي و فراموش‌نشدني «درباره الي...» شايد همين باشد كه اصغر فرهادي با ساخت اين فيلم - خواسته يا ناخواسته - ما را درگير و گرفتارِ حقيقت و واقعيتِ قضاوت‌هاي‌مان كرد. از اين منظر، يك وجه جدي و شايد ناديده‌گرفته‌شده «درباره الي ...»، فرصتي‌ست كه به تماشاگرش مي‌دهد كه در قضاوت‌ها و ارزش‌گذاري‌هايش در برابر چيزهاي ديگر فكر كند و به اين نتيجه برسد كه در جايگاه كدام شخصيت فيلم است و دلش مي‌خواست جاي كدام‌يكي باشد. الي اين‌جا تمثيلي از فيلم‌ها و اصلاً خودِ سينماست و ما كه بيننده و داور و منتقد و نظردهنده‌اش هستيم، رو در روي آزمون دشواري قرار گرفته‌ايم... و فرصت فكر كردن درباره اين رودرروييِ دشوار و جذاب و خطير مثل همان سه نقطه‌ي انتهايي نام فيلم مي‌تواند تا كجاها كه امتداد داشته باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 















         با ما باشید



+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

در باره الی اصغر فرهادی



دیشب ساعت  12 توقیف


شد امروز در سینمای آزادی


و استقلال نمایش ندارد





+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

وقتي داشتم فيلم «درباره الي» اصغر فرهادي را در سانس فوق العاده آخر شب سينما فلسطين مي ديدم، ناخودآگاه به اين موضوع فکر کردم که چقدر اين آدم هاي جمع شده در يک ويلاي مشرف به دريا اسير تقديرند. اين در «اسارت تقدير بودن»، تم مشترک فيلم هاي فرهادي از «رقص در غبار» و «شهر زيبا» تا «چهارشنبه سوري» و «درباره الي» است. مجموعه آدم هايي که او در اين فيلم ها به تصوير کشيده در دل روابط و مناسبات روزمره خود حضوري منفعلانه ندارند و همواره تلاش شان تحميل خود به شرايط است، اما نهايتاً گريزي از تقدير ندارند.

اين اسارت و ترکيب «جبر و اختيار» را فرهادي در دو فيلم اخيرش (چهارشنبه سوري و درباره الي) که به طبقه متوسط جامعه شهري نزديک شده، به نحو بارزتري نشان مي دهد. او کنتراست موجود در اين طبقه را در فيلم آخرش به شکل عيان و- در عين حال - تکان دهنده نشان مي دهد.

چه زود تق همه آن شادي ها و بزن و بکوب هاي لحظه يي درمي آيد و اين آدم هاي به ظاهر سرخوش نسبت به يک فرد (الي) و واقعه مرتبط با او واکنش هاي مختلف نشان مي دهند. مي بينيم که رفته رفته اين ميهمان ناشناخته و واقعه ناگوار متصور شده براي او چقدر در روابط دوستانه و زناشويي بقيه افراد اختلال ايجاد مي کند و فضا و موقعيتي به ظاهر تفاهم آميز را به سوء تفاهم کامل سوق مي دهد و ناخود آگاه بستري فراهم مي شود تا آدم ها نسبت به هم «قضاوت» غيرمنصفانه يي داشته باشند. دلم نمي آيد در اين يادداشت، وارد جزييات ظريف و هوشمندانه فيلم شوم و به تک تک آنها بپردازم و ترجيح مي دهم اين کار را به زمان مناسب ديگري موکول کنم. در واقع، يکي از ويژگي هاي مثبت و قابل دفاع «درباره الي» همين توجه عميق فرهادي به «جزييات» در دل يک سينماي موقعيت و متمرکز شده در روزمرگي هاي اين طبقه مطرح جامعه است.

در پرداختن به اين جزييات است که آن صحنه عنوان بندي در داخل تونل مشرف به شيار باريکي از روشنايي، آن صحنه پانتوميم بازي کردن بعضي از آدم هاي بزرگ و کوچک و توصيف ضمني اتفاق گريز ناپذير بعدي، آن ريختن خرده شيشه ها از لاي پنجره شکسته ويلا در برخورد ميان احمد و الي، آن خنده هاي کودکانه الي حين بادبادک هوا کردن که انگار خودش خبر حادثه شومي را به ما مي دهد و نوع همراهي دوربين با او، آن حرکات دوربين روي دست در قسمت دوم فيلم که همراه با آدم ها به سمت کانون حادثه و فاجعه مي رود و همه اضطراب ها و دل نگراني ها و هول و هراس آنها را ثبت مي کند، آن اتومبيل ب ام و آلبالويي رنگ مدل قديمي که در نماي ماقبل انتهاي فيلم توي شن هاي کنار ساحل گير کرده و موقعيت واقعي طبقه متوسط اين زمانه را (در تداوم و تکرار زندگي) نشان مي دهد و...

آن مکث کوتاه دوربين در آخرين نماي فيلم روي سپيده که تنها و بهت زده و سر در گريبان پشت ميزي در يکي از اتاق هاي ويلا نشسته، معنا پيدا مي کنند و ارزش هاي انکارناپذير اين فيلم «اصغر فرهادي» را از جنبه هاي مختلف مضموني و ساختاري و زيبايي شناسي بصري و کار با مجموعه بازيگرانش نشان مي دهد. اميدوارم «اصغر فرهادي» از بيان اين واقعيت که حالا ديگر يکي از مطرح ترين و خوش قريحه ترين فيلمسازان سينماي ايران به شمار مي آيد، دچار غرور بيش از حد نشود.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

امير پوريا؛ از نقش جوانان عاصي و پرخاشجو در «بوتيک» و «اين زن حرف نمي زند» و «کافه ستاره» تا بيمار رواني فيلسوف منش «حس پنهان» تا عراقي عاشق «روز سوم» تا نقاش پيري به نام حسين سياوش کسرايي (و نه برخلاف تصور برخي، سياوش کسرايي شاعر) در فيلم «شبانه روز» ساخته خوش ترکيب و اثرگذار کيوان عليمحمدي و اميد بنکدار، حامد بهداد ده ها نقش متفاوت را در کارنامه اش ثبت کرده که فارغ از هر ويژگي مثبت يا منفي و عميق يا متوسط، يک نکته مهم و دروني ديگر را درخصوص خود او نشان مي دهند؛ در منش و رفتار و نوع مواجهه او با زندگي و سينما و نقش و کار، خبري از «عادي بودن» نيست، حتماً به سراغ نقش ها و تجربه هاي عجيب و بعيد مي رود، حتماً رويکردهاي نامعمولي را براي ايفاي آنان برمي گزيند و حتماً حتي ريسک بد درآمدن نقش هاي غيرمتعارف و تجربه هاي تازه را به اطمينان از کار روي نقش هاي دم دست امتحان پس داده ولي منفعل و بيش از حد آشنا ترجيح مي دهد. اينها همه مي تواند بسته به کار و زمان و عرصه تصميم گيري او، خوب ً خوب يا بدً بد از کار دربيايد. اينها به تنهايي «ويژگي» است؛ نه کاستي است و نه امتياز. ولي گاهي که اين ريسک پذيري به نتيجه يي دلخواه مي رسد، مي توان با اطمينان گفت که همان انتخاب هاي غيرعادي بهداد مهم ترين بستر شکل گيري نقش و بازي او بوده است. بازي بهداد در يکي از چندين واحد داستاني فيلم «شبانه روز» يکي از اين موارد است. با او درباره اين نقش و نوع حرکت او براي ايفايش به گفت و گو نشستم و مثل هر هم صحبتي ديگر با او، اين بار هم مطمئن شدم که آن انتخاب هاي عجيب ريشه در نگاه و فرديت عجيب خود او هم دارد.

---

-به يک معناي کلي، معتقدي بازيگري واقعاً هنر است؟ يعني آن را مثلاً تزيين يا ابزاري براي کار خلاقه دو عرصه فيلمنامه و کارگرداني نمي داني؟

به نظرم تفاوت عمده خيلي از بازيگران با همديگر، درست همين جاست که خودش را نشان مي دهد. ماجرا اين است که تئاتر و حرکات موزون في نفسه هنرند و جزء هفت هنر محسوب مي شوند. و تئاتر اتفاق نمي افتد مگر اينکه آدمي روي صحنه باشد. آن آدم بازيگر است و ضمناً يکي از کارهايش بايد احاطه بر حرکات موزون باشد و در ضمن بايد ديالوگ هايش را خوب بگويد و تو نخواهي توانست ديالوگ را خوب بگويي مگر آنکه اشراف به ادبيات داشته باشي و باز ادبيات هم خود يکي ديگر از هنرهاي قديم و عظيم است. همين طور مي شود ادامه داد و حتي آواز خواند به عنوان بازيگر؛ که اين خودش بخشي از موسيقي است و موسيقي خودش هنر ديگري است. يک بازيگر مي تواند اتفاق هنرمندانه يي باشد. همين طوري خالي خالي. يعني همين طوري خودش و نه فقط توي کارش. به طور فردي و در خلقت اش مي تواند هنرمندانه باشد. چنين آدمي نمي تواند فقط يک تزيين کننده خلاقيت فيلمنامه و کارگرداني باشد. بازيگري به نظرم ترجمه انديشه است. نه از زباني به زبان ديگر، بلکه فقط از مديومي به مديوم ديگر، براي کشاندن ماورا به ورا، يا تبديل ذهنيت به عينيت. دو بازيگر خوب مي توانند با دو روش متفاوت، از يک نقش نوشته شده روي کاغذ دو اثر متفاوت خلق کنند. پس اين نشان مي دهد که کار آنها خلق است، نه تزيين. چون در غير اين صورت، اگر فقط ابزاري بيش نبودند، نمي بايست کارشان در محصول با هم تفاوتي مي کرد. دو آچار، دو پيچ گوشتي، با هر ميزان تفاوت ظاهري در نهايت فقط پيچ را مي بندند يا باز مي کنند. از تفاوت محصول مي شود به ذات خلاقه کارها پي برد. بازيگران خلاق اين طورند و بقيه، حتي به نظرم تزيين هم نيستند يعني حتي ممکن است به جاي زينت بخشيدن، زشتي هم ايجاد کنند.

-پس تعريف ما به سطح و نوع کار بازيگر بستگي دارد و هميشه واحد نيست. اما آيا معتقدي که اين خلاق بودن حتماً با تغيير وجوهي از نقش همراه است؟

ممکن است همراه باشد و ممکن است اين تغييراتي که بازيگر در نقش به نسبت آنچه روي کاغذ بوده، به وجود مي آورد، به قدري ريز و جزيي باشد که حتي به چشم نيايد. ولي در شکل کلاني تاثير مي گذارد و جلوه نقش را عوض مي کند. تصويري که مارلون براندو در فيلم «زنده باد زاپاتا» از اميليانو زاپاتا مي سازد، شايد ربط چنداني به رئاليته زاپاتاي واقعي نداشته باشد. اما وجوه شاعرانه يي از نقش را منتقل مي کند که باور ديگري نسبت به آن در تماشاگر شکل مي گيرد. به حس او رجوع مي کند و به آن جسم مي دهد.

-برسيم به نقش عجيب پيرمرد نقاشي که در «شبانه روز» بازي کرده يي. فيلم واحدهاي داستاني مختلفي دارد که ظاهراً از هم جدا هستند ولي در همان حس و حال و فضاي شاعرانه به هم ربط پيدا مي کنند. با نقش ات خيلي مستقل از بقيه فيلمنامه مواجه شدي يا اينکه مدام حواست به پيوندش با حال و هواي داستان هاي ديگر بود؟

نه، خيلي مستقل از بقيه ديدم اش. فيلم خودش لحن يکدستي دارد و به رغم اينکه حتي سبک بصري اپيزودهاي مختلف با هم فرق مي کند و برخي مونوکروم و برخي رنگي اند و به رغم اينکه حتي زمان قصه ها به لحاظ دوره تاريخي گاه با هم تفاوت هايي دارد، فيلم يکدست است. به جهت زيبايي در کادربندي و عکاسي، اندازه معلق بودن دوربين، اندازه مجاز فوکوس و فلو بودن تصاوير، يکدستي دارد. اما با همه اين حرف ها اگر حسين سياوش کسرايي را خود حسين سياوش کسرايي بازي مي کرد، مي شد همان چيزي که گفتي. يعني سعي مي کرد خودش را در ارتباط با بقيه قصه هاي فيلم بازآفريني کند. ولي براي من که دارم نقش او را «بازي» مي کنم، کارم مجرد و جدا از بخش هاي ديگر مي شود و شد. چون تفاوت سني ما به اندازه کافي نقش را بين بقيه نقش و داستان ها منحصر به فرد مي کند و روش هاي ديگري را مي طلبد. لزوم اش را نمي دانم...

-يعني لزوم اينکه تو بايد اين نقش را بازي مي کردي؟

بله، اينکه اصلاً چرا به سراغ من آمده اند.

-يعني کلاً هيچ وقت اين را از کارگردان نمي پرسي؟ نمي پرسي که اصلاً چرا مرا انتخاب کردي تا بداني از تو و کارت چه شناختي دارد و تو را چطور مي بيند، تا دستگيرت شود که از تو چه مي خواهد؟

اين بار نپرسيدم. همين «شبانه روز» يکي از معدود مواردي بود که نپرسيدم. راستش را بخواهي، فقط وقتي بازي اش کردم، تازه پرسيدم. نمي فهميدم چرا دارد اين اتفاق مي افتد. ولي يک چيز را مي دانستم و آن اينکه در خرافات ذهنم اين بود که خود حسين سياوش کسرايي مرا انتخاب کرده. شايد هم بتوانم برايت توضيح بدهم چرا. شايد وجوه مشترکي يا گاهي حس و حال مشترکي با هم داريم که او مرا انتخاب کرده و من نمي دانم اين اشتراکات ممکن است چه باشد، يا اصلاً وجود دارد يا نه؟ گفتم که گوشه يي از خرافات ذهن من است. راستش محصور شدن من توي آن لباس، مثل گرفتار شدن توي قفس بود. و من تا وقتي توي آن قفس قرار نمي گرفتم، حس نمي کردم نقش در من نشسته. آن همه ريش و مو و سبيل روي صورتم و آن طرز ايستادن کج و حالت قرار گرفتن پاها، واقعاً باعث مي شد حس کنم نقاش فقيد در جسم من هبوط کرده است. خب، اين همه بازيگر 60-50 ساله داريم که خيلي هايشان با گريمي خيلي ساده تر از اين چهار ساعتي که من هربار زير گريم مي نشستم، شباهت هاي ظاهري لازم را با نقش پيدا مي کردند. چرا بايد سراغ من مي آمدند. بعد از بازي متوجه شدم که آنها پشت اين ظاهر، پشت اين سن و سال، انرژي مشخصي مي خواهند. در واقع مي خواهند با وجود رنجوري فيزيکي و کهولت، اين انرژي مثل همان جسمي که محصور يک قفس است، در حسين سياوش کسرايي فيلم وجود داشته باشد. فقط همين. مغناطيسي لازم بود که برايش پي من آمدند. وگرنه کار خاصي نکردم.

-نگران اغراق نبودي؟ نقشي با اين گريم سنگين و با اين اختلاف سني با بازيگر، اين خطر را دارد که بازيگر به جلوه نمايي خودش و هيبت ظاهري متفاوت و عجيبش دچار شود. احتياط براي پرهيز از اغراق، توي ذهنت نبود؟ اصلاً احتياط هايت حين اجراي نقش چه بود؟

جسارت گاهي ممکن است از سر جهل باشد و گاهي بسيار آگاهانه و مثلاً از سر اتکا به چيزي. ولي راستش را مي گويم، جسارت من از جهل است. گاهي خودم نمي دانم دارم چه کار مي کنم. به قول رضا کيانيان که بهم مي گفت فقط بايد احمق باشي که چنين کاري بکني. الان هم خودم فکر مي کنم حماقت کرده ام، از جهاتي. ولي همين کار را اگر نمي کردم، اتفاق و تجربه يي برايم شکل نمي گرفت. حالا تا همين اندازه يي که به بار نشسته، خدا را شکر مي کنم. شايد به طور کامل به بار ننشسته باشد، ولي خود تلاش و تجربه براي من بيشتر اهميت دارد. خودم از خودم بيشتر توقع داشتم، ولي نمي دانم چرا موقع انجام کار بدون ترس اتفاق افتاد. احتياطي به خرج نمي دادم. شايد اين از همان جهل مي آيد. ترس من حالاست که ديگر نمي شود براي بهتر شدن اش کاري کرد. اين طوري که هست، شکل گرفته و روي پرده است و تمام. براي بازيگر تجربه متفاوتي است و نصيب هرکسي نمي شود. وقتي چنين نقشي بهت پيشنهاد مي شود و امکان کار در آن به وجود مي آيد، بايد ازش استقبال کني. فقط بايد اين را بگويم که در طول کار يک چيزي که پيش آمد و فکرش را نمي کردم، اين بود که نسبت به سواد بصري اميد و کيوان، احساس ضعف کردم. اين نوع سواد هيچ ربطي به پژوهش و اندازه مطالعات ندارد. اين نوعي حس بصري و سواد بصري است در ارتباط با مقوله زيبايي شناسي تصويري. متوجه شدم آنها احتمالاً فيلم، خوب مي بينند و نقاشي، خوب مي شناسند.

-مهم اين است که در اين نتيجه حاصل شده، تماشاگر مدام در طول فيلم از خودش نمي پرسد بازيگر نقش اين پيرمرد کيست. اگر اين دغدغه را مي داشت، ممکن بود دليل اش جلوه نمايي بيش از حد تو باشد. ولي الان ميان آن نماهايي که اغلب نوعي حجاب بر چهره حسين سياوش کسرايي مي اندازند و با ريش و مو يا زاويه دوربين و اندازه قاب، نمي گذارند خيلي تمام رخ و رو در رو صورت اش را ببينيم، تماشاگر پيرمرد را با صدا و طرز بيانش مي پذيرد و البته امکان دارد بعداً با ديدن تيتراژ آخر و اسم تو در نقش پيرمرد نقاش، دچار تعجب شود و واکنش نشان بدهد.

اين چيزي که مي گويي، دقيقاً به دکوپاژ فيلم برمي گردد. دکوپاژ اينقدر منظم بود و درست توي کار مي نشست که کار را يکدست مي کرد و من را شبيه خود کار؛ و بالطبع شبيه و نزديک به يکدستي. به هرحال اين نقش يک مابه ازاي واقعي و بيروني داشت. بايد به خود او هم فکر مي کردم و بازآفريني مي کردم. در مورد صدايش اين را بگويم که طبعاً مجبور بودم و تلاش کردم به جنس صداي خود او نزديک شوم. به عنوان يک بازيگر اين توضيح را بدهم که خودم مي دانم مهم ترين ضعف من در بازيگري، صدايم است. بيان را نمي گويم، خود صدا و جنس صدا و تناليته مورد نظرم است. صداي من يک صداي چپ کوک است که بخش بم اش به شدت ضعيف است. وقت و سرمايه توقف طولاني و بورسيه شدن و تمرين کردن را ندارم و اين از مصائب کار در هنر در سرزمين ماست که وقت بازپروري قواي خودمان را نداريم يا بايد به زور و زحمت در لابه لاي کارهاي متوالي، کمي وقت بدزديم و به تمرين و احيا برسيم. تلاشم را مي کنم اما مي دانم اين مشکل اصلي ام است.

-آگاهي، خودش امکان پيشروي به وجود مي آورد... نقش در اجراي تو با وجود مقداري تلاش براي نزديک شدن به خود حسين سياوش کسرايي و واقع نمايي آن، مقداري هم آبستره است.

باز اين در آن فضا و دکوپاژ، خودش اتفاق مي افتد. مثل يک تابلوي نقاشي است که بلندش مي کني و توي نور مستقيم مي گيري و مي بيني پشت هر رنگ، روي بوم رنگي ديگر و زيرساختي ديگر وجود دارد. در کار بازيگري، آن زيرساخت جسم و فرديت خود بازيگر است که رنگ ها خودش در لايه اول ديده نمي شود و فقط براي ديده شدن رنگ هاي کاراکتر، پس زمينه مي سازد. اندازه نزديکي و دوري دوربين به سوژه و کادر غيرمتعارف مثل قاب اريب يا کادري که يک سرش سنگين تر است، اينها خودش آن آبستره بودن را ايجاد مي کند. کادرهايي که ظاهر ناموزوني دارند اما در واقع نوع ديگر و خاصي از توازن در آنها وجود دارد. خودشان آبستره را ايجاد مي کنند. ولي من به عنوان بازيگر بايد تا مي توانستم خودم را به نقش نزديک مي کردم. به واقعيت بيروني و دروني او نزديک مي شدم. چون آبستره خودش اتفاق مي افتاد. من اگر بهش آگاهانه فکر مي کردم، بازي ام از حالت متعادل خارج مي شد و تظاهر تويش مي آمد. از دکوپاژ و شيوه بصري اميد و کيوان آگاهي کامل داشتم، اما نبايد در لحظه لحظه اجرا به آن فکر مي کردم و بايد مي رفتم سراغ جزء جزء خود نقش و لايه هاي مختلفش. عکس هايش را که اميد و کيوان در اختيارم گذاشتند، ديدم. ايشان را هيچ وقت نمي شناختم و اين يکي ديگر از دلايلي است که مي گويم خرافه يي در وجودم به من مي گويد او مرا براي نقش خودش انتخاب کرده، نه من او و نقش را. تا پيش از شروع کار، در آن يک ماهي که نقش به من پيشنهاد شده بود تا وقتي جلوي دوربين رفتم، فقط او را و عکس ها و حالات ايستادن و نگاه و دست هايش را توي عکس ها و کارهايش نگاه مي کردم. در آن مدت هيچ وقت تمرين نکردم، هيچ وقت صدايش را نساختم و تقليد نکردم؛ تا شب آخر. فقط صدايش را روي موبايلم داشتم و مدام گوش مي کردم و هميشه همراهم بود. خواستم تمرين کنم، ولي باز ديدم بهتر است او را بشنوم و ببينم. تا وقتي گريم شدم و لباس پوشيدم. اين ظاهر تازه باور را به من داد. تا قبلش مي گذاشتم در پس ذهنم وجود و حضور داشته باشد. بعد شروع کردم به بازآفريني. زيرسازي نقش، خود بازيگر است. زيرساخت اين نقش خود منم، جسم و حضور من يا هر بازيگري است که به جاي من در مقام اجرايش برآمده باشد. روسازي آن اميد و کيوان اند، قصه است، دکوپاژ است، خود حسين سياوش کسرايي است.

-بعد ديگر توانستي تمرين کني و نقش را به عمل و به عينيت دربياوري؟

بعد حس ديگري شکل گرفت. حسي که خيلي عميق بود و از همان موقع مرا به طرف اين فکر خرافي برد که او مرا برگزيده. کاري که در عمل مي کردم، خيلي ساده بود. مثل همه نقش هاي ديگرم سعي مي کردم به خود نقش شبيه شوم. واقعاً فکر نمي کردم دارم کار مهم و پيچيده يي مي کنم. نمي خواهم براي کارم شأني بسازم، فقط مي گويم بايد محمل نشستن او در وجود خودم را مي ساختم. بعضي اتفاقات ريز به اين پيکره جان مي داد. زندگي خودش فصل هايي دارد که توي محيط شخصي و فضاي حسي خود آدم ها جاري مي شود و نتايجي غيرقابل پيش بيني به بار مي آورد. من گاهي حس مي کردم چيزهايي، انرژي هايي در اين شخصيت وجود دارد که اجازه مي دهد ديالوگي بگويم يا رفتاري بکنم که توي فيلمنامه نيست، ولي در مسير خود فيلمنامه است. از همان جنس است و شايد حتي در پس سطرهاي فيلمنامه نهان شده اما وجود دارد. مثلاً جايي هست که حسين سياوش کسرايي با همسرش، پيش از آنکه فوت کند، حرف مي زند و مي گويد به بهار گفته يي که ممکن است به زودي زود صاحب يک برادر شود؟ زن از اين شوخي کاملاً خصوصي و مردانه مي خندد. بعد پيرمرد مي گويد ها، چيه، مي خندي؟، اين توي متن نبود، ولي وقتي من اين را گفتم، همسر خود مرحوم آنجا بود و گفت باورت مي شود که اين را مي گفت؟ خود او اين را مي گفت.

-و حتماً خيلي هم متاثر شد.

سر صحنه گريه مي کرد. به هرحال من خيلي ساده و حسي با نقش رو به رو شدم. ولي مي خواهم بگويم انگار چيزي، حسي، حس هايي از خود حسين سياوش کسرايي به من مي رسيد و انتقال مي يافت و کار خودش را مي کرد و شباهت ها يا احساس مشترک پديد مي آورد. من اهل اين اداها و شعارها نيستم که بگويم اصلاً تبديل به نقش شده بودم و دنيا را از ديد او مي ديدم و اينها. ولي واقعاً در صحنه ختم که اطرافيانش و بستگانش دور و بر او هستند، حتي پيش از فيلمبرداري گريه ام گرفت. انگار حس سياوش بود که در من مي گريست. نمي دانم اين از کجا مي آمد، ولي به هر حال اتفاق افتاد و من همه اش اميدوار بودم اين در اجرا هم ديده شود. اين حس مشترک به چشم بيايد و صادقانه هم به نظر برسد. نمي دانم تا چه حد اين اتفاق افتاده است. اما از نتيجه نااميد نيستم و از خود تجربه خوشحالم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

جواد طوسي؛ از سنت شکني «حميد نعمت الله» خوشم مي آيد زيرا تجربه فيلمسازي اش به دنبال چند سال فعاليت مطبوعاتي در نشريات سينمايي، از سر ذوق زدگي و شيفتگي صرف نبوده است. او با اولين فيلم بلندش (بوتيک) ثابت کرد هر سينمايي نويسي را نبايد يک فيلمساز شکست خورده دانست. «بوتيک» تجربه يي نو در حيطه «سينماي اجتماعي» اين دوران بود. ما در رابطه غيرمتعارف يک دختر ناآرام و روياپرداز جنوب شهري با يک کارگر بوتيک که براي خودش اصول و مرامي دارد، تصويري عريان از يک جامعه پرتناقض در حال گذار را مي بينيم. ما نقش بازي کردن آدم ها و رجاله بازي شان براي بقا و گذران زندگي را در دل مناسبات عادي روزمره به وضوح مي بينيم. «حميد نعمت الله» در بستر چنين جامعه يي، مي خواهد مراقب نسل جواني باشد که زير پايش بيش از حد خالي است. حالا او با «بي پولي» ثابت مي کند که «بوتيک» يک اتفاق استثنايي نبوده و مي توان روي او به عنوان فيلمسازي خوش قريحه و زمانه شناس و پايبند به پايگاه اجتماعي اش حساب باز کرد. او بدون آنکه بخواهد به ذائقه هاي سهل پسند اين دوران باج دهد، در تلاش براي ايجاد جذابيت و ارتباط منطقي با تماشاگر در گستره نگاه اجتماعي خود است. زوج جوان برگزيده او در «بي پولي» بايد از هفت خواني که «حميد نعمت الله» برايشان تدارک ديده گذر کنند تا به نوعي سادگي و واقع بيني برسند.

---

-چه اتفاقي افتاد که از فعاليت مطبوعاتي، به فيلمسازي روي آورديد؟ آيا از همان زمان وسوسه سينما در شما وجود داشت؟

قبل از فعاليت مطبوعاتي ام براي «انجمن سينماي جوان» فيلم هاي سوپر هشت و هشت ميليمتري ساخته بودم. به طور کلي، فعاليت من در حوزه مطبوعات ادامه همان علاقه مندي به سينما بود.

-در زمان فعاليت مطبوعاتي خودتان، در کدام نشريات قلم مي زديد؟

هفته نامه «سينما» و ماهنامه «گزارش فيلم»، ولي اصل فعاليتم در هفته نامه سينما بود.

-در کدام محله تهران به دنيا آمديد و بزرگ شديد؟

در محله «دروازه غار» به دنيا آمدم و بزرگ شدم. بعدها ساکن شرق تهران شديم.

-فکر مي کنيد محيط و جغرافياي محل سکونت تان و مناسبات طبقه يي که در آن رشد کرده ايد چقدر در نوع نگاه شما تاثير داشته است؟ اساساً چه در مورد نوشتن يک مطلب در دوره فعاليت مطبوعاتي و چه به دنبال آن فعاليت در حوزه فيلمسازي، به ويژه در دو فيلم «بوتيک» و «بي پولي»، دغدغه اين مساله را داشته ايد که موضوعات انتخابي حول محور طبقه اجتماعي خودتان و موضوعاتي از اين دست باشد؟

طبيعي است که محيطي که در آن رشد کردم، خانواده، رنج ها و پيروزي هايي که داشته ام و به طور کلي احوالاتم تاثير خودش را روي کارهايم گذاشته است. اما نهايتاً ما با آثار هنري روبه رو هستيم و اينکه آنها چگونه و با چه ايدئولوژي خاصي ساخته شده اند. آيا هنر را براي تعهد مي خواهم يا هنر را براي هنر؟ به نظر من اين نوع مسائل قابل بررسي هستند اما نمي توانند معيار ارزشگذاري براي يک اثر هنري باشند. صرفاً شعاري بودن يک فيلم يا همين طور لحن تند يک فيلم خاص باعث سمبليک شدن آن اثر مي شود. اين مساله در تمام گونه هاي آثار هنري صادق است. به نظر من بايد خود اثر به تنهايي و به طور مستقل ارزيابي شود تا اينکه ببينيم قابل قبول هست يا خير؟

-به نظر شما اين قابل قبول بودن يا نبودن، وابستگي معنايي به زبان رسانه را دارد؟

شايد اين طور باشد. براي اينکه ببينيم آيا بر موضوع تسلط بيشتري پيدا کرده ايم يا خير، يا اينکه چقدر با زبان رسانه آشنا شديم و قواعد آن را درک کرده ايم، اينکه موضوع حس است يا حال، اينکه علم است يا خرد، انسان هميشه دوست دارد کيفيت کار را آناليز کند. در واقع نمي توان با اين فرمول ها و تجربيات، آن موضوع را به دست آورد. چون نهايتاً به نقطه يي مي رسيم که با دوست داشتن يا دوست نداشتن اثر مواجهيم يا ماندگاري اثر و عدم آن.

-با توجه به اين پيش فرض ها، آيا «بوتيک»، حاصل يک برنامه ريزي دقيق بود که البته براي اولين فيلم يک فيلمساز مي تواند جنبه حيثيتي داشته باشد، يا اينکه خودتان را به شرايطي که پيش مي آيد، مي سپاريد؟

در مورد فيلم «بوتيک» از همان ابتدا مي خواستم تمام موضوعاتي که در فيلم مشاهده کرديم، تصوير شود. اين مساله براي من يک جور تعهد شخصي بود و نمي خواستم جور ديگري باشد. اما در مورد «بي پولي» همان مساله سپردن به شرايطي که پيش مي آيد بود، اما اين شرايط بيشتر از آنکه تحت تاثير عوامل بيروني و فضاي اطراف باشد، به حالات شخصي و روحيه خودم برمي گردد؛ اينکه در آن لحظه چه چيزي برايم اهميت دارد.

شرايط فوق، شرايط شخصي خودم هست که در واقع فضاي اطراف هم در آن بي تاثير نيست.

-اين احوالات شخصي و روحي که از آن سخن مي گوييد، چقدر مبتني بر دغدغه هاي شخصيتي خودتان و چقدر حساب شده و غريزي است؟ چون در هر دو فيلمي که ساخته ايد، بر اين قضيه اصرار داشته ايد تا تصويري از روابط و مناسبات فردي و اجتماعي آدم ها ارائه دهيد. منظور من يک نوع سينماي اجتماعي خاص است که از مباني کلاسيک تبعيت نمي کند.

به هر حال من سعي مي کنم با خودم صادقانه برخورد کنم. اما نمي توانم نسبت به شرايط روز جامعه بي تفاوت باشم، به ويژه زماني که شرايط جامعه در رفتارهاي فردي آدم ها مشاهده مي شود، تغييري که در انسان به وجود مي آورد و مسائلي از اين دست... مثال اين قضيه، مساله مد است، يعني رفتاري همگون از يک دوره زماني خاص. اين مساله جدا از شرايط اجتماعي نيست. فرض کنيد من سال ها کار خوشنويسي انجام مي دادم. اين خوشنويسي چقدر مربوط به علاقه مندي شخصي من مي شود؟

اما وقتي در موضوع دقيق تر مي شويم، مي بينيم چرا همزمان با من، آن علاقه مندي شخصي افزايش پيدا کرده است و اين مساله قطعاً اتفاقي نيست. پس شرايط اجتماعي همواره موثر است. جدا کردن اينکه من، شما يا هر کس ديگر - به صورت واحد - چه کسي هستند، کار دشواري است. پس ما در تقابل جامعه تاثيرپذير هستيم؛ موضوع انقلاب، چريک بودن، مبارز بودن و... با کنار هم قرار دادن اين مسائل متوجه مي شويم در دوره يي خاص، گرايش مشخص نضج پيدا کرده است.

در سينما هم همين مساله وجود دارد. سينماي دهه 40 و 50 ما يک خاصيت عمومي پيدا مي کند، سينماي دهه 60 خاصيت ديگري را اقتضا مي کند. با در نظر گرفتن همه اين مسائل، مي توان درک کرد شرايط روز يا به عبارتي عرف، روي انسان تاثيرگذار است.

-اين طور به نظر مي رسد که اگر بخواهيم نقطه ارزيابي مان را بر مبناي دو فيلم بلندي که ساخته ايد قرار دهيم، قصد داريد بيشتر از طريق نمايش موقعيت فردي شخصيت ها به بعد اجتماعي آنها برسيد. يعني هر فرد داراي شناسنامه و هويت خاص خودش باشد...

کاملاً تحليل درستي است. به همين خاطر در فيلم هايم نماهاي عمومي از شهر يا آدم هاي ديگر به نسبت کمرنگ تر هستند، يعني در ابتدا بيشتر خود آدم ها هستند و در مرحله بعد گسترش هاي مفهومي صورت مي گيرد و عمومي مي شود.

-اين وجوه مشترک موجود در فيلم هايتان، چقدر به نوع نگاه و علايق شخصي شما به سينما برمي گردد؟

شايد تاکنون به خيلي از اين مسائل فکر نکرده بودم، اما حالا که از آن سخن به ميان مي آيد، مي بينم که درست است. به هر حال مضمون فيلم هايي که ساخته ام بي تاثير از فيلم هاي مورد علاقه ام در سينما نيست.

-به چه فيلم ها و فيلمسازهايي، علاقه مند شديد؟

يادم مي آيد در تلويزيون فيلمي ديدم به نام «ارثيه خانوادگي» به کارگرداني «اتوره اسکولا». اين فيلم هنوز برايم اعجاب انگيز است يا فيلم «عروج» به کارگرداني «لاريسا شپيتکو».

جدا از فيلم ها و فيلمساز هاي تاريخ سينما که بعد ها در جريان آنها قرار گرفتم، اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم، اين دو فيلم روي من تاثير بسياري گذاشتند. فيلم هاي «تارکوفسکي» و «برگمان» را دوست دارم. به خصوص «سونات پاييزي» برگمان که بارها آن را ديده ام.

-و فيلم هاي ايراني چطور؟

وقتي درباره با فيلمسازهاي خارجي صحبت مي کنيم با گستره وسيعي طرف هستيم اما در مورد سينماي ايران موضوع محدود تر مي شود. در ميان فيلم هاي بسياري که از سينماي خودمان ديدم، آخرين کشفي که براي خودم داشتم «علي حاتمي» بود. فيلم هاي مسعود کيميايي را هم بسيار دوست دارم، به خصوص «گوزن ها»، «دندان مار» و «رد پاي گرگ» و همين طور فيلم هاي مهرجويي...

-از ديدگاه شخصي خودتان در جامعه معاصري که بازتاب آن را در فيلم «بي پولي» شاهد هستيم، با شکل و شمايل «ابزوردي» طرف شده ايم. يعني اگر بخواهيم فيلم «بي پولي» را با فيلم «بوتيک» مقايسه کنيم، پارادوکس و اغتشاش و چالش هاي فردي شخصيت ها به مراتب بيشتر و عجيب تر شده است.

بله، در فيلم «بوتيک» هم همين طور بوده است. با گذشت زمان اين پارادوکس ها ترکيبات تازه و شگفت انگيز تري را مي سازند و زندگي روزمره فعلي ما پر شده از اين پوچي ها.

-قصد نداشتيد از دل همين فضاي «ابزورد» به يک فرم ثابت در کليت کار، چه در زمينه فيلمنامه و چه کارگرداني، دست پيدا کنيد؟

به هر حال فرم ثابتي را در ذهنم داشتم. ببينيد کنار هم قرار گرفتن حالات مختلف، مثل قلمه زدن گياهان است. منظورم اين است که اين حالات مختلف يک همنشيني خاصي با هم دارند. من هم سعي کرده ام اين قضيه را گسترش دهم. مثال بارز آن، تلفيق سينماي وحشت و کمدي است که در نهايت به يک فرم نهايي تبديل مي شود.

-آيا بخشي از اين فرم نهايي مورد نظرتان مي تواند همان حال و هواي اپيزوديک فيلم باشد؟ يعني تا مرحله خاصي با شخصيت هاي فيلم تان سر و کله مي زنيد و از مرحله يي به بعد استمرار حضور آنها برايتان بي اهميت مي شود. نمونه اخير آن در همين فيلم «بي پولي»، نحوه حضور شخصيت ايرج در داستان است.

خيلي جالب است که در يک فيلم بتوانيد با شخصيت هاي مختلفي سر و کار داشته باشيد. شما مي توانيد شخصيت هاي فرعي بسياري را خلق کنيد و با استفاده از آن به روايت داستان بپردازيد. اين مدل روايت در فيلم هاي جاده يي هم کاربرد زياد دارد. به نظر من براي تماشاچي امروز سينماي ما که حوصله همراه شدن با شخصيت هاي اصلي داستان را ندارد، اين شيوه موثري است.

- در واقع به شکل هوشمندانه يي قواعد بازي را رعايت مي کنيد. اينکه تماشاچي هم برايت از اهميت خاصي برخوردار است؛ البته تا زماني که نخواهد جلوتر از کارگردان و قصه حرکت کند و - به اصطلاح - بر فيلم سوار نباشد.

همه ما در فيلمسازي، قواعد خاصي را رعايت مي کنيم. گاهي اوقات سعي در سرگرم کردن تماشاچي داريم و در جايي ديگر خودمان را به جاي او قرار مي دهيم. وقتي که فيلمي مي سازيم، يا براي مخاطبي است که در سطح پايين تري قرار دارد يا اينکه در يک حد مساوي به آن مي نگريم. من فيلمي به سليقه خودم مي سازم، که سعي مي کنم با سليقه تماشاچي هم مطابقت داشته باشد. به همين دليل هم هيچ وقت نمي توانم بگويم بنا به شرايطي، فيلمي براي مردم ساخته ام يا صحبت هايي از اين دست... من و مخاطب، يکي هستيم.



-شايد به همين خاطر است که همواره در فيلم هايتان از سوق پيدا کردن به يک نوع نگاه و اداهاي روشنفکرانه پرهيز مي کنيد.

کاملاً، من از اين نوع نگاه واقعاً بيزارم. به نظر من اساساً فرم تنها به خودي خود هيچ جذابيتي ندارد و بدتر از آن تظاهر به فرم. اين جور سر و کله زدن با فرم به وسيله اداهاي روشنفکري براي من جذاب نيست. يک جور وجه غلط اندازي دارد. به نظر من حوزه صداقت در هنر، معيار دل است که نهايتاً باعث اصالت بخشي خاصي به اثر مي شود.

-قبول داريد که جدا از شوخي هاي ظاهري «بي پولي» که به نسبت «بوتيک» بيشتر هم هست، فيلم به مراتب تلخ تري است؟ البته اين تلخي زاييده شرايط موجود جامعه است.

اين مساله درست است؛ زيرا براي رسيدن به يک معرفت خاص بايد عذابي را پشت سر گذاشت. يعني براي تحول آدم ها راه ديگري جز چشيدن تلخي مشکلات و دست و پنجه نرم کردن با آنها نيست. تنها راهي که پيدا کردم، اين بود که شخصيت ها عذاب خاصي را تحمل کنند و به اصطلاح شلاق بخورند تا به چيزي که مي خواهند دسترسي پيدا کنند.

-شکل گيري فيلمنامه و اجرا در کارهايتان چگونه است؟ آيا کاملاً از پيش نوشته شده حرکت مي کنيد يا مثلاً تحت تاثير شرايط فيلمبرداري به بداهه پردازي هم روي مي آوريد؟

بله، بداهه پردازي هم در کار هست. ابتدا مهم ترين بخش در نگارش فيلمنامه پيدا کردن کليد اصلي داستان است. به اصطلاح اينکه فيلم بايد چه حالي داشته باشد. مرحله بعدي گسترش ابعاد مختلف داستان است. در اين مرحله، چيزهايي کم و زياد مي شود تا به شکل اصلي خود برسد. سر صحنه و هنگام فيلمبرداري اگر موضوع جالبي هم به ذهنم برسد، بداهه استفاده مي کنم.

-برگرديم به خود فيلم. در بطن همين تناقضات و اغتشاشات که در اين فيلم تان يک نقطه کليدي است، چقدر براي ايجاد يک نشانه شناسي تصويري متکي به فرم تلاش کرده ايد؟ مثلاً تصوير غلط انداز «ايرج» که در ابتداي فيلم به صورت يک مدل چهره به ديوار آن کارگاه خياطي نصب شده، ولي خود او در تداوم زندگي واقعي اش، وضعيت بغرنجي دارد.

هنگام نگارش فيلمنامه، هم به اين وضعيت ها فکر مي کنم و هم به خلق پلان هاي جالب و موثر. بخشي از قضيه هم در اجرا درمي آيد؛ از اين اتفاق ها و تمهيدات کوچک گرفته تا مسائل بزرگ تر مثل انتخاب بازيگران (از جمله انتخاب ليلا حاتمي که اغلب نقش زن هاي عميق را بازي مي کند ولي اينجا با يک آدم سطحي طرف هستيم و در ادامه ترکيب او با بهرام رادان، يا استفاده از جلال پيشواييان با آن پس زمينه فکري که همه ما راجع به شخصيت او داريم) و... اين سير اضافه کردن چيزهاي مختلف به فيلم ادامه دارد.

-اين بازي و شوخي که با عکس محمدرضا شريفي نيا کرديد، چقدر در آن شيطنت بوده است؟

من قصد داشتم در آن قسمت از عکس محمدرضا گلزار استفاده کنم، هيچ منظور خاصي هم نداشتم فقط فکر مي کردم فضاي فيلم امکان و بستر اين شوخي ها را فراهم مي سازد. بعداً قرار شد از تصوير آقاي شريفي نيا استفاده کنم. احساس کردم او جنبه اين شوخي را دارد و اصلاً منظور کنايي و سمبليکي نداشتم. کما اينکه دوست داشتم اگر قرار بود نقش پسر شخصيت فروهر را در طول فيلم نبينيم، روي ميز شرکت عکس امين حيايي باشد.

-ظاهراً در چند جا خواسته ايد به سينما اداي دين کنيد. مثلاً حال و روز ايرج و همسرش در فيلم ما را به ياد «جاده» فدريکو فليني مي اندازد که البته نگاه و حس و حال تان به شدت اينجايي است. همين طور رفتن ايرج و زن و بچه اش به عروسي به وسيله آن وانت قراضه مرا به ياد فيلم «سوته دلان» زنده ياد علي حاتمي انداخت.

در رابطه با فيلم «جاده» که رسماً پلاني داشتيم که ايرج به اتفاق همسرش به سينما مي رفتند و فيلم جاده را مي ديدند که در تدوين نهايي به علت زمان زياد فيلم حذف شد، اما هنوز اشاراتي در فيلم وجود دارد. در رابطه با فيلم ها و تاثير آنها روي من بايد اضافه کنم فيلم جاده فليني، برايم از جايگاه ويژه يي برخوردار است.

در مورد سوته دلان هم، هنگام نگارش فيلمنامه به آن فکر کرده بوديم.

-تاثير «عليرضا زرين دست» به عنوان فيلمبردار در تمهيدات بصري فيلم چقدر بود؟

قطعاً تاثير بسزايي در کار داشت. به هر حال در مرحله انتخاب کردن عوامل فيلم، اين نوع مسائل نيز در نظر گرفته مي شود. اصولاً انتخاب عوامل ديگر نيز به اندازه بازيگر براي من اهميت دارد. ضمناً من از اين قضيه سر در نمي آورم که چرا بايد با يکسري عوامل ثابت کار کرد. اين مساله ممکن است فوايدي داشته باشد ولي به نظر من بهره گرفتن از آدم هاي مختلف باعث آشنايي با سليقه هاي مختلف مي شود. به هر حال حضور آقاي زرين دست در فيلم بسيار موثر بود و من از ابتدا روي آمدن ايشان اصرار داشتم.

-البته فکر مي کنم اين بيشتر به خصوصيات فردي شما مربوط مي شود که زياد عادت نداريد با آدم هاي ثابت کار کنيد...

کلاً بدم نمي آيد عوامل فيلم عوض شوند، مخصوصاً در حوزه بازيگران؛ شايد به خاطر اينکه برايم چندان مهم نيست چه کسي در فيلمم بازي مي کند، چون وابسته به آدم خاصي نيستم. به نظرم انتخاب بازيگران بايد درست و حساب شده باشد و روي همين اصل، وسواس خاصي در اين قضيه ندارم. در واقع احساس وفاداري خاصي به بازيگران ندارم چون به نظرم آنها به کسي وفادار نيستند. به نظر مي آيد بازيگران را اصولاً دوست ندارم، اگرچه موضوع و مقوله بازيگري و بازي خوب سر صحنه فيلمبرداري کليدي ترين مساله براي من است. البته چالش و بحث با بازيگران را دوست دارم، اما موجوديت آنها فارغ از نقش آفريني شان، برايم چندان مهم نيست.

-انتخاب بازيگران در فيلم «بي پولي» چگونه انجام شد؟ خودتان شخصاً آنها را انتخاب کرديد يا نظر تهيه کننده يا شخص ديگري هم در انتخاب آنها دخيل بوده است؟

انتخاب تمام بازيگران، مثل انتخاب عوامل ديگر فيلم با تاييد آقاي مصطفي شايسته بوده است، اما ايشان کسي را به من تحميل نکردند. در واقع همه موارد، انتخاب هاي من بودند که به تاييد آقاي شايسته هم رسيدند.

-به طور خاص در مورد «بهرام رادان» و «ليلا حاتمي» از همان ابتدا گزينه هايتان همين ها بودند؟

براي هرکدام از اين دو نقش گزينه ديگري هم وجود داشت. براي نقش ليلا حاتمي، مهناز افشار و براي نقش بهرام رادان، امين حيايي گزينه اول ما بودند که در نهايت از ترکيب بهرام رادان و ليلا حاتمي استفاده کرديم. در واقع، به اين نتيجه رسيدم که با حضور اين دو بازيگر، فضاي فيلم کمي تازه تر و بکر تر مي شود.

-تصوير کردن موضوع کليدي سنت و مدرنيته چقدر در قالب فيلمنامه برايتان اهميت داشت؟

نگاهي به صورت خاص به مساله سنت و مدرنيته نداشتم، اما منشاء به هم ريختگي همه چيز در جامعه ما تلاقي اين دو موضوع مهم با هم است که در فيلم هم نمود پيدا مي کند. در واقع در تنهايي خودمان هم تکليف مان با خودمان روشن نيست، چه برسد به تعامل خود با اطرافيان در جامعه. به طور کلي در کشوري مثل کشور ما، چه در فرديت آدم ها و چه در حضور توده يي آنها، مساله «سنت و مدرنيته» موضوع مهمي است.

-با توجه به تناقض موجود در طبقه بندي هاي اجتماعي و خصايل طبقاتي آدم ها، در فيلم صحنه يي وجود دارد که دوست ايرج زير علامت مي رود و در صحنه بعدي در حال شمردن پول است. يا به تن بچه خردسال ايرج و زنش آن لباس مراسم تعزيه و سوگواري را مي بينيم. چقدر خودتان را آدمي پايبند به اين ريشه هاي سنتي مي بينيد؟

من هم مثل اغلب مردم جامعه تکليفم با خودم روشن نيست، اما چيزي که از آن اطمينان دارم اين است که به سنت گرايش دارم، به عبارتي از دشمن هاي سنت نيستم اگرچه نقد هايي هم به آن دارم. در رابطه با اتفاقات و صحنه هايي که اشاره کرديد صرفاً نقد خاصي به سنت نداشتم، به هر حال اين سنت ها براي من قابل احترام و دوست داشتني است.

-يک نکته کنايه آميز در فيلم وجود دارد که ناشي از جايگاه مدرنيته در زندگي روزمره و- در واقع- تزريق خودش به يک جامعه سنتي است، مثل همان لپ تاپي که در آن خانه لخت و عور ايرج جا خوش کرده. نظرتان راجع به اين قضيه چيست؟

به هر حال اگر قرار باشد ابزار خاصي براي اين آدم بماند، چه براي سرگرم کردن خودش، چه براي کار و...، اين هم جزء همان دسته است که در واقع يکي از وجوهات کنايه آميز فيلم هم به شمار مي آيد.

-در ارتباط با مساله فرم يا رسيدن به نوعي بيان تاويل گونه، گاهي اوقات شاهد اين هستيم که در بعضي از قسمت هاي فيلم روي سرنوشت شخصيت ها تاکيد به خصوصي مي شود. منظورم تقدير محتوم آدم ها در يک گذار پيچيده است. مثل تصوير دفرمه و کج و معوج ايرج در آيفون تصويري يا نوع تصويربرداري- عمداً- غيرعادي از ايرج، وقتي که روي چمن ها دراز کشيده و در ادامه نگاه خيره او به بيننده... انگار قرار است تمام سرگشتگي ها و وضعيت نامتعادل او به مخاطب منتقل شود. به نظرم در بعضي جاها فرم وجه غالب تري پيدا مي کند، در عين حالي که مفهوم به بيننده انتقال داده مي شود.

در رابطه با ترکيب طنز و جديت و يک تاثير عاطفي گذاشتن روي مخاطب، قسمت هايي بودند که سعي کردم اين مساله را به بيننده القا کنم. مثل همان ترکيب کردن عناصر که در ابتدا از آن سخن گفتيم. مي شود در صحنه يي از فيلم احساسات تماشاگر را تحت تاثير قرار داد و در عين حال در همان لحظه وجه طنزي هم وجود داشته باشد. من سعي کردم ترکيب طنز و احساس در جاي جاي فيلم به صورت به هم آميخته وجود داشته باشد.

-اما هر چقدر که بيننده به انتهاي فيلم نزديک مي شود وجه تلخي فيلم بيشتر مي شود. آيا به نظر شما وضعيت ايرج و همسرش به تعبيري تقدير گريزناپذير آنهاست؟ مثل آن صحنه بياباني که رنگ و فضا و همه عناصر در آن غيرعادي است... باز هم مي خواهم به وجه غالب بودن فرم اشاره کنم، و مي دانيم که خود زرين دست هم در گرفتن اين نوع نما ها مهارت خاصي دارد. همين طور کنتراست تند اين صحنه، متمايز از بخش هاي ديگر فيلم است.

کاملاً درست مي گوييد، موضوع اينجاست که در انتهاي فيلم اين دو بايد به اصطلاح به يک نوع درب و داغاني خاصي مي رسيدند. اين ديدگاه اغراق آميز کاملاً تعمدي بوده است. اما از سوي ديگر نمي خواستم فيلم بسيار تلخ باشد. مثل شخصي که استحاله يي منطق پذير را پشت سر گذاشته است. در واقع اين زوج بايد آن هفت خوان خودشان را طي کرده باشند. حالا به هر دليلي مثل زمان فيلم و مسائلي از اين دست فرم فعلي را انتخاب کردم.

-در واقع از ديدگاه شما (به عنوان کارگردان) اين زوج براي رسيدن به يک نوع رستگاري بايد چنين مصائبي را پشت سر مي گذاشتند...

دقيقاً. به ويژه ايرج که يک آدم کاملاً ازخود راضي و متکبري است که حالا در انتهاي فيلم به يک نوع بدبختي مي رسد. واقعيت اين است که يک بار، روي ديوار فکر مي کنم سينما «عصر جديد» چيزي خواندم که براي من در نوشتن فيلمنامه «بي پولي» بسيار الهام بخش بود. آيه يي از قرآن به اين مضمون که «روي زمين پروردگار با تکبر راه نرويد». اينکه به هر حال از خود راضي بودن به هر شکل که مي خواهد باشد، يک نوع حماقت است و هيچ ربطي هم به درايت ها و تجربيات و دانايي هاي ما ندارد.

-در روند طي کردن اين مصائب، به نظر شما جايي براي آن حجم انبوه شخصيت هاي ديگر آن جمع (به ويژه دوستان ايرج) در داستان وجود ندارد؟ منظورم بحث جذابيت فيلم و مساله گيشه است. شما از يک جا به بعد کاملاً آن آدم ها را کنار مي گذاريد.

براي جذاب و تماشاگرپسند شدن فضاي داستان مي توانستم اين کار را انجام دهم. ولي همان گونه که اشاره کردم، چيزي را که به نظرم درست نمي آيد انجام نمي دهم. در واقع با حذف کردن اين شخصيت ها تماشاگر خودم را کس ديگري فرض کردم. بيشتر برايم گذر شخصيت اصلي از کنار شخصيت هاي فرعي اهميت داشت. بعضي از آن شخصيت ها از او جدا مي شوند و بعضي از آنها هم با او همراه مي شوند (مثل کاراکتر حبيب رضايي). اين مساله کمي شبيه بافت واقعي زندگي است، در زندگي روزانه خود گاهي با خيلي از آدم ها آشنا مي شويم، از هم شماره مي گيريم ولي ممکن است حتي با هم تماسي هم نداشته باشيم.

-اما در اين مجموعه آدم ها مساله يي را هم هشدار مي دهيد، و آن از بين رفتن اصالت و بکر بودن انسان هاست. از ديدگاه شما دور شدن از اخلاقيات به نحوي اپيدمي و نهادينه شده است.

بله، ولي اين مساله تا مرحله يي پيرو قوانين زندگي است. به عنوان بها و بهانه يي براي ادامه دادن. مثل کاراکتر حبيب رضايي که به نظر خودم واقعاً آدم بدي نبود، در واقع بد و خوب بودن شخصيت ها قطعي نيست. به نظر من اين آدم ها نهايتاً مفسد في الارض نيستند، من در اين فيلم به آدم ها سياه نگاه نکردم.

-آيا اين نوع پايان بندي، فرم ايده آل تان بود؟ منظورم نگاه ايرج به بيننده در کارگاه خياطي است. قاعدتاً مي توانستيد براي اينکه طيف مخاطب گسترده تري داشته باشيد، پايان فيلم اين حالت جدي را نداشته باشد.

پاياني که من به دنبال آن بودم در واقع به همين شکل بود. غير از حالت فعلي يک نوع پايان ديگر را هم فيلمبرداري کرديم، اينکه در همين پلان /کلوزآپ فعلي، بهرام رادان از کادر خارج مي شود و در يک لانگ شات چراغ هاي کارگاه را خاموش مي کند ولي در همان موقع مطمئن نبودم کدام پايان را استفاده مي کنم. اگر چراغ ها را خاموش مي کرد و مي رفت يک پايان کلاسيک تري بود، در حال و هواي بيلياردباز و کيميايي و ردپاي گرگ... ولي حالت فعلي، يک مقدار اروپايي تر است، برگمان و مهرجويي و... به هر حال، همه اين پايان ها هم به نوعي بيت المال تاريخ سينما است... و صاحب خاصي ندارد. به نظر من، پايان بندي فعلي براي مخاطب، با توجه به مضمون داستان، تامل برانگيز تر است.

-اگر به يک نوع سينماي اجتماعي گرايش داشته باشيد، فکر مي کنيد اين نوع سينما چنانچه بخواهد در اين طيف مخاطب شناسي کنوني به يک جريان تبديل شود، بايد چه مولفه هايي داشته باشد؟

به نظر من به طور مشخص بايد مبتني بر خرد باشد و خرد مندي هم احتياج به دانش و تامل جدي دارد و لزوماً با احساسات گرايي منطبق نيست.

-با اين وصف، آيا صرفاً خود را محدود به دانسته هاي تئوريک مي کنيد يا اين دانش مي تواند يک نوع پرسه زني اجتماعي نيز باشد؟ منظورم يک نوع نگاه جامعه شناسي است.

مسلماً همين طور است، موضوع اينجاست که جامعه شناسي در فيلم هاي امروز سينماي ما چيزي محدود به بحث هاي جرم شناسي، اعتياد، دختران فراري، تجاوز و مسائلي از اين دست شده است، در صورتي که مي توانيم اين مساله را در طيف وسيع تري بيان کنيم. همان طور که اشاره کردم در سينماي ما اين مساله يک مقدار ملتهب و به اصطلاح خوني است. مي توانيم در کنار اين گونه موضوعات، مسائل بسيار غم انگيز تري را بيان کنيم.

-منظورتان اين است که به تنهايي نگاه ناتوراليستي براي شما جذاب نيست.

بله، همين طور است. به نظر من فعاليت در اين حوزه نيازمند يک نوع خرد مندي است. مثلاً ما مي توانيم يک نوع نگاه توام با جامعه شناسي به رابطه سياستمدارها و مردم و حتي تاثيرات آنها بر مردم و خيلي از مسائل ديگر داشته باشيم. همين طور مسائلي مربوط به جامعه پزشکي، آموزش و پرورش، بعضي از مصداق هاي آن، به مراتب تلخ تر از مضامين مورد استفاده در موضوعات سينماي اجتماعي فعلي ماست. اينکه مثلاً در جامعه پزشکي ما چه مي گذرد؟ اين تکبر و خودخواهي در برخي از پزشکان از کجا آمده است؟ از بيان اين مسائل، مي خواهم به اين قضيه اشاره کنم که تمام اين موضوعات، ريشه هاي جامعه شناسي دارد و اين نوع نگاه جامعه شناسي بايد وسيع تر، عميق تر و همه جانبه تر باشد.

-فکر مي کنيد فيلم «بي پولي» در مقايسه با «بوتيک» از چه جايگاهي برخوردار است؟ آيا از نظر زبان سينما، قالب و بيان و نوع اجرا از فيلم اول شما جلوتر است؟

در اين لحظه پاسخ خاصي ندارم، شايد به خاطر اينکه در اين مدت بيشتر درگير مراحل فني فيلم بودم. اما به هر حال مي خواستم فيلم سبک تري بسازم، سبک تر نه به معني بدتر، مقصودم اين است که به نوعي با موضوع راحت تر ارتباط برقرار شود.

مثل موسيقي که ارزش فوق العاده يي دارد ولي موسيقي سنگيني نيست، مي خواستم به شکلي پرتکلف نباشد.

-منظورت يک نوع بيان سهل و ممتنع است.

دقيقاً، به هر حال «بي پولي» براي من فيلم پرزحمت تري بود. ساختن يک فيلم تراژيک براي من خيلي آسان تر است و به نظر مي آيد بازخوردهاي بهتري هم عايدم مي شود، منظورم نظرات منتقدها و فستيوال ها و... است اما ترجيح دادم به چيزي که بيشتر دوست دارم متعهد باشم تا اينکه يک جور حسابگري در کارهايم باشد.

-پس با اين وضع، جشنواره فرصت خوبي براي محک زدن فيلم تان است؟

بله، به همين دليل بود که دوست داشتم در جشنواره حضور داشته باشم، هم براي محک زدن فيلم و هم براي پيش آمدن فرصتي براي اين گونه صحبت ها.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 







+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

نشست پرسش و پاسخ فيلم سينمايي «اخراجي‌ها ٢» مسعود ده نمكي (نويسنده و كارگردان)، حبيب‌الله كاسه ساز(تهيه كننده)، محمدرضا شريفي‌نيا(بازيگر و مجري طرح)،تورج منصوري(مدير فيلمبرداري)،سيد جواد هاشمي و حسام نواب صفوي(بازيگران)،تينا پاكروان(مدير توليد)،سيد عليرضا علويان(صداگذار)،اميرتوسلي(موسيقي متن) و علي معلم(مجري و منتقد) در سينماي فلسطين برگزار شد.

*«اخراجي‌ها٢» اولين فيلم دو قسمته تاريخ سينماي ايران
بر اساس اين گزارش،علي معلم منتقد و مجري اين نشست اظهار داشت: «اخراجي‌ها٢» توليد فيلم در تاريخ سينماي ايران است كه به شماره ٢ رسيد.
وي افزود: امسال جشنواره فيلم فجر فيلم چند ويژگي خاص دارد كه جذابش كرده و يكي اين كه فيلم بهرام بيضايي در پوزسيون با نظامقرار گرفته و در بخش مسابقه شركت كرده و فيلم مسعود ده نمكي در اپوزسيون نظام در بخش مسابقه حضور نيافته است. از آن سو اين تنها فيلمي است كه اكثر مسئولان نظام به پشت صحنه آن رفته‌اند.

*«اخراجي‌ها٢» تنها برداشتي آزاد از يك اتفاق است
پس از پايان صحبتهاي معلم،ده نمكي در شروع سخنان خود گفت : من از بچگي عادت داشتم كارهايي كه قرار است درآينده انجام دهم كه يكي از آنها ساخت «فقر و فحشا» و ديگري ساخت مجموعه اخراجي ها در سينما بود كه فكر نمي كنم تعداد همه اين آثار به ده فيلم برسد.
وي افزود: در «اخراجي‌ها١» ما بحث جنگ و كارخانه آدم سازي جنگ را مطرح كرديم و در اخراجي هاي ٢ احساس كردم با زبان طنز مي‌توانيم اين قالب ها را به گونه اي ديگر مطرح كنيم و به همين دليل در مورد اسارت صحبت كرديم، البته من سعي مي كنم درباره نمادين بودن اردوگاه و هواپيما ربايي صحبت نكنم.
كارگردان«اخراجي‌ها٢» خاطر نشان كرد: «اخراجي‌ها٢» يك فيلم مستند نيست اما برداشتي آزاد از يك اتفاق است كه از زبان طنز براي بيان مفاهيم استفاده كرديم.

* تدارك «اخراجي‌ها٣» را شروع خواهيم كرد
حبيب‌الله كاسه ساز تهيه كننده «اخراجي‌ها٢» نيز گفت: خدا را شكر مي‌كنم كه «اخراجي‌ها٢» تمام شد و آقاي ده‌نمكي در تدارك «اخراجي‌ها٣» هستند.
وي ادامه داد:همان روز اول خاطرم است كه بحث ايشان بر روي سه گانه «اخراجي‌ها» بود و حركت اوليه و تعريف ماجرا در اين سه گانه تعريف شده بود كه اميدورام بتوانيم تدارك سومين فيلم را شروع كنيم.
تينا پاكروان مدير توليد «اخراجي‌ها٢» نيز در ادامه نشست گفت: توليد فيلم اوخر مرداد ماه با پيدا كردن لوكيشن كه خيلي هم كار ساده‌اي نبود آغاز شد كه مجموعا از آغاز پيش توليد تا پايان فيلمبرداري حدودا پنج ماه زمان برد و خوشحالم كه توانستيم كاري رد اين حجم را در پنج ماه به پايان ببريم.

* «اخراجي‌ها٢» اولين نسخه تبديل شده فرمت ديجيتال در ايران است
تورج منصوري مدير فيلمبرداري «اخراجي‌ها٢» نيز اظهار داشت:براي فيلمبرداري اين فيلم از يك تكنولوژي ديجيتالي كه تقريبا به روز است و فكر نمي‌كنم بيش از دو سال از اختراعش گذشته باشد استفاده كرديم كه در حال حاضر سينماي مستقل در اروپا و آمريكا از همين دوربين‌ها استفاده مي‌كند و فيلم «اخراجي‌ها٢» اولين نسخه تبديل شده اين فرمت در ايران است.
وي افزود: در ايران چند پروژه ديگر با دوربين هاي Si2k و RED فيلمبرداري شده اند اما هنوز چيزي را به صورت تبديل شده و اديت شده ندارند اما با تمام اين وجود به دليل سرعت كار ما خيلي امكان اصلاح رنگ را نداشتيم و اين كپي، كپي يك فيلم بود كه به نمايش در آمد.
مدير فيلمبرداري «اخراجي‌ها٢» تصريح كرد: وقتي فيلمي براي جشنواره‌اي ساخته مي‌شود كپي را نمايش مي‌دهند كه حداقل كپي چهارم يا پنجم فيلم باشد اما ما مجبور شديم كه كپي يك فيلم را به نمايش در بياوريم.

* «اخراجي‌ها٢» يك ركورد در سينماي ايران است
در ادامه نشست محمدرضا شريفي‌نيا بازيگر و مجري طرح «اخراجي‌ها٢» در خصوص نقش خود در ساخت اين فيلم گفت: ما در ادامه «اخراجي‌ها١» متعاقبا صحبت‌هايي انجام شد و به اين نتيجه رسيديم كه قمست دوم آن هم ساخته شود كه فكر مي‌كنم ما در «اخراجي‌ها٢» يك ركورد در زمينه ساخت فيلم سينمايي در ايران زده‌ايم.
مجري طرح «اخراجي‌ها٢» خاطرنشان كرد: خارج از مفاهيم قصه يك كاري كه از ١١ مهر شروع شد در طول ٤ ماه فيلمبرداري، مونتاژ و همه كارهايش سپري شد و فكر مي‌كنم يك ركورد در زمينه كار جنگي در سينماي ايران است كه من به نوبه خودم از همه كساني كه براي اين فيلم زحمت كشيدند تشكر مي‌كنم و فكر مي‌كنم اين موضوع يك افتخار براي سينماي ايران است.

* رسول كاوازاكي يك ساختار شكني بود
«حسام نواب صفوي» نيز در خصوص نقش خود در «اخراجي‌ها٢» گفت: من آخرين بازيگري بودم كه به پروژه پيوستم و زماني كه فيلمنامه را خواندم اصلا فكرش را هم نمي‌كردم كه بايد نقش رسول كاوازاكي را بازي چرا كه اين نقش بسيار سخت بود و براي من يك ساختار شكني نسبت به ساير نقش‌هايم به حساب مي‌آمد.
«سيدجواد هاشمي» نيز در خصوص حضور خود در «اخراجي‌ها٢» اظهار داشت: خيلي خوشحالم كه در «اخراجي‌ها٢» هم با همان بخشي كه در «اخراجي‌ها١» بودند و گروهي جديدتر كار سختي را به سرانجام رسانديم.
وي ادامه داد: نقش‌هايي كه در كار چه در «اخراجي‌ها١» و چه در «اخراجي‌ها٢» ما بازيگران با آن مواجه بوديم در كوتاه‌ترين زمان به گونه‌اي پرداخته شده بود كه همگي ديده شوند.
«امير توسلي» سازنده موسيقي متن «اخراجي‌ها٢» نيز در اين نشست بيان داشت: به نظرم يكي از سخت‌ترين كارهايي بود كه در زندگي‌ام انجام دادم و با توجه به موسيقي متن بسيار خوب «اخراجي‌ها١» كار من خيلي سخت بود اما همه تلاشم را كردم تا از عهده كار برآيم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

كارشناسان و منتقدان سينمايي حاضر در جشنواره برلين از فيلم ايراني «درباره الي» ساخته «اصغر فرهادي» شديدا تمجيد كردند و از آن به‌عنوان يكي از شانس‌هاي اوليه كسب خرس طلا ياد كردند.

به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، خبرگزاري رويترز امروز در گزارشي پيرامون فيلم «درباره الي»، از واكنش مثبت منتقدان فيلم نسبت به جديدترين ساخته «اصغر فرهادي» نوشت.

«لي مارشال»، منتقد نشريه «اسكرين اينترنشنال» در توصيف خود از «درباره الي»، آن را يكي از برجسته‌ترين فيلم‌هاي ايراني دانست كه طي چند سال گذشته در سطح جهاني به‌نمايش درآمده است.

«دبورا يانگ»، منتقد نشريه‌ي معتبر هاليوود ريپورتر در نقد خود از «درباره الي» نوشته است: «اين فيلم مهر تائيدي بر اين حقيقت است كه اصغر فرهادي به‌عنوان استعداد بزرگ سينماي ايران، توانايي‌ بي‌نظيري در به‌تصوير كشيدن مشكلات طبقه متوسط جامعه‌اش دارد.»

همچنين خبرگزاري دويچه‌وله آلمان در مطلبي جداگانه با اشاره به موضوع فيلم نوشته است: «گم شدن يك زن جوان و تلاش ديگر شخصيت‌ها براي يافتن او داستاني گيرا و ساده خلق كرده است. حداقل قسمت اول «درباره الي» بسيار شبيه به فيلم «ماجرا» ساخته‌ ميكلانجلو آنتونيوني است.»

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي جشنواره فيلم فجر، سه فيلم به عنوان نامزد دريافت سيمرغ زرين بهترين فيلم از نگاه ملي معرفي شدند.
بر اين اساس، نامزدهاي سيمر غ زرين نگاه ملي جشنواره بيست و هفتم فيلم فجر عبارتند از:‌ به كبودي ياس(جواد اردكاني)، زادبوم(ابوالحسن داوودي)، كودك و فرشته (مسعود نقاش‌زاده).
مراسم اختتاميه بيست و هفتمين دوره جشنواره بين‌المللي فيلم فجر، ساعت 19 روز سه شنبه 22 بهمن در تالار بزرگ كشور برگزار خواهد شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

در نظر سنجی ما شرکت


کنید فقط 2 روز فرصت دارید




+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

ین تنها گفت‌وگوی جشنواره‌ای من است. نفس عمیق فیلم محبوبم بود و انتظار داشتم عیار 14 هم فیلم خوبی از آب درآید. پرویز شهبازی اما پیشنهاد کرد گفت‌وگو را بگذاریم برای بعد از نمایش فیلم در سالن رسانه‌های گروهی جشنواره، تا هم فیلم را به بهترین شکل روی پرده و با جمعیت ببینیم و هم لحن گفت‌وگو در ویژه‌نامه جشنواره‌تر و تازه باشد، ضمن اینکه برای انجام چنین گفت‌وگویی اول باید سر فیلم به توافق می‌رسیدیم. پس نیمه‌شب جمعه 18 بهمن سری به من زد و این گفت‌وگو تا خود صبح طول کشید.



شهبازی:فکر می‌کنی به جایی برسیم؟



قادری: اینش زیاد مهم نیست. نگرانی اصلی من این بود که شش سال انتظار بعد از «نفس عمیق»، با این فیلمت دود بشود و برود هوا. به نظرم نگرانی خودت هم همین بود که فاصله بین دو فیلمت این‌قدر طول کشید.



شهبازی: نگران اگه نبودم که همون دو سه ماه اول بعد از اون فیلم دودش می‌کردم. کم پیشنهاد نداشتم. یک سالی رو «نفس عمیق» خوابیدم. بعد کم‌کم چرا فیلم نمی‌سازی‌ها شروع شد و نگران شدم. چند تایی ایده داشتم که متاسفانه دیگران خیلی دوست داشتن.



قادری: یعنی چی؟



شهبازی: خب وقتی یه ایده‌ای همه‌پسند بشه، کار خاصی از آب درنمی‌آد. دلم می‌خواد اون ایده مخالف پیدا کنه و فکر کنن چیز معمولی‌ می‌شه. یادمه به من می‌گفتن «نفس عمیق» رو نمی‌خواد بسازی چون هیچی نداره. تماشاگر چی نگا کنه؟



قادری: اول قصه «عیار 14 چی»؟ بازم از این حرف‌ها بود؟



شهبازی: اگه نبود دست بهش نمی‌زدم. فیلمنامه رو نمی‌گم‌ها. دارم اون دو سه خطی رو که اول واسه کسی تعریف می‌کنی می‌گم. توی‌ هالیوود مثلی هست که می‌گن فرض کن وارد آسانسور می‌شی و می‌بینی رئیس فلان کمپانی بزرگ فیلمسازی هم توی آسانسوره. اون قراره طبقه ده پیاده بشه و تو فرصت داری توی این فاصله ایده‌ات رو واسش تعریف کنی و ایده‌ات اون رو متقاعد کنه که یه قرار بیست‌دقیقه‌ای تو دفترش باهات بذاره. اون رو دارم می‌گم.



قادری: و حالا اون ایده دوخطی اولیه «عیار 14» چی بود؟



شهبازی: توی یه شهر کوچیک یه طلا فروش چند سال پیش یه دزد رو تحویل پلیس داده حالا یارو برگشته. می‌گفتن اینکه ده‌بار ساخته شده. گفتم پس منم واسه یازدهمین‌بار می‌سازمش.



قادری: خب این وسط چی‌اش برای تو جالب بود؟


شهبازی: اینکه می‌خواستم فیلمی ‌‌بسازم که قوتش رو از جایی عاریه نگیره. ارزش عارضی نداشته باشه. سیاسی یا اجتماعی از نوع ژورنالیستی‌اش یا هر چیز دیگه‌ای.


قادری: یعنی از خود سینما؟


شهبازی: خب گاهی دیدی که بعضی فیلم‌ها ارزش‌هاشون رو از جای دیگه‌ای می‌گیرن. حتی تا حدودی «نفس عمیق».


قادری: دیگه به نفس عمیق بد نگو. چیزی در این باره شنیدی؟


شهبازی: می‌دونی برای جایزه فیپرشی (کنفدراسیون منتقدان بین‌المللی) به نفس عمیق چه دلیلی آوردن؟ طلایه‌دار موج نو سینمای ایران و بعد به خاطر رساندن صدای جوانان در یک جامعه محافظه‌کار. حالا اگه جامعه محافظه‌کار نبود تکلیف چی بود؟


قادری: دقیقا. چون برای من نفس عمیق فیلم خوبیه به خاطر سکانس چادر ماشین کنار زدنش، یا به خاطر صدای در ماشین‌ پراید توی خیابون خلوت و ساکت، یا وقتی به موقع تغییر زاویه دید می‌دهی و سکانس انتظار آیدا سر چهار راه رو از زاویه دید اون می‌بینیم و نه پسره.


شهبازی: من از اون جمله آخر فیپرشی دلخورم.


قادری: به خاطر همینه که فیلمات رو این‌قدر دوست داریم. اغلب فیلمسازای هم‌نسلت، انگار قبل از اینکه سینما براشون مهم باشه، سراغ جذابیت‌های دیگه‌ای رفتن. و حالا که می‌بینم باز توی عیار 14 این خود سینماست که در درجه اول اهمیت قرار داره، خب خیلی خوشحال‌ می‌شم. حالا از اون جا که تو هم فیلمنامه می‌نویسی، هم کارگردانی می‌کنی و هم تدوین، کدوم بخش‌ کار بیشتر سرذوق می‌آردت؟


شهبازی: موقع تدوین بیشتر خوش می‌گذره. چون اتفاق جبران‌ناپذیری نمی‌افته. البته اون چیزی که منو سرذوق می‌آره اجرای ایده است. اما وقتی ایده‌ای برای اجرا دارم دست و پام برای اجراش به لرزه در می‌آد. همش نگرانم اتفاقی بیفته و نشه اجراش کرد. می‌دونی چی می‌گم؟ وقتی فیلمبرداری‌اش تموم می‌شه باورم نمی‌شه. چندبار پلان‌هارو تو ذهنم به هم می‌چسبونم و می‌گم خیله خب آقا بریم. ولی نوشتن نه. خیلی عذاب‌آوره.


قادری: اجرای کدوم صحنه از عیار 14 برات چالش بیشتری داشت؟ نگران بودی خوب از کار درنیاد؟


شهبازی: الان صحنه خاصی یادم نمی‌آد. ولی توی طلافروشی ممکن بود زاویه‌ها تکراری بشه.


قادری: آخه توی عیار 14 هم مثل نفس عمیق، ریزه‌ کاریه اجرایی زیاد داریم. مثلا اون در قرمز نوشابه روی کاپوت ماشین. وقتی کامران و منصور رفتن بیرون شهر و کامران داره به گربه‌ غذا میده. یا توی همین عیار 14، صحنه‌ای که فروتن، با پلاستیک النگو رو دست زنه می‌کنه.


شهبازی: اون صحنه کفاشی رو هم آتیش و پای لخت منصور بامزه‌ کرد.


قادری: یا رو به رو شدن فروتن با اون بابای قلیون به دست توی پله‌ها، و وقتی دیرباز قوطی خالی قطره چشمش رو می‌ندازه آشغال‌دون ته اتاق و صداش از خارج کادر می‌آد. مثل سکه‌ای که دین مارتین توی ریو براوو می‌اندازه تو تف‌دون...


شهبازی: ...یا اون سیگار پیچیدنه احسان، که نمی‌تونه و توی ریو براوو این هم بود...


قادری: مطمئنی این بود؟


شهبازی: نمی‌دونم چرا فکر کردم هست؟ نیست؟


قادری: اینو دیگه یادم نمی‌آد. ولی فیلمت وسترن زیاد داره. اصلا خط اصلی داستانش که خود ماجرای نیمروزه.


شهبازی: خب می‌دونی که ماجرای نیمروز رو کارل فورمن از داستان کوتاه ستاره حلبی جان کانینگهام اقتباس کرده که واکنشی به دوره مک کارتیسم بود. و اشاره به مسئولیت اجتماع و نهادهای مدنی در قبال فرد داشت. در عیار14 علاوه بر اون، مسئولیت متقابل فرد در قبال اجتماع و نهادهای مدنی هم می‌تونه مطرح باشه. که باعث تغییر مسیر داستان شده.


قادری: همون تغییر زاویه روایت به سمت دزد قصه، که این تمهید رو خیلی دوستش دارم.


شهبازی: در ماجرای نیمروز این فقط نهادهای مدنی و اجتماع و مردم هستن که وظایفشون رو در قبال فرد به درستی انجام نمی‌دن. کار نمی‌کنن.


قادری: درست به همین دلیله که فکر می‌کنم امروز به فیلمی‌مثل عیار 14 نیاز داریم. این فیلمیه که آدماش اول باید تکلیفشون رو با خودشون روشن کنن تا اینکه بخوان همه چی رو به گردن اجتماع و قانون و باقی نهادها بندازن. اینجا آدما باید مسئولیت کار و تجربه‌شون رو بپذیرن، در برابر باقی فیلمای این سال‌ها که روشنفکرمون مدام داره مشکل رو به بیرون ارجاع میده. راستی برف و این فضا از همون اول توی ذهنت بود؟


شهبازی: بدون برف که اصلا نمی‌تونست داستان جلو بره. برف به داستان کمک کرده. فکر کردم به جایی برم که بیشترین بارش برف رو داره. طبق برنامه‌ریزی به پونزده بارش نیاز داشتیم و بارندگی هم پارسال بد نبود. امسال برای گرفتن سکانس قطاری که باقی مونده بود تا اوایل دی صبر کردم. واقعا نگران شده بودم. این ور و اون ور می‌گفتم توی این کم‌آبی نگران کشاورزا هستم، ولی حقیقتش نگران این یه سکانس بودم. وقتی داشتم آخرین پلان رو همین اواخر می‌گرفتم به لقمانی و نوید می‌گفتم بچه‌ها باید بلیت سینما پنجاه هزارتومن باشه. فکرش رو بکن برای فیلمبرداری یه دقیقه از فیلمت، مثلا یه سال صبر کردی بعد طرف موقع دیدن همین یه دقیقه توی سالن، داره اس‌ام‌اس می‌خونه. بعضی وقتا دلم می‌خواد در سینما رو قفل کنم. تو سینماها رفت‌وآمد و سروصدا زیاده. فیلم پنجاه دقیقه‌اش گذشته، طرف تازه می‌آد داخل کورمال کورمال دنبال جا می‌گرده. تیتراژ آخر رو هم که اصلا نگاه نمی‌کنن. صحبت برف بود؟


قادری: توی نفس عمیق هم برف زیاد داشتیم... .


شهبازی: اون جام برف بود. من اصلا تو فصل گرم کار نکردم. نجوا تو پائیز و سه فیلم دیگه تو زمستون بوده. در مورد اونا فکر کنم پیش اومد، اما این یکی بی برف نمی‌شد.


قادری: بازیگرای کار رو چطور انتخاب کردی؟ سه بازیگر اصلی‌ات نقطه قوت فیلمت هستن.


شهبازی: این دفعه فکر کردم با بازیگرای حرفه‌ای کار کنم. با محبوبیتی که بین مردم دارن به دیده شدن فیلم کمک می‌کنن. هرسه این بازیگرا محمدرضا فروتن، پوریا پورسرخ و کامبیز دیرباز و خانم افشارزاده با خواهش من و علاقه و لطف شون به این کار اضافه شدن. بسیار همکار و باشخصیت بودن. فروتن از سر فیلم «دعوت» اومده بود و راضی و باانرژی بود. قبل از اینکه شروع به تست گریم کنه ازش چندتا عکس گرفتیم واسه صحنه تشییع جنازه‌اش. روزی که صحنه رو می‌گرفتیم خودش نبود. یکی از دوستام بهروز بهش گفت آقای فروتن نبودی چه تشییع جنازه‌ای برات گرفتن. اونم گفت ایشالا تشییع جنازه شما!


قادری: کامبیز چه خوب بود... .


شهبازی: خیلی بازیگر تواناییه. یه پلانی رو کات دادم، گفتم کامبیز چرا قوطی رو نمی‌بری بالا کاغذ سیگار رو با زبون تر کنی؟ خیلی خونسرد گفت: داشتم می‌بردم. دو ثانیه زود کات دادی.


قادری: پوریا که این بهترین حضورش روی پرده سینماست. نگفت نقشم کمه تو فیلم؟ آخه معمولا نقش یک بوده.


شهبازی: لی استراسبرگ میگه نقش کوچک و بزرگ نداریم. بازیگر کوچک و بزرگ داریم. پوریا خیلی باهوشه... .


قادری: با شخصیت، که برای یه بازیگر حیاتیه. دختر فیلم هم انگار هنرجوی کارنامه بوده...


شهبازی: درسته. جایی گفته بودم. وارد دفتر شد و تا نشست به نوید میهن‌دوست اشاره کردم که خودشه. درست مثل مریم پالیزبان که برای نفس عمیق اومد. باور نمی‌کنی همون جایی نشست که پالیزبان نشسته بود. هر دو در لحظه اول درست بودن.


قادری: این رو گفتی یادم اومد. فیلمات یه خصلت جالب دارن. در عین حال که خیلی حساب‌شده سراغشون رفتی، ولی حس بداهه و لحظه همراهشونه.


شهبازی: یه دوست منتقدی نوشته بود که اون حجله‌های تو خیابون نفس عمیق چه خوبه؛ گروه فیلمبرداری به شکل تصادفی احتمالا اونجا بودن و به حس صحنه کمک کردن. من فهمیدم اینکه گروه تدارکات از شب قبل به اون خیابون رفته بودن که کسی ماشین پارک نکنه و از شش هفت ساعت قبل از فیلمبرداری حجله‌ها رو آورده بودن و چیده بودن اصلا به چشم نیومده و طبیعی جلوه کرده. این خوبه.


قادری: با شناختی که ازت دارم، لابد سر صحنه که میری، دکوپاژ قرص و محکمی ‌داری... .


شهبازی: صحنه به صحنه فرق می‌کنه. ولی معمولا سر صحنه تصمیم می‌گیرم، چکار کنم. بعضی وقت‌ها همه گروه فرض کن هفده هجده نفر معطل می‌شن و زل می‌زنن به من که دارم فکر می‌کنم. بعضی وقت‌ها واقعا ایده‌ای ندارم و خب اون‌ها هم کاری ندارن و منتظرن ببینن باید چکار کنن. من هم می‌گم میشه یه کاری بکنین و منو نگاه نکنین؟


قادری: چرا اون وقت؟


شهبازی: به شرایط اون لحظه، به نور اون لحظه، به حال خودم و بازیگرا و همکارای دیگه نگاه می‌کنم و تصمیم می‌گیرم. مثلا جایی رو که سایه فرید روی دیوار زرگری راه می‌ره، از سایه خودم الهام گرفتم. داخل زرگری یک چراغ روشن کرده بودن تا کاست نگاتیو رو زیر نور عوض کنن و من سایه خودم رو روی دیوار دیدم. صبح شد. الان ساعت چنده؟ هنوز وسط جشنواره‌ است. باید بری فیلم ببینی
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

           با ما باشید



تا    آخر جشنواره




+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

رضا بهرامی‌نژاد: در زمستان هشتاد و سه، من و دو جوان دیگر در ماشینی قراضه به سمت کاشان می‌رفتیم تا در یک جشنواره کوچک دانشگاهی شرکت و فیلم‌های دانشجویی‌شان را داوری کنیم. برای خودمان قهرمان‌هایی بودیم و به ما می‌گفتند: استعدادهای آینده! ضبط ماشین را با ترانه‌ای راک تصاحب کرده بودیم و ایده‌های سینمایی‌مان را توی صورت همدیگر و آن راننده بیچاره پرتاب می‌کردیم. یکی از آن دو شهرام مکری بود و آن دیگری امیر قادری. ما هر سه، جوانان مهاجری بودیم که آینده را می‌خواستیم و عاشق این بودیم که ادای دهه هفتادی‌های آمریکایی را درآوریم. عاشق سینما بودیم و تمام زندگینامه‌هایش را قورت داده بودیم و مشخص بود که یکی از ما جارموش خواهد شد و آن دیگری تارانتینو و یادم نیست امیر می‌خواست دقیقا در جلد چه کسی فرو رود. آماده بودیم با فیلم‌ها و نوشته‌های از ته دلمان، مغز هر دایناسوری را که جلو می‌آمد خرد کنیم. بله! آن روزها جور دیگری بلد نبودیم باشیم. اما زمان گذشت و ما کمی زودتر از آنچه که باید پیر شدیم و محافظه‌کاری را نیز آموختیم و کم‌کم علایق‌مان شکل خاص خودش را پیدا کرد. زمان آن‌قدر که باید، گذشت تا من در یکی از روزهای زمستان هشتاد و هفت با اشتیاق بروم و در صف جشنواره فجر بایستم و بلیت بخرم و روی صندلی سینما بنشینم و آماده شوم تا به جای تارانتینو، مکری برایم قصه بگوید.

خواهید پرسید که فیلمش چطور بود؟ راستش من
ایده آل‌هایم را جایی کنار همان جاده اول قصه‌ام رها کرده‌ام و حالا می‌خواهم با همین داشته‌های خودمان زندگی کنم و اجازه دهید بگویم از این لذت می‌برم که شهرام مکری یکی از نماینده‌های نسل ما پنجاه و هفتی‌هاست. خوشحالم که او فیلم بلندش را آن‌طور که دلش می‌خواست ساخت و به قول خودش خیلی «چریکی» توانست تجربه‌ها و ایده‌های فیلم‌های کوتاهش را به فضایی حرفه‌ای‌تر و گسترده‌تر بکشاند. در همین چند سال اخیر خیلی از جوان‌ها با سرمایه دولتی فیلم بلند ساختند و ایده‌های آبکی‌شان را به نام فیلم تجربی به خورد ما دادند و همیشه هم گله کرده‌اند که چرا به سینمای «متفاوت»شان توجه‌ای نمی‌شود؟ اما شهرام مکری با هزینه‌ای اندک فیلمش را ساخته و یکی از آن کسانی است که کمتر از شرایط حاضر گله می‌کند و بیشتر از جشنواره‌های جذاب آن‌وری، دلش در گرو سینمای ایران است.

اما به راستی فیلم او را چگونه دیدم؟ نسل ما که در یک انقطاع کامل فرهنگی به دنیا آمد و بزرگ شد، به ناچار دانشگاه خاص خودش را برپا کرد و کار سینما را عمدتا از روی فیلم دیدن فرا گرفت. در این میان نقش کارگردان‌های فرنگی و فیلم‌های قرص و محکمشان در شکل دادن نگاه نه چندان قوی ما، خیلی پررنگ‌تر از فیلمسازان ایرانی بوده است. خیلی از ایده‌آل‌های نسل‌های قبلی، در ما برجسته نشد و ما همچون قهرمان‌های بی‌رمق و ناشی یک ‌«بی مووی»، افتادیم و بلند شدیم و شاگردی نکردیم و هیچکس را قبول نداشتیم و می‌خواستیم دنیای نوی قشنگمان را خودمان بسازیم. در آرشیوهایمان فیلم‌های پست‌مدرن آمریکایی که با هزار بدبختی و روی وی‌اچ‌اس‌گیر آورده بودیم پیدا می‌شد اما هنوز فیلمی از گله و گلستان ندیده بودیم. سینما برای ما معبد بزرگی بود که می‌توانستیم دسته دسته و بدون امتحان واردش شویم.

از میان فیلمسازهای نسل جوان، مشخصا شهرام مکری و از میان منتقدانش مشخصا امیر قادری، بیشتر از همه، سینما را برای خود سینمایش دوست دارند و به درستی بزرگ‌ترین الگویشان کسی جز تارانتینو نمی‌توانست باشد. هنوز هم قادری شیفته وار از هر فیلم «استاد» می‌نویسد و یا فیلم مکری پر است از ارجاعات به او و سینمایش. اما گیر من در این میان چیست؟ راستش را بخواهید دیگر نمی‌توانم مانند گذشته سینما را تنها برای سینمایش دوست داشته باشم. هنوز هم جارموش را دوست دارم و یا درست مثل خود مکری آرزو دارم بتوانم فیلم دانشجویی بزرگی مانند «تعقیب» کریستوفر نولان بسازم. اما حالا بیشتر از هر وقت دیگری دوست دارم زندگی خودمان را در سینما تعقیب کنم. دوست دارم «سینمای شهرام مکری» را ببینم و اینکه او قصه‌های ایرانی‌اش را چه شکلی تعریف می‌کند. دوست ندارم ببینم و بخوانم که گاهی انطباق‌های غریب فیلمسازانی همچون فینچر و نولان و تارانتینو با فیلمساز‌های داخلی، در نقد‌های امیر قادری به چه نتایج شگفتی ختم می‌شود. من نمی‌خواهم که حرف‌های بزرگی با فیلم‌هایم نقل کنم و یا جهانی را درس بدهم و یا تماشاگری که بلیت فیلمم را خریده خوار بشمارم. من نیز عاشق قصه‌گویی‌ام اما باید اقرار کرد که فرمول آقای تارانتینوی عزیز و
هم قطارانش ما را از این برزخ نجات نخواهد داد (پوزخند امیر قادری جلوی چشمانم است!).

به تمام نسل اولی‌ها و موج نویی‌ها می‌اندیشم. گرچه گدار جوان می‌گفت: چطور می‌توان با «یک تفنگ و یک دختر» فیلم خوبی ساخت؟ اما نه تنها از روی دوش فیلمسازانی همچون ژان روش و مارکر و واردا بود که این را می‌گفت، که حالا فیلم‌های او و همراهان موج سوارش یکی از بهترین اسناد از حال و هوای آن دوران پاریس و صد البته از روحیه سازندگانشان‌هستند. مکری نیز به درستی راهی را می‌رود که موج‌نویی‌ها و جان کاساوتیس و یا کن لوچ برگزیدند. ارزان و سریع و با افسار‌گسیختگی یک شورشی. تمام آن جوانان خشمگین توانستند با تکیه بر تکنیک‌های بداهه‌پردازانه و ارزان و استفاده از فضاهای واقعی و آمیختن سنت‌های سینمای مستند و داستانی با یکدیگر، در مقابل سینمای محافظه کار کشورشان بایستند و دنیای خودشان را شکل دهند. آیا من حق ندارم دنیای خیالی‌ای را طلب کنم که بر آمده از روزگار اینجا باشد و نه از علائق یک آمریکایی خوره بی‌مووی؟ و گرچه دنیای کوچکی شده دنیای ما، اما گمانم اعتبارش از آن هر کسی است که نهایتا بتواند هر چیزی را به قول جارموش «از آن» خود کند. تجربیات و تلاش‌های استعداد خوش فکری همچون مکری قطعا برای آینده این سینما و راه‌های نرفته‌اش بسیار لازمند، اما موج نوی ایرانی چرا تا این اندازه باید تکرار شده باشد؟ و اگر بخواهد خودش باشد به راستی باید چه کند؟


روزنامه فرهنگ آشتی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

واقعاً سازندگان فيلمي مثل «امشب شب مهتابه» چه انگيزه‌اي براي پر كردن فرم جشنواره و حضور در آن داشته‌اند؟ فعلاً كاري به كيفيت فيلم ندارم و فقط دنبال انگيزه‌ها و احتمال‌ها مي‌گردم. همه چيز فيلم مي‌گويد كه «امشب شب مهتابه» را براي اكران عمومي و مخاطب عام ساخته‌اند و موفقيت يا ناكامي احتمالي آن را ميزان فروش و استقبال مردم تعيين مي‌كند. شركت‌كردن اين فيلم در جشنواره به‌جز چند اظهار نظر منفي و واكنش تند منتقدان و نويسندگان سينمايي و يك جلسه مطبوعاتي دردسرساز و ناخوشايند، چيز ديگري هم عايد سازندگانش مي‌كند؟ نمي‌دانم اين نظريه كه صرف حضور فيلم‌ها در جشنواره فجر مي‌تواند جنبه تبليغاتي داشته باشد و هر فيلمي با هر كيفيتي از شركت و نمايش در جشنواره فجر سود مي‌برد، تا چه حد درست است؟ اگر اين‌طور باشد، باز هم مي‌شود اين حضور را تا حدودي توجيه كرد، ولي اگر سازندگان فيلم تصور كرده‌اند كه فيلم مي‌تواند در جشنواره مطرح شود يا قابليت و ويژگي‌هايي دارد كه ممكن است چشم داوران و منتقدان را بگيرد، معلوم مي‌شود كه تصور و تلقي درستي از محصولشان ندارند. ملودرام فيلم اصلاً درنيامده، شخصيت‌ها هيچ احساسي به ما منتقل نمي‌كنند، بازي‌ دانيال عبادي آن‌قدر ضعيف است كه گاهي به نظر مي‌رسد مهناز افشار بيشتر از آنكه ذهنش درگير ارائه شخصيت خودش باشد، دارد از بازي بازيگر مقابلش حرص مي‌خورد و عصباني است. به همين دليل نقش زن بارداري را كه مي‌داند همسرش پيش از دنيا آمدن بچه‌اش مي‌ميرد جوري بازي كرده كه انگار منتظر است زودتر جان به جان‌افرين تسليم كند تا خودش و تماشاگر فيلم نفس راحتي بكشند. اين وسط، صدا و ترانه‌هاي خواننده محبوبي مثل احسان خواجه‌اميري هم دردي از فيلم و شخصيت‌ها دوا نمي‌كند و بخش‌هاي موزيكال فيلم هم كيفيتي هم‌تراز بقيه اجزايش دارد. هر كدام از اين‌ عناصر مثل داستان سوزناك و بازيگران محبوب و موسيقي و ترانه در جاي خودشان مي‌توانستند بخشي از بار فيلم را به دوش بكشند و جذابيتي كه بيننده را پاي فيلم بنشاند ايجاد كنند؛ ولي «امشب شب مهتابه» به شكل عجيبي تمام پتانسيل‌هاي بالقوه‌اش را براي تاثيرگذاري هدر داده است. تماشاي فيلم سوال ديگري را هم به ذهن‌مان مي‌آورد كه طبعاً جوابش را نخواهيم فهميد، ولي مطرح‌كردنش هم ضرري ندارد؛ اينكه انتخاب فيلم براي بخش مسابقه با كدام معيارها و ملاك‌ها انجام شده و هيئت انتخاب جشنواره كدام قابليت و كيفيت فيلم را ملاك اين انتخاب قرار داه‌است يا چه نكته‌اي در فيلم كشف كرده كه ما از فهم و درك آن عاجزيم؟

2- در يك شرايط معقول و استاندارد، تجربه تماشاي «جعبه موسيقي» فرزاد موتمن در جشنواره گذشته مي‌توانست مجابمان كند كه «صداها» را هم نبينيم؛ ولي در سينماي ايران هيچ چيز دليل چيز ديگر نيست و يك فيلمساز مي‌تواند در فاصله يك سال دو فيلم با اين همه تفاوت كيفي عرضه كند. «صداها» تجربه معقول و قابل تاملي ا‌ست و موتمن بار ديگر – برخلاف فيلم قبلي – به آينده كارش اميدوارمان مي‌كند. فيلمنامه قابل قبول و فكر شده سعيد عقيقي دستمايه خوبي براي موتمن فراهم كرده تا فيلمي بسازد كه معلوم است به دامنه علايق و سلايقش نزديك است و – باز بر خلاف فيلم قبلي – نشاني از سفارشي ‌بودن ندارد و به تعبير خودش در جلسه مطبوعاتي، فيلمسازي به قصد گذران زندگي نيست. اينجا با تجربه‌اي طرفيم كه گرچه آن‌طور كه بايد به بار ننشسته، ولي همين هم در وانفساي نام‌ها و ادعاهاي بزرگ و محصولات كوچك غنيمتي ‌است. بازي رويا نونهالي چشمگیر است و بقيه بازيگران هم توانايي‌هايشان را خرج فيلم كرده‌اند. «صداها» فيلمي‌ست كه عنصر فضاسازي را رعايت كرده و از آن مهم‌تر اينكه “كارگرداني” شده است. با وجودي كه به نظر مي‌رسد اين جمله را در مورد هر فيلمي مي‌شود گفت و نوشت، اما با تماشاي بعضي از فيلم‌هاي سينماي ايران در همين جشنواره مي‌توانيد متوجه منظورم بشويد. درباره خوبي‌ها و بدي هاي فيلم بيشتر از اين مي‌شود گفت و نوشت؛ درباره اينكه فيلم كجاها كار مي‌كند و كجاها لنگ مي‌زند، بايد مثال آورد. حتي درباره اينكه منظورم از “كارگرداني” چيست و فضاسازي مناسب براي يك فيلمنامه و داستان و شخصيت‌ها يعني چه، توضيح و دليل لازم دارد. عجالتاً تا زماني كه فرصت اين كار پيش بيايد، اين چند خط را فقط يك اظهار نظر كوتاه جشنواره‌اي فرض بگيريد. وقتي سال گذشته درباره «جعبه موسيقي» به صراحت گفتيم و نوشتيم، حالا كه فرصتي پيش آمده، شرط انصاف حكم مي‌كند كه جبران مافات كنيم؛ همان‌طور كه كارگردان هم با ساخت «صداها» تجربه قبلي‌اش را جبران كرده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

صوفيا نصرالهي:‌ بالاخره انتظارمان به سر رسید. امروز "عیار 14" را دیدیم و خدا را شکر رویمان به همان سپیدی پهنه ی پربرف فیلم شد! فیلم آخر شهبازی همان طور که دلمان می خواست، فیلم خوبی است. نه فقط خوب که خیلی خیلی خوب است. فیلم شهبازی در خودش حس و حال و شور سینما را دارد. درست از همان شروع فیلم، همان سکانس ابتدایی سینما را با همه وسعت و زیبایی اش نشانمان می دهد. جایی که قطاری از عمق کادر سفید به ما نزدیک می شود. "عیار14" فیلم کارگردانی کاربلد است که هم سینما را خوب می داند و هم آن را دوست دارد. اجرای آن به جز یکی دو صحنه ،( مثل آتش زدن تانکر که آن هم به دلیل مشکلات مالی در سینمای ایران است و چقدر افسوس برای ما چون این صحنه می توانست نقطه اوجی برای فیلم باشد و روی صندلی میخکوبمان کند ولی حالا تاثیر چندانی ندارد!)، تقریبا بی نقص است. می خواهم از چند نکته "عیار14" بگویم که به نظرم عیار فیلم را بالا برده است:
1) برف: این یکی از بهترین استفاده ها از فضای برفی در سینمای ایران است. اول به دلیل این که کمک کرده تا فیلم بی زما ن و بی مکان پیش برود. انقدر همه جا سفید است که حواسمان پرت خیابان و تابلوی مغازه ها و این که الان این جا فلان میدان تهران است یا تبریز یا شیراز یا چه می دانم حتی سوییس نمی شود. حواسمان فقط پی شخصیت هایی است که روی زمینه سفید، پررنگ تر به نظر می رسند. دومین کارکرد این فضای سفید هم این است که به فیلم وسعت و بزرگی بخشیده. باعث شده که صحنه ها عمق پیدا کنند. همان کارکردی که در فیلم های بزرگ آمریکایی، دشت ها دارند.
2)بازیگران: به نظر می رسد این بهترین کستینگ ممکن برای فیلم است. نمی دانم واقعا این ها بهترین انتخاب برای این نقش ها بودند یا با کارگردانی خوب شهبازی اگر از بازیگران دیگری هم استفاده می کرد به همین خوبی جواب می گرفت؟!به هر حال فعلا که ما بهترین محمدرضا فروتن را روی پرده داریم. خوددار و ترسیده و مضطرب. و بهترین کامبیز دیرباز ساکت و آرام و مرموز و واقعا بهترین پوریا پورسرخی که تا امروز دیده ایم. مینا ساداتی هم چه چهره و چه بازیش کاملا با نقشی که برای آن انتخاب شده، منطبق است. فیلم را مثل ما دوست داشته باشید و یا خیلی هم با آن ارتباط برقرار نکرده باشید، فکر نمی کنم کسی بتواند منکر بازی های خوب فیلم بشود. به خصوص که شب قبلش فروتن را در نقش دیگری هم دیده بودیم و قدر فروتن "عیار14" را بیشتر دانستیم.
3)شخصیت ها: مشکل بزرگ اکثر فیلم های سینمایی ما در شخصیت پردازی است که "عیار14" از آن جان سالم به در برده است. به همه ی شخصیت ها به اندازه ای که نیاز بوده پرداخته شده، نه بیشتر و نه کمتر! معنای شخصیت پردازی خوب و درست این نیست که ما همه چیز را درباره یک کاراکتر بدانیم. باید آن اطلاعاتی را داشته باشیم که به ما کمک می کند تا شخصیتش برایمان باورپذیرتر باشد. مثلا چه اهمیتی دارد که فروتن در گذشته چه بوده و چه کرده و یا چرا امروز با همسرش اختلاف دارد. ما چیزهایی را که لازم است می دانیم. به رابطه فروتن با همسرش اشاره می شود تا رابطه اش با مینا برایمان روشن تر شود.
کامبیز دیرباز تا آخر و حتی بعد از این که کارگردان دست خودش را برایمان رو می کند، همچنان مرموز می ماند. مثل غریبه هایی که در وسترن ها به شهر وارد می شدند و شهر را به هم می ریختند و یا آباد می کردند و بعد بی سر و صدا از راه دیگری به سفرشان ادامه می دادند.
4)موسیقی: استفاده نکردن از موسیقی در طول فیلم کاملا بر می گردد به هوشمندی و رندی پرویز شهبازی. هر موسیقی متنی می توانست کارکرد معکوس داشته باشد و تاثیر و بار صحنه ها را کم کند. اتفاقا فضای برفی فیلم برای استفاده از موسیقی کم حجم- مثلا در حد یک پیانو و ویولنسل- خیلی گول زننده و تحریک کننده بود اما بک بار فیلم را در ذهنتان با موسیقی متن ببینید تا متوجه بشوید که این تمهید شهبازی چقدر به کمک فیلم آمده است. موسیقی فیلم شهبازی در فضاست. مثل وقتی که حمید و مینا در ماشین نشسته اند و اگر در پس زمینه دیالوگ ها فقط سکوت کامل بود، ممکن بود این سکانس خشک و تصنعی از آب در بیاید ولی حالا ته صدای ادیت پیاف آن را تلطیف کرده است.
5)ریتم: این یکی موهبت فیلم به ماست. بس که این روزها فیلم هایی دیدیم که کند و کشدار بودند و یا با وارد کردن داستانک های مختلف می خواسته اند به زور ریتم قلابی به فیلم تزریق کنند، خسته شدیم. اما "عیار14" اتفاقا از یک خط داستان محدود و جمع و جور ریتم می سازد. البته یک ربعی طول می کشد که با فضای فیلم همراه شوید ولی بعد از آن تعلیقی که در داستان و از آن مهم تر در اجرا وجود دارد، بعيد است بگذارد خسته بشوید.
6)آداجیو: می دانم که آداجیو آلبینیونی هم باید در بخش موسیقی می آمد ولی آن قدر برایم دلنشین بود که یک بخش به نام خودش داشته باشد. اگر بدانید در فیلم های دیگر در چه سکانس هایی چه بلایی سر آداجیوی نازنین می آورند! "عیار 14" با آداجیو تمام می شود. خودتان تصور کنید آداجیو روی یک نمای باز از یک مسیر سفید از برف که ته آن به روستایی می رسد و یک وانت قرمز دارد این مسیر را طی می کند.
و البته "عیار 14" هنوز شاهکار نیست و ما منتظر هستیم تا پرویز شهبازی شاهکارش را بسازد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 












         با ما باشید


+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

شهاب حسيني بعد از سال ها فعاليت در هر دو عرصه بازيگري و اجرا در تلويزيون و سينما، اين يکي دو ساله دارد به جايگاهي که براي آن کوشش بسيار کرده، نزديک تر مي شود. سال گذشته براي بازي در فيلم «محيا» در جشنواره فجر از او تقدير شد و برخي منتقدان نيز بازي اش را تحسين کردند. امسال براي نخستين بار روي صحنه تئاتر حاضر شد و در نقشي عصبي و دشوار در نمايش «کرگدن» به کارگرداني فرهاد آييش بازي کرد و برخلاف تجربه ناموفق بازيگران سينما که بعدتر روي صحنه رفتند- مانند محمدرضا فروتن در «رومئو و ژوليت» دکتر رفيعي- بازي او از ديد اغلب مخاطبان جدي، در کنار بازي صابر ابر بهترين بازي هاي کار آييش ارزيابي شد. حالا و در بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر او در دو فيلم حضور دارد که نوع اهميت شان کاملاً با هم متفاوت است؛ يکي «سوپراستار» تهمينه ميلاني که مهم تلقي شدنش تقريباً هيچ ربطي به ارزش هاي سينمايي آن ندارد و فقط به دليل جنجالي بودن حرف و قصه مربوط به فساد يک بازيگر مشهور سينما مورد توجه و حساسيت بوده است. و ديگري «درباره الي» اصغر فرهادي که از کارگرداني تا فيلمنامه تا فيلمبرداري تا مفاهيم انساني، يکي از تجربه هاي بي مشابه اين دوران سينماي ماست. اينکه حسيني بابت کدام يک از اين دو فيلم احياناً مورد توجه و لطف داوران جشنواره قرار بگيرد، تا اندازه يي تعيين کننده مسير حرفه يي او در فعاليت هاي آتي اش است. ديده شدن بازي اش در «سوپراستار» مي تواند از او تصويري شمايل وار از بازيگر محبوب مواضع رسمي بسازد که حتي جايزه خفيف اش براي نقش جوان بيش از حد مثبت و «معناگرا»ي فيلم «محيا» نيز از ديد برخي، به همين دليل قلمداد شد در حالي که استقبال از بازي حسيني در «درباره الي» به جهت شيوه مدرن روايت و ديالوگ در فيلم فرهادي، مي تواند حسيني را به يکي از بازيگران آماده تجربه هاي جديد در سينماي متفاوت ايران تبديل کند. خود او البته ميان جايزه گرفتن براي هر يک از اين دو فيلم، تفاوت خاصي نمي بيند و اين را در اين گفت وگو شرح داده است.


---

-تجربه بازي در «سوپراستار» براي خودتان چه حسي داشت؟ چطور شد نقش يک همکارتان را پذيرفتيد که دچار فساد اخلاقي است؟

هر کاري چه در سينما، چه در تلويزيون و چه در تئاتر حتماً ويژگي هاي خودش را دارد. به خصوص وقتي آدم فيلمنامه يي را مي خواند و اعلام علاقه و رضايت مي کند که در آن بازي کند، حتماً متن و نقش برايش جذابيت هايي داشته که آدم دوست دارد کوشش کند و از پس ايفاي آن بربيايد. گاهي اين به نتيجه مي رسد و نقش درمي آيد، گاهي هم نمي شود و درنمي آيد. مهم نفس تلاش است و اينکه کار براي آدم جدي و جذاب باشد. در مورد «سوپراستار» سابقه همکاري من با خانم ميلاني در فيلم «واکنش پنجم» برايم يکي از دلايل اصلي بود. آن تجربه به قدري برايم دوست داشتني بود که از تکرارش در نقشي بلندتر، با کمال ميل استقبال کردم.

-با وجود کوتاهي نقش، بازي تان در «واکنش پنجم» يکي از بهترين بازي هاي شماست.

خيلي ها آن بازي را دوست داشتند و من هم به هيچ وجه نمي خواستم عدم همکاري ام با خانم ميلاني در فيلم «آتش بس» بار ديگر تکرار شود. مترصد اين فرصت بودم که با ايشان کار کنم تا بالاخره «سوپراستار» پيش آمد. قصه فيلم را بيشتر از «آتش بس» دوست داشتم. اين قالبي بود که بيشتر به سمت معنا و مفهوم مشخصي مي رفت و من شخصاً به اين نوع سينما بيشتر علاقه مندم؛ خيلي بيشتر از سينمايي که صرفاً سرگرم کننده باشد.

-در مورد تجربه بازي در «درباره الي» چطور؟ با چه نگاهي کار را پذيرفتيد و شروع کرديد؟

آشنايي ام با اصغر فرهادي به سال 75-74 در دانشگاه تهران برمي گردد. او را در آن فضا مي شناختم و بعد هم سريال «داستان يک شهر» را ساخت که در زمان خودش يکي از بهترين کارهاي تلويزيون بود. هم خيلي دقيق ساخته شده بود و هم خيلي روي بينندگانش تاثيرگذار بود. واقعاً منتظر فرصت مناسبي بودم تا با او همکاري کنم. فيلم هاي ديگرش را هم در زمان نمايش هر کدام شان ديده بودم. به هر حال، اين نکته مهمي است که فرهادي با 3 ،4 فيلم در کارنامه يي که تا همين جا از خود به جا گذاشته، يکي از کارگردانان درجه يک سينماي ما به حساب مي آيد. کار با او براي بازيگر، پر از نکته هاي آموختني است. در گروه بازيگران فيلم «درباره الي» من آخرين نفري بودم که به جمع ملحق شدم. فرهادي دلش مي خواست از ترکيبي از بازيگران داراي سابقه و کساني که تجربه اول شان را مي گذرانند، استفاده کند تا فضاي فيلم هر چه مستندتر به نظر برسد.

-تمرين هاي کار بر چه مبنايي بود؟

مهم ترين خواسته فرهادي اين بود که همه بايد در عين بازي، از بازي کردن فاصله مي گرفتيم. تجربه خيلي جديدي بود. براي من حتي از جهاتي يک اتفاق بود. در فيلمنامه فرهادي، ديالوگ ها ظاهراً ساده و روزمره بود ولي بعد که وارد کار شديم، ديديم ديالوگ ها لايه هاي پنهاني مي تواند داشته باشد؛ چه براي بازيگري که دارد بيان شان مي کند و چه بعدتر براي تماشاگري که آنها را مي شنود. اين وجوه عميق وقتي در موقعيت و حين اجرا گفته مي شد، بهتر خودش را نشان مي داد و به ما کمک مي کرد تا بتوانيم حس لازم در پس هر ديالوگ را پيدا کنيم و به دست بياوريم. مي شود اين طور گفت که «درباره الي» را ما بازي نکرديم، زندگي کرديم يا لااقل بگويم تلاش کرديم زندگي اش کنيم. به نسبت فيلم هاي ديگر، حضور کارگردان و فيلمبردار را کمتر حس مي کرديم. نه اينکه هدايت آنها کم تاثير باشد برعکس، بعد از تاثير دقيق هدايت آنها مي توانستيم حضور آنها و دوربين را تا حدي فراموش کنيم و زندگي آدم ها را ادامه بدهيم. ما داشتيم زندگي را جاري مي کرديم و از اين زندگي فيلم گرفته مي شد. براي من باعث خوشوقتي بود. الان هم که فيلم مشکل اش حل شده و در جشنواره فيلم برلين پذيرفته شده، اميدوارم به حق و جايگاه واقعي اش برسد.

-از تجربه کار دسته جمعي با گروه پرتعداد بازيگران بگوييد.

جذابيت کار از اين نظر، در اين بود که ما مي دانستيم همه جزئيات در فيلمنامه وجود دارد ولي بايد به نحوي کار مي کرديم که به نظر بيايد زاده همان لحظه است. در «درباره الي» از همکاري دوستان بسيار خوب و مسلطي برخوردار بودم. ترانه عليدوستي و گلشيفته فراهاني در نقش هايشان عالي بودند، مريلا زارعي و رعنا آزادي ور يکي از بهترين بازي هايشان را ارائه دادند. پيمان معادي و ماني حقيقي که هر دو فيلمنامه نويس و فيلمساز و خلاصه افرادي حرفه يي در حيطه هايي منهاي بازيگري بودند، در اين اولين تجربه نشان دادند که چه دقيق بازيگري را مي شناسند و صابر ابر هم بود که همکاري مان خيلي سريع و به شکل متوالي، منجر شد به تئاتر «کرگدن» فرهاد آييش و آنجا با صابر با هم بازي داشتيم. براي من در طول مدتي که دارم در سينما کار مي کنم، انتخابي ويژه و تجربه شاخصي بود. نوعي استثنا بود که معمولاً يک بار يا به ندرت اتفاق مي افتد که در مسير کاري عادي آدم پيش بيايد. در طول کار روي اين فيلم، لحظات عجيب و غريبي داشتيم. هدايت اصغر فوق العاده بود. داستان فيلم در سه روز مي گذرد که فضا و حال و هواي حسي شان کاملاً با هم تفاوت دارد. جالب اين است که در پشت صحنه هم همين اتفاق مي افتاد. يعني يک استراتژي براي هدايت روابط بچه هاي بازيگر وجود داشت که همين فضاها بين خود بچه ها هم شکل بگيرد و بعد به شخصيت ها منتقل شود. روزهاي اول فيلمبرداري فضايي شاد و سرخوش و دوستانه حاکم بود و اين کيفيت در روابط بين گروه، کم کم و برحسب تغيير تدريجي يا ناگهاني فضاي داستان، به نحوي ظريف کمرنگ مي شد و تحليل مي رفت.

-پس يکي از دلايل اينکه فيلم «به ترتيب» فيلمبرداري شده، مي توانست همين باشد که تغييرات احساس هاي بازيگران را کنترل کنند.

مسلماً. ويژگي مهم اين فيلمنامه، مدرن بودن اش و ميزان هوشمندانه نوشته شدن اش بود. بدون اطاله و اطناب چه در قصه و روابط و چه در ديالوگ ها و برخوردها. در ساده ترين شکل هايي که فيلمنامه براي هر موقعيت پيشنهاد مي کرد، هوشمندي محسوس و قابل تشخيصي نهفته بود. من با اصغر فرهادي هم سن هستم و از اينکه يک هم نسل من چنين درک درست و دقيقي از سينما دارد، افتخار مي کنم.

-هر دو فيلمي که شما بازي کرده ايد، هر کدام به يک شکل و از يک زاويه متفاوت با آن يکي، مورد توجه اند. براي خودتان فرقي نمي کند که احياناً براي کدام يکي جايزه يا تحسين و تاييد دريافت کنيد؟

چرا بايد فرقي بکند؟

-خب «سوپراستار» به دلايلي جدا از سطح کيفي و ارزش و تاثيرگذاري اش مورد توجه است که اين به سليقه و مواضع رسمي برمي گردد. اينکه شما نقش يک ستاره فاسد الاخلاق را بازي مي کنيد، همان قدر که مايه عصبانيت اهل سينما مي شود، مورد توجه نگاه رسمي است و اين بيشتر به خود نقش برمي گردد تا به نوع نقش آفريني.

من معتقدم بخشي از اين بحث ها که درباره فيلم «سوپراستار» مطرح مي شود، با نوعي کج روي همراه است. مثلاً شما اين نمونه يي را که مي گويم در نظر بگيريد؛ توي جلسه مطبوعاتي اين فيلم که متاسفانه درگير بودم و نتوانستم در آن حاضر شوم، اين ايراد ساده انگارانه را مطرح کردند که چرا سوپراستار اين فيلم از نظر ظاهري شبيه يک سوپراستار نيست؟، خب، کسي که چنين چيزي مي پرسد، متوجه نيست اين آقاي کوروش زند دارد در فيلم نقش يک کارگر کارخانه را بازي مي کند و اين تست گريم او در آن فيلم است. نمي تواند هر روز مثلاً آرايش مو يا ريش اش را عوض کند و گريم نقش اش را به هم بزند، وقتي اين را متوجه نيستند و سوالي در اين سطح مطرح مي کنند، ديگر نمي شود مجموعه انتقادات را جدي گرفت. ضمناً يک نوع يکسونگري درباره اين مساله وجود دارد که مدام مي گويند اين آدم فاسد است و کار غيراخلاقي مي کند و اينها. اين آدم اگر منفي و فاسد بود، به هيچ عنوان رشد نمي کرد. کارهاي بدي متوجه او مي شد و امکان پيشرفت پيدا نمي کرد. کسي که بداخلاق و بددهن باشد اصلاً سوپراستار نمي شود. بايد وجوه شيريني در او باشد. منتها من داشتم مقطعي از اين آدم را بازي مي کردم که شيريني اش به تلخي گراييده. از جايي به بعد خسته شده... شرايط خستگي عجيبي که در يک بازيگر پيش مي آيد، براي کسي که از بيرون به اين موضوع نگاه مي کند، قابل درک نيست. گاهي آدم حوصله اش از خودش سر مي رود. يک روزهايي هست در کار و مناسبات شخصي و حرفه يي که واقعاً آدم حوصله خودش را هم ندارد. اين آدم در فيلم در چنين شرايطي قرار گرفته که در ذات خودش شرايط خيلي پيچيده يي است. آن چيزي که در اصطلاح محاوره يي اسمش را «کيف» و «حال» مي گذاريم، در يک ماه جذابيت هايش را براي او از دست مي دهد و يکنواخت و بي معني مي شود. براي خود ما هم در زندگي عيني پيش مي آيد که مثلاً گاهي نمي توانيم در مهماني ها يا حتي در عروسي يک دوست شرکت کنيم، چون در مورد جايگاه و وضعيت و شأن مان نگراني داريم. زندگي سوپراستاري يک مقدار انزوا و تنها شدن در خودش دارد.

-پس با اين دفاعي که داريد از فيلم «سوپراستار» مي کنيد، حتماً برايتان ناخوشايند نيست که براي اين فيلم جايزه بگيريد؟

نه، چرا دوست نداشته باشم براي اين فيلم جايزه بگيرم؟ من کارم را کرده ام و براي اين فيلم کوشش هاي خودم را داشته ام. «سوپراستار» و «درباره الي» هر کدام به عنوان فيلم هايي که در نوع خودشان کامل اند، قابليت مطرح شدن دارند. «سوپراستار» به عنوان فيلمي که به ساختار داستاني کلاسيک نزديک تر است، خيلي خوب ساخته شده و مي تواند مورد توجه قرار بگيرد. «درباره الي» عملاً هشت بازيگر هم طراز دارد و نمي توان نقش اول و نقش مکمل و اينها را به شکل مرسوم در آن تعيين کرد. طبعاً هيات داوران هم نمي تواند يک يا دو نفر را از اين ميان به عنوان نقش اصلي انتخاب يا معرفي کند. اگر «درباره الي» بخواهد به لحاظ بازيگري مورد توجه قرار بگيرد، اين توجه بايد شامل حال همه بچه هايي بشود که در آن کار نقش آفريني کرده اند. در اصل ساختار اين فيلم طوري است که هدايت تيم بازيگرانش هم امتياز کارگرداني آن را بالا مي برد. بيشترين سهم و بخت را در ميان عوامل خلاقي که اين فيلم را شکل داده اند، کارگردان آن دارد.

------------------------------------------                

گفت وگو با مريلا زارعي درباره بازي در «درباره الي»

حالا که حالت خوب است

مسعود حسن پور؛ بعد از نقش آفريني پرشور و پرسوزش در اپيزود آخر «دعوت» ابراهيم حاتمي کيا که با طنين و خش صداي زارعي و بغض و نگاه دردمندش عملاً به تنها اپيزود گرم و اثربخش فيلم بدل شد، حالا و در نقش پرنوسان شهره در فيلم «درباره الي» اصغر فرهادي، جلوه ديگري از ارتقا و پيشرفت کار او آشکارشده است. او در اين نقش آفريني اش، از مجموعه امکاناتي که نقش براي خنده، گريه، گله گذاري، بدرفتاري، احساس گناه، پرتوقعي، خودخواهي، مهرباني، فهميده نشدن و تحمل بدبيني ديگران در خود داشته، بهترين بهره را گرفته است و در واقع رمز اصلي توفيق او در همين است که هيچ يک از اين صفات نقش شهره را از بقيه برجسته تر نکرده و گذاشته ما او را همزمان واجد يکايک اين خصلت ها ببينيم، مثل بقيه کاراکترهاي فيلم و مثل خودمان در زندگي واقعي.

---

-در سينماي ما تجربه کار با جمع پرشمار در فضاي بسته، تقريباً فقط در «مسافران» بيضايي با تعداد زياد صورت گرفته و فيلم «درباره الي» نمونه يي ديگر بود. شما و بقيه بازيگران در اين فيلم بايد علاوه بر دسته جمعي کار کردن، تقريباً دسته جمعي ديالوگ مي گفتيد و اغلب توي حرف هم مي پريديد و ريتم زندگي را حفظ مي کرديد. از اين نظر اين فيلم و بازي در آن چه نوع تجربه يي بود؟

راستش اولين بار که فيلمنامه را خواندم، اصلاً نتوانستم بفهمم کدام نقش چه مي گويد، کدام اول است، کدام آخر، کي کم است و کي زياد؟ فقط يک ماجرايي را بدون قطع از اول تا آخر دنبال کردم با اين تفاوت که اولش موقع خواندن صورتم آرام و متبسم بود و آخرش تمام بدنم مي لرزيد و وقتي تمام شد، تا دقايقي داشتم فکر مي کردم چقدر عين زندگي است. همه چيزش مثل زندگي بود؛ که تو نمي داني حالا که حالت خوب است، الان که کيف ات کوک است، ممکن است يک خبر، يک اتفاق، يک برخورد يا حتي يک اس ام اس زندگي ات را از اين رو به آن رو کند. حالا فکر کنيد اين زندگي را قرار بوده بازي کنيم، نه اينکه بازي را زندگي کنيم. آقاي فرهادي مي خواست زندگي را ببيند، عين واقعيت. معمولاً کارگردان وقتي مي خواهد همه چيز به واقعيت نزديک باشد، سراغ نابازيگر يا بازيگر غيرحرفه يي يا ناشناس مي رود. اما همه در اين فيلم هم سرشناس بودند و هم حرفه يي. اين شد دغدغه من که چطور اين کار مي خواهد انجام شود؟ اولاً خوشحال بودم که اين فرصت به من داده شده. ثانياً انگار بوي کار سخت به مشامم مي رسيد؛ کاري که مدت ها بود انتظارش را داشتم. نه اينکه کارهاي ديگر آسان بودند، نه. براي من سطحي ترين فيلم ها هم کارهاي سختي محسوب مي شوند، اما اين فيلم خاص از يک جنس ديگر بود؛ از جنس يک سينماي ديگر.

با آقاي فرهادي که صحبت کردم، متوجه شدم براي رسيدن به آنچه در ذهن دارد، خيلي بايد تلاش کنم اما اين دفعه فرقش با دفعه هاي قبل اين بود که تلاشم نبايد ديده بشود. همه چيز در درون اتفاق بيفتد. همين شد که بعد از کار احساس کردم يک زندگي را تجربه کرده ام؛ با تمام سختي ها و آساني ها. به لحاظ حرفه يي ريسک بزرگي بود. شما در کنار يک عده بازيگر، هر کدام با سوابق درخشان، قرار است بازي کنيد. نه، ببخشيد زندگي کنيد. قرار است طوري کنار هم بايستيد که هيچ کس قد بلندتر به نظر نرسد، يا حتي قد کوتاه تر. قرار است طوري کار شود که انگار اين فيلم هشت بازيگر ندارد. يک بازيگر دارد که در هشت جسم حلول کرده، در هشت نقش.

جالب تر اينکه حاصل زحمات هر کدام مان بسته به اين بود که ديگري چطور کارش را انجام مي دهد و اين وسط، کار کارگردان از همه سخت تر بود. چطور اين همه بازيگر را مجاب کند که بايد در حکم يک تن واحد بشوند. حرف براي گفتن زياد است، اما چون مجال اندک است، ترجيح مي دهم در اين ارتباط و در آينده مفصل تر صحبت کنيم. به هر حال خلاصه اين تجربه کار جمعي از نظر اهميت همراهي با بازي همديگر، در اين مصرع قابل بازگو کردن است که «بني آدم اعضاي يک پيکرند».

-در مورد جايگاه نقش شهره در کارنامه تان چه نگاهي داريد؟ فکر مي کنيد خود فيلم و اين بازي چه مقدار ماندگاري خواهد داشت؟

در اين مورد واقعاً نظري ندارم يعني معتقدم اين را منتقدان بايد بگويند. شما بايد بگوييد. من منتظرم واکنش متخصصان را ببينم و در ادامه، واکنش مردم را. به هر حال يکي از کارهايي است که به آن تعلق خاطر دارم مثل چند کار ديگرم که واقعاً در آنها جان گذاشتم. اين توضيح ضرورت دارد که بگويم در اين فيلم، بيش از نيمي از انرژي من صرف اين شد که انرژي ام را مهار کنم و بگذارم لحظات خودشان مثل زندگي جاري شوند؛ جرياني که البته بايد لحظه به لحظه به دست کارگردان هدايت مي شد. بايد همان جوري که او مي خواست، انرژي ها را کنترل مي کرديم و با ريتم و رواني زندگي کار مي کرديم. اما خودمان در آن دخيل نمي شديم. از زماني که متوجه تفاوت جزييات اين فيلمنامه و فيلم با چيزهايي که به آن عادت داريم شدم، خواستم تجربه ديگري داشته باشم و به روش ديگري کار کنم. مي دانيد مثل چي؟ در زندگي بارها شده که غصه داري. مي روي توي اتاقت مي نشيني پشت در. سرت پايين، به يک نقطه خيره شده يي. بغض ات توي گلويت است، اما نمي خواهي اشک بريزي ولي آنقدر داغاني که شانه هايت مي لرزند. من توي سينما به عنوان يک مخاطب، دنبال اين لحظه ها هستم که بازيگر در آن ديده نشود، اما حس و حالش تماشاچي را تحت تاثير قرار دهد. اين چيزي است که آقاي فرهادي فيلمبردار و همه عوامل دست به دست هم دادند تا تماشاگر را تحت تاثير قرار بدهند و اين وسط بازيگر است که بايد گوش بدهد. خوب گوش بدهد. من سعي کردم خوب گوش بدهم اما اگر نشده، حيف. حتماً در توانم نبوده.

-فيلم «درباره الي» عملاً اولين بار است که شما در آن نقش مادري با درگيري هاي مشخص خانوادگي بر سر بچه را بازي مي کنيد. مي شود گفت شروع دوره يي جديد در فعاليت تان است.

من قبلاً هم خيلي نقش مادر بازي کرده ام. بخشي از فيلم «دو زن»، «واکنش پنجم»، «سربازهاي جمعه» يا در آستانه مادر شدن در «دعوت» حاتمي کيا.

-خب آنجا مساله مادري کردن و فراز و فرودهايش مطرح نبوده.

بله، در اين فيلم به خصوص جنس نقش با آنهاي ديگر فرق داشت. يک مادر با ويژگي هاي يک مادر؛ زن، مهربان، فداکار، گاهي اوقات غرغرو، گاهي اوقات متوقع و گاهي اوقات... اما هميشه عاشق و هميشه مهربان. نقش من در اين فيلم لحظاتي داشت که در زندگي واقعي آن را زياد مي بيني و زياد مي شنوي. روابط بين اين زوج از شخصيت هاي فيلم يعني شهره و پيمان که نيمي از اجراي آن به من مربوط بود، در فيلمنامه خيلي واقعي به نظرم آمدند. اميدوارم روي پرده هم به همان اندازه واقعي و باورپذير به نظر برسد.

-نکته ديگري هست که بخواهيد مطرح کنيد؟

فقط يک چيزي مي خواهم بگويم؛ دلم مي خواهد وقتي فيلم ديده شد يا وقتي خودم فيلم را با مردم ديدم، احساس کنم توي همه اين شرايط و فراز و نشيب ها، فيلم واقعاً مورد لطف همه قرار گيرد و فعاليت و کوشش من يک قدم ديگر محسوب شود؛ يک قدم رو به جلو، يا يک قدم رو به عقب. اين به تنهايي خيلي فرق نمي کند. در هر دو صورت مهم اين است که داري حرکت مي کني، ساکن نيستي و اين يعني پويايي. به هر حال اميدوارم خيلي مورد توجه قرار بگيرد و منتقدان هم دوستش داشته باشند و از همه مهم تر اينکه آرزو مي کنم اين فرصت را پيدا کنم که بتوانم در آينده هم از اين دست تجربه هاي متفاوت را از سر بگذرانم.

-----------------------------------

روش فرهادي براي هدايت بازيگران



بدون خستگي و خسته کنندگي



نوشته: رعنا آزادي ور



زماني که فرهادي دست به قلم مي برد يا نوشته کس ديگري را مي پسندد و تصميم مي گيرد روي آن کار کند، آنقدر در ذهن خود تصوير نهايي آن را به صورت کامل مي سازد که در مرحله عمل، نه در انتخاب بازيگر، نه در انتخاب محل و نه در چيدن ديگر عوامل، ترديدي به خود راه نمي دهد. وسواس در اين امر، به قدري است که به او توانايي مي بخشد تا همه ذهنياتش را به شکل غريبي به عواملش منتقل کند.

به اين ترتيب، عوامل او گر چه کار دشواري را در پيش مي گيرند، اما همواره همچون خود او مطالب برايشان دلپذير مي نمايد. او به خوبي و دقيقاً مي داند چه مي خواهد و از ابتدا خواسته اش را به همه گروه منتقل مي کند.

ممکن است فرهادي براي گرفتن يک پلان کوتاه، مدت ها وقت و انرژي خود و بازيگرانش را صرف کند. اما بدون ترديد، پيش از رسيدن به آنچه مي خواهد، به کمتر از آن رضايت نمي دهد و موضوع مهم اينجاست که بازيگران و ديگر عوامل، از اين روش، خسته و عصبي نمي شوند. نمي توان دقيقاً راز اين مساله را کشف کرد. اما شايد خسته نشدن خود او و اشتياقي که براي رسيدن به نتيجه کامل تر دارد، باعث مي شود بازيگر هم دچار خستگي نشود. اين گونه است که کوچک ترين نگاه يا حرکت زائد دوربين يا بازيگر از چشم او پنهان نمي ماند. شايد اين جمله يي تکراري و کليشه يي به نظر بيايد، اما من از به کار بردن اين کليشه واهمه يي ندارم که بگويم کار با فرهادي برايم تجربه گرانبهايي بود و از اين بابت خدا را شاکرم.

اميد دارم اين تجربه باز هم براي من و براي هر بازيگر جواني که شوق آموختن دارد، روزي پيش بيايد. چون در نهايت، آقاي اصغر فرهادي علاوه بر کارگرداني معتبر، شخصيتي برجسته و معلمي آگاه هم هست.


-------------------------------------



يادداشتي کوتاه درباره اولين تجربه بازيگري



حتي قبل و بعد از ماجرا را تمرين کرديم



پيمان معادي



تا قبل از فيلم درباره الي، هرازگاهي پيشنهادهايي براي بازيگري در فيلم هايي داشتم ولي به دليل مشغله زياد کاري و از آن مهم تر نداشتن دغدغه بازيگري هيچ وقت به طور جدي به آنها فکر نمي کردم تا روزي که اصغر فرهادي براي بازي در فيلمش به من پيشنهاد داد. به راحتي وسوسه شدم.

مطمئن بودم که دوست دارم به نوعي با ايشان همکاري داشته باشم. از طرفي چون به انتخاب بازيگرانش در فيلم هاي قبل اعتقاد داشتم شک نکردم که قبول اين همکاري براي من اتفاق خوبي است.

پس از آنکه گروه بازيگران با همه فراز و نشيب هايش بسته شد، تمرينات شروع شد. حدود دو ماه تمرينات سخت و مداوم با همه اعضاي گروه باعث شد روز به روز به آنچه فرهادي در ذهن داشت نزديک تر شويم. يکي از تمرينات خوب و موثري که مي کرديم تمرين صحنه هايي بود که اصلاً قرار نبود در فيلم و فيلمنامه باشد. اتودهايي آزاد از سکانس هايي مربوط به قبل از آغاز قصه و حتي صحنه هايي از زندگي تک تک ما بعد از تمام شدن داستان. براي من که پيش از اين پروژه هر وقت قدم به صحنه يي مي گذاشتم نگاه و ذهنم کاملاً درگير مسائل مربوط به فيلمنامه مي شد کمي سخت تر بود که فقط روي بازيگري تمرکز کنم و قطعاً اين تمرکز ميسر نمي شد مگر با تمرينات مداوم که تا انتهاي روز فيلمبرداري ادامه داشت. به هر حال زندگي در فضاي جلوي دوربين تجربه گرانبهايي بود که در طول روزهاي خوش و لذت بخش در کنار ساحل زيباي درياي خزر به دست آمد. اميدوارم اگر روزي قسمت شود فيلمي بسازم، بتوانم حداکثر استفاده را از اندوخته هاي آن روز ببرم.

گفتگو با بازیگران: امیر پوریا، گفتگو با زارعی: مسعود حسن‌پور

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

عصر امروز پس از نمايش فيلم «بي‌پولي» نشست خبري آن با حضور حميد نعمت‌اله (كارگردان)، بهرام رادان و حبيب رضايي ، بابك حميديان (بازيگران) ، هادي مقدم‌دوست (فيلمنامه‌نويس)، مصطفي شايسته (تهيه‌كننده)، سهراب پورناظري (آهنگساز) و اجراي علي علايي (منتقد) در سالن شماره 3 سينمافلسطين برگزار شد.
بنا به گزارش فارس، در ابتداي اين نشست «حميد نعمت‌الله» از نمايش فيلمش در سينماي مطبوعات ابراز خرسندي كرد و گفت: هميشه نمايش فيلم در بين بچه‌هاي مطبوعات براي من هيجان زيادي دارد و فكر مي‌كنم براي باقي فيلمسازان نيز اينگونه است.
«مصطفي شايسته» درباره تأثير رسانه‌ها بر هنر سينما گفت: مطبوعات نقش بسيار مهمي در معرفي و جهت‌دهي به محصولات سينمايي دارند و حتي فيلم‌هاي خوب نيز كارگردان و عوامل سازنده‌شان وقتي مشاهده كنند كه با تشويق و حمايت و دلگرمي ارباب جرايد روبرو مي‌شوند حركت مثبتي در روند كاري‌شان به وجود مي‌آورند.
وي افزود: اين تأثير در جهت‌گيري كارهاي عادي هنرمندان بسيار متاثر است به اين دليل كارهايي كه در هدايت فيلم توليد كرديم و موفقيت آنها را مديون اهالي مطبوعات مي‌دانم.
شايسته درباره توليد فيلم‌هايي كه روند فرهنگي‌تري دارند، گفت: ما در تمام طول سال منتظر پيشنهاد پروژه‌هايي از اين دست هستيم و قطعا نيز در سال آينده چنين فيلم‌هايي را توليد خواهيم كرد.
«هادي مقدم‌دوست» كه خود نيز يكي از اهالي مطبوعات است و نگارش فيلمنامه «بي‌پولي» را با مشاركت حميد نعمت‌الله بر عهده داشته گفت: حضور مطبوعاتي براي من مثل ورزش است كه به هر روشي انسان را تازه مي‌كند و اين تاثير باعث مي‌شود كه كاري كه مي‌نويسم به گونه‌اي باشد كه مردم از آن راضي باشند.
«بهرام رادان» بازيگر نقش نخست اين فيلم در ابتداي سخنانش، گفت: اميدوارم كه فيلم را دوست داشته باشيد. همكاري با آقاي «مصطفي شايسته» كه مثل برادر بزرگ‌تر من هستند و حميد نعمت اله كه يك پديده بود برايم لذت‌بخش بود.من با كارگردانان صاحب نام‌تري از نعمت‌الله كار كردم اما در تجربه اين 25 فيلمي كه در طول اين 10 سال انجام دادم فصل مشترك ما گفت و گوي سالم بود.
وي افزود: «نعمت‌الله» دموكرات‌ترين ديكتاتور جهان است كه همه پيشنهادات را مي‌شنيد و دست آخر كار خودش را مي‌كرد در حال از نتيجه كار راضي هستم و افسوس مي‌خورم كه به دليل زمان بالا برخي از سكانس‌هاي فيلم حذف شده است.
«حبيب رضايي» نيز درباره همكاري خود با اين پروژه گفت: خوشحالم كه در اين فيلم همكاري كردم و اگر نقطه ضعف فيلم نباشم اتفاق مثبتي براي من است. هميشه آرزو داشتم با آقاي «نعمت‌الله» كار كنم چرا او داراي شعور سينمايي بالايي است. همين طور در ذهنم بود كه با آقاي شايسته نيز همكاري كنم و حالا كه اين كار انجام شده احساس مي‌كنم كه همكاري لذت‌بخش و جذابي بوده است.
وي با اشاره به نحوه كارگرداني «حميد نعمت‌الله» گفت: در بحث و صحبت‌هايي كه با نعمت اله در مورد فيلم داشتيم او روش منحصر به فردي در هدايت بازيگران داشت كه همه پيشنهادات را مي‌پذيرفت ولي در نهايت كاري را مي‌كرد كه خودش دوست داشت. با اين روش حالا من مي‌دانم كه دفعه بعد با او چطور بايد كار كرد.
«سهراب پورناظري» آهنگساز فيلم «بي‌پولي» در ادامه گفت: به جمع سينما سلام مي‌كنم چرا كه اين نخستين تجربه كار من در سينما است كه به دليل مشغله‌هاي كاري بود كه هميشه داشتم. از همه بيشتر از همكاري با آقاي نعمت‌الله خوشحالم چرا كه بيش از اين ذهنيت خوبي نسبت به اهالي سينما نداشتم. اما نعمت‌الله يك دوست خوب است.
وي درباره ضعف‌هايي كه موسيقي فيلم دارد گفت: اگر ضعفي در موسيقي كار ديده شده است طبعا به خاطر اين است كه نخستين تجربه من محسوب مي‌شود.من موسيقي براي اين فيلم ساختم كه پيشتر در سينما كمتر استفاده شده باشد كه در ذوق تماشاچي نيز نزند.
«بابك حميديان» نيز در سخناني كوتاه گفت: به نظرم اين نقش يكي از سخت‌ترين نقش‌هايي بود كه ايفا كردم براي اولين بار كه با بهرام رادان فيلم را ديدم فاصله‌اي را پياده روي كردم و بار ديگر سينما به من يادآوري كرد كه خيلي نامرد است.
«حميد نعمت‌الله» در خصوص شيوه نگارش فيلمنامه گفت: ما روند به خصوص و كلاسيكي در نگارش فيلمنامه نداشتيم . من به اين موضوع علاقمند شدم و با «هادي مقدم‌دوست» تماس گرفتم و او هم از ايده استقبال كرد. طرح و ايده‌هاي گسترده‌اي مي‌نوشتيم و يادداشت‌هاي مربوط يا كم‌ربط به فيلم را يادداشت مي‌كرديم كه به مرور زياد شد.
وي افزود: در نهايت به خط داستاني روشني رسيديم و از بعضي ايده‌ها در آن استفاده كرديم. اينگونه نيست كه روش ما سرراست و مدرسه‌اي باشد. ما سال‌هاست كه اينگونه با هم كار مي‌كنيم.
«نعمت‌الله» در مورد سكانسي كه از فيلم حذف شده است، گفت: در نسخه اوليه زمان بسيار بالا بود كه در مراحل مختلف حذف شد. يكي از سكانس‌هايي كه حذف شد مربوط به بازي علي علايي است كه اگر روزيDVD فيلم منتشر شود اين سكانس كه بهترين سكانس فيلم است اضافه خواهد شد.
وي افزود: به دليل اين كه اين سكانس ارتباطش با مجموعه فيلم كمتر از باقي سكانس‌ها بود نخستين كانديداي ما براي حذف بود اما كيفيت سكانس با بازي درخشان علي علايي به نظرم بسيار خوب بود و جزء محبوبترين صحنه‌هاي من است.
«علي علايي» كه مسئوليت اجراي اين نشست را نيز به عهده داشت در مورد حذف اين سكانس گفت: موقعي كه پيشنهاد اين بازي به من شد به نعمت‌الله گفتم اگر خوب كار از آب درآمد از آن استفاده كند و اگر هم نشد كنارش بگذار و تمام مدت نيز دلهره اين را داشتم بد از كار درآمده باشد، ولي در نهايت همان چيزي شد كه من فكر مي‌كردم. من اين قول را گرفتم كه اين كاراكتر را براي يك فيلم ديگر هم بگذارد.
بنا به گزارش فارس، در حين صحبت‌هاي علايي يكي از حضار نسبت به سخنان مكرر و طولاني او اعتراض كرد و علايي پاسخ داد كه يكي از عوامل فيلم بوده است و بايد در اين باره صحبت كند.
«بهرام رادان» با اشاره به تفاوتي كه در بازي او در دو فيلم «بي‌پولي» و «ترديد» ديده مي‌شود، گفت: به نظر من نيز اين دو بازي كاملا متفاوت بود ولي هدايت كارگردان‌ها در آن موثر بود چون من در هر دو فيلم هيچ بسته‌اي به عنوان بازي قراردادي براي كارگردان‌ها نداشتم اما مثل درختي كه ريشه‌هاي مختلفي دارد اين ريشه‌ها را سعي كرده‌ام، پيش آنها بياورم كه آنها خود هرس كنند و فكر مي‌كنم محصول كار نتيجه هدايت كارگردان‌ها بود.
وي درباره عدم كانديدا شدن فيلم در بخش‌هاي مختلف گفت: من هم تعجب كردم كه در رشته‌هاي بيشتري فيلم كانديد نشد. من دو سال پيش در تالار وحدت مثل الان كه در كنار حبيب رضايي نشسته‌ام، وقتي نامم را براي فيلم «سنتوري» خواندند در همان لحظه تصميم گرفتم كه همه چيز را به جان بخرم و فكر سيمرغ را از سرم بيرون كنم. به همني دليل امسال و در سال‌هاي ديگر به اين فكر نيستم.
«بهرام رادان» گفت: اما براي عوامل ديگر فيلم حيرت‌زده‌ام چرا كه بازي‌هاي خوبي دارند. در زمان فيلمبرداري هرپلاني كه بازي مي‌كرديم به شدت مي‌خنديديم و به دليل همين خنده‌ها بود كه نعمت‌الله كات مي‌داد. آن لحظات خوب و خوش با اين همراه بود كه همه مي‌گفتند كه با اين پلان ديگر كانديدا هستي. صاحبنظراني هم كه فيلمنامه را خواندند، معتقد بودند كه يكي از بهترين فيلمنامه‌هايي بوده كه تاكنون خوانده‌اند اما به هر حال داوري يك سليقه است و چاره و تواني جز احترام به آن سليقه هم نيست.
«نعمت‌الله» درباره وجه كمدي اين فيلم گفت: «بي‌پولي» خاصيت طنز بارزي دارد اما فكر مي‌كنيم اين فيلم تركيبي از تلخي، غم و شادي است ولي لحظات طنز در فيلم زياد است. احوالات آدم متغير است و احوالات من نيز كمي تغيير كرد و به هر حال احساس كردم كه اين فيلمنامه را بنويسم.
«پورناظري» در ادامه جلسه گفت: تخصص من موسيقي سنتي و كلاسيك است و در ساخت موسيقي اين فيلم تلاش كرده‌ام كه فضاهايي را در نظر بگيرم كه كمتر در موسيقي فيلم شنيده‌ايم و شايد 90 درصد اگر كس ديگر موسيقي اين فيلم را مي‌ساخت به فضاي ديگري مي‌رسيد و من فكر كردم كه موسيقي اين فيلم را به هنر نزديك كنم.
«حميد نعمت‌الله» در پاسخ به سئوال يكي از حضار مبني بر اين كه اگر فيلم تهيه‌كننده دولتي داشت به فضاي كمدي كنوني مي‌رسيد يا نه گفت: من نمي‌دانم رابطه بين تهيه‌كننده دولتي و چنين تاثيري چگونه مي‌تواند باشد.
اين كارگردان سينما همچنين درباره عدم موفقيت در به تصوير كشيدن فقر گفت به تصوير كشيدن موضوع فقر با تمام پلشتي‌هايش موضوع ما نبود و ما نمي خواستيم از آن زاويه با موضوع برخورد كنيم به هر حال سعي ما اين بود كه مقداري نرم‌تر باشيم و اين جزء طعم عمومي فيلم است.
وي افزود: ضمن اين كه موضوع «بي‌پولي» مناسب توضيح يك مقطع است و منحصر به يك محدوده زماني است و با آنچه ما از فقر و چهره معروفي كه از آن سراغ داريم متفاوت است. حال عمومي فيلم ايجاب نمي‌كرد كه فكر را با پيچ و خم‌هاي سخت و روح و روان آدميزاد نشان دهيم.
«هادي مقدم‌دوست» فيلمنامه‌نويس نيز در اين باره گفت: دو تصور از فقر وجود دارد اين كه جيب‌مان خالي است ولي خانه و زندگي داريم آبرو داريم و فقري كه منجر به وضعيت پلشتي مي‌شود. منظور ما آدمي بود كه دستي دستي خودش را در شرايط سخت قرار مي‌دهد، قرض نمي‌گيرد چون فكر مي‌كند پول يعني آبرو و بي‌پولي يعني بي‌آبرويي.
در انتهاي اين نشست علي علايي به مطالب يكي از روزنامه‌ها اشاره كرد كه برگزاري نشست يكي از فيلم‌ها توسط وي را مورد انتقاد قرار داده بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي جشنواره فيلم فجر، در اين بخش ، 5 فيلم نامزد سيمرغ بهترين فيلم و 5 كارگردان نامزد دريافت سيمرغ بلورين بهترين كارگردان هستند.
بر پايه اين گزارش، فيلم‌هاي «اخراجي‌ها2» به تهيه كنندگي حبيب‌الله كاسه‌ساز، مركز گسترش سينماي مستند و تجربي و كارگرداني مسعود ده‌نمكي ، «بي‌پولي» به تهيه كنندگي مصطفي شايسته و كارگرداني حميد نعمت‌الله، «ترديد» به تهيه كنندگي سيدسعيد سعدي و كارگرداني واروژ كريم مسيحي ، «دلخون» به تهيه كنندگي سيد حسين حق گو به كارگرداني محمدرضا رحماني و «كودك و فرشته» به تهيه كنندگي حسن كلامي ، با مشاركت سيما فيلم و كارگرداني مسعود نقاش زاده نامزد دريافت سيمرغ بلورين بهترين فيلم بخش نگاه نو هستند.
نامزدهاي سيمرغ بلورين رشته بهترين كارگرداني بخش نگاه نو نيز عبارتند از :
"حسن فتحي " براي فيلم پستچي سه بار در نمي‌زند ، "واروژ كريم مسيحي " براي فيلم ترديد ، "شاليزه عارف پور " براي فيلم حيران ، "محمدرضا رحماني " براي فيلم دلخون ، "اميد بنكدار " و "كيوان علي محمدي " براي فيلم شبانه روز و "سامان استركي " براي فيلم "صندلي خالي ".
محمدعلي باشه‌آهنگر، ناصر غلامرضايي، قاسم قلي‌پور، سعيد مستغاثي و مهدي مسعودشاهي هيات داوران بخش نگاه نو – مسابقه فيلم‌هاي اول و دوم هستند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به گزارش خبرگزاري فارس از مشهد، رضا عطاران عصر امروز در حاشيه جشنواره فيلم فجر مشهد به خبرنگاران اظهار داشت: اميدوارم جشنواره فيلم فجر علاوه بر تهران، مشهد، شيراز و بندرعباس در ديگر شهرستان‌ها نيز برگزار شود تا تعداد بيشتري از مردم بتوانند فيلم‌هاي جديد را تماشا كنند.
وي كه با فيلم‌هاي "تيغ زن "، " صندلي خالي " و " هفت و پنج دقيقه عصر " در جشنواره امسال حضور دارد افزود: من سه سال گذشته همزمان با برگزاري جشنواره مشهد و اكران فيلم "هوو " به شهر زادگاهم رفتم و از نزديك استقبال بالاي مردم مشهد را در جلوي سينماهاي جشنواره شاهد بودم.
وي ادامه داد: آن زمان احساس كردم كه اين جشنواره در شهرستان‌ها بودجه كمتري نسبت به تهران دارد و در مقياس كوچك‌تري نسبت به تهران برگزار مي‌شود، اما استقبال مردمي چشمگير است و مردم مشهد نيز همچون تهراني‌ها علاقمند به دنبال كردن مسايل هنري هستند.
عطاران اظهار اميدواري كرد كه زمينه براي فيلمسازي و اكران فيلم‌هاي ارزشمند در شهرستان‌هايي چون مشهد فراهم شود.
وي ادامه داد: من اگر قرار باشد بين بازي در يك فيلم با لوكيشن مشهدي يا تهراني يكي را انتخاب كنم، فيلم مشهدي را انتخاب مي‌كنم.
وي گفت: در سريال‌هايم نيز سعي مي‌كنم هميشه چند تا شخصيت شهرستاني داشته باشم چون قرار نيست كه فقط تهراني ها مخاطب يك مجموعه تلويزيوني باشند و شهرستاني‌ها هم بايد بتوانند خودشان را در يك آيينه يك كار تلويزيوني پيدا كنند.
عطاران در عين حال حضور هنرمندان طنز در عرصه بازيگري را كم دانست و گفت: اميدوارم نسل تازه‌اي از بازيگران جوان وارد عرصه طنز شوند و من مجبور نباشم در 40 سالگي موهايم را سياه كنم و در نقش پسرهاي جوان بازي كنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

نامزدهاي بهترين كارگرداني
-----------------------------
عبدالرضا كاهاني (بيست)، حسن فتحي (پستچي سه بار در نمي‌زند)، واروژ كريم مسيحي (ترديد)، تهمينه ميلاني (سوپر استار)، بهرام بيضايي (وقتي همه خوابيم)، اصغر فرهادي (درباره الي ...)

نامزدهاي بهترين فيلمنامه
----------------------------
حسين مهكام و عبدالرضا كاهاني (بيست)، واروژ كريم مسيحي (ترديد)، اصغر فرهادي (درباره الي...)، فريد مصطفوي و ابوالحسن داوودي (زادبوم)، تهمينه ميلاني (سوپر استار)، پرويز شهبازي (عيار 14)

نامزد بهترين فيلم
-------------------
بيست (به تهيه‌كنندگي پوران درخشنده)، پستچي سه بار در نمي‌زند (به تهيه‌كنندگي جواد نوروزبيگي)، ترديد (به تهيه‌كنندگي سعيد سعدي)، درباره الي... (به تهيه‌كنندگي اصغر فرهادي)، زادبوم (به تهيه‌كنندگي ابوالحسن فرهادي)، وقتي همه خوابيم (به تهيه‌كنندگي بهرام بيضايي)

نامزد‌هاي بهترين بازيگر نقش اول زن
---------------------------------------
ليلا حاتمي (بي‌پولي)، ترانه عليدوستي (ترديد)، باران كوثري (حيران)، فريده فرامرزي (صندلي خالي)، مونا احمدي (كودك و فرشته)

نامزدهاي بهترين بازيگر نقش اول مرد
----------------------------------------
پرويز پرستويي (بيست)، شهاب حسيني (درباره الي...)، مسعود رايگان (زادبوم)، شهاب حسيني (سوپر استار)، محمدرضا فروتن (عيار 14)

نامزد بهترين بازيگر نقش مكمل زن
-------------------------------------
مهتاب كرامتي (بيست)، ليلا زارع (پستچي سه بار در نمي‌زند)، مريلا زارعي (درباره الي....)، پگاه آهنگراني (زادبوم)، طناز طباطبايي (صداها)

نامزد بهترين بازيگر نقش مكمل مرد
--------------------------------------
عليرضا خمسه (بيست)، حامد كميلي (ترديد)، صابر ابر (درباره الي...)، كامبيز ديرباز (عيار 14)، افشين هاشمي (كودك و فرشته)

نامزدهاي سيمرغ زرين نگاه ملي
------------------------------------
به كبودي ياس، زادبوم، كودك و فرشته

نامزد بهترين چهره‌پردازي
---------------------------
سعيد ملكان (پستچي سه بار در نمي‌زند)، محمدرضا قومي (ترديد)، مهرداد ميركاني (درباره الي....)، سودابه خسروي (شبانه روز)، سعيد ملكان (وقتي همه خوابيم)

نامزد بهترين جلوه‌هاي ويژه
-----------------------------
داوود رسوليان (به كبودي ياس)، عباس شوقي (پستچي سه بار در نمي‌زند)، جواد شريفي‌راد (كودك و فرشته)، جواد شريفي راد (موش)

نامزد بهترين طراح صحنه و لباس
-----------------------------------
اصغر نژاد ايماني (پنالتي)، امير اثباتي (ترديد)، آتوسا قلم‌فرسايي (صداها)، سعيد آهنگراني (كودك و فرشته)، ايرج رامين‌فر، آتوسا قلم‌فرسايي (وقتي همه خوابيم)

نامزد بهترين صداي فيلم
--------------------------
حسين ابوالصدق (پستچي سه بار در نمي‌زند)، پرويز آبنار (ترديد)، محمدرضا دلپاك (درباره الي...)، ماني هاشميان (شبانه‌روز)، پرويز آبنار (صداها)

نامزد بهترين تدوين
--------------------
حسن حسن‌دوست (پستچي سه بار در نمي‌زند)، واروژ كريم مسيحي (ترديد)، هايده صفي ياري (درباره الي....)، محمدرضا موييني (كودك و فرشته)، بهرام بيضايي، سپيده عبدالوهاب (وقتي همه خوابيم)

نامزد بهترين موسيقي
------------------------
فردين خلعتبري (پستچي سه بار در نمي‌زند)، عليرضا كهن‌ديري (حيران)، كارن همايونفر (زادبوم)، ناصر چشم‌آذر (سوپر استار)، محمدرضا درويشي (وقتي همه خوابيم)

نامزد بهترين فيلم‌برداري
--------------------------
ساعد نيك‌زاد (پنالتي)، بهرام بدخشاني (ترديد)، حسين جعفريان (درباره الي)، عليرضا زرين‌دست (سوپر استار)، مرتضي پورصمدي (شبانه‌روز)

حسن بلخاري‌، ابراهيم حاتمي كيا، داود رشيدي، محمد سرير، منوچهر شاهسواري، رسول صدرعاملي و مجيد مجيدي هيأت داوران بخش سوداي سيمرغ جشنواره فيلم فجر هستند.




+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

لحظه به لحظه با جشنواره


فیلم فجر در وبلاگ سینمای


ایران



+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

صوفیا نصرالهی: تماشای اولین فیلم سامان استرکی، «صندلی خالی» تجربه خوبی بود. با فیلمی طرف شدم که به نظرم فیلم بدی نبود و ایده های ساختاری جالبی هم داشت اما فیلم را دوست نداشتم. چون علیرغم همه سعی و تلاش کارگردان، «صندلی خالی » فاقد حس و حال و جو زندگی یا سینما( فرقی هم با هم ندارند!) بود. در بهترین حالتش می شود از آن به عنوان فیلمی متفاوت در فرم یاد کرد.
این تجربه گرایی فیلمساز در نیم ساعت ابتدایی فیلم خیلی خوب جواب پس می دهد. اگر به «صندلی خالی» و کارگردان جوانش امید بستم فقط به خاطر نیم ساعت اول آن است. یعنی اپیزودی که رضا عطاران و فریده فرامرزی در آن نقش آفرینی می کنند. کارگردان در بخش اول برای هر تجربه ساختاری اش یک دلیل منطقی هم دارد. در حقیقت پیوندی بین فرم گرایی او با واقعیت وجود دارد. به همین دلیل و البته به خاطر حضور گرم و دوست داشتنی رضا عطاران چیزی که ما در اپیزود اول فیلم می بینیم با بقیه ی فیلم متفاوت است و حسی از زندگی در آن وجود دارد که می شود دوستش داشت. این جا حتی وقتی در یک نما آدم ها را برعکس می بینیم توجیه منطقی برای آن وجود دارد مثلا دیرتر می فهمیم که عکسشان روی شیشه ی میز افتاده و یا به یک«آرت اکسپو» رفته اند. در این قسمت اگر صحنه های بی ربطی هم وجود دارد، می توانیم آن ها را اشاره ای به کابوس های زن بدانیم که جایی شوهرش هم به آن اشاره می کند. گاهی حتی کابوس ها هم به واقعیت می پیوندند. مثل صحنه ای که انگشترهای زن را از دستش در می آورند و درحالی که ما فکر می کنیم این جزو کابوس های زن بوده کات می شود به زن که در بیمارستان است و معلوم می شود واقعا انگشترش را در آورده اند تا به اتاق عمل برود.
از دقیقه 30 به بعد است که همه چیز از دست می رود. کارگردان به خودش اجازه می دهد تا به خاطر تجربه های جدید در ساختار فیلمش، همه منطق ها را به هم بریزد. از همین جا ریتم فیلمش هم به هم می ریزد. بین اپیزود اول و بقیه فیلم هیچ ارتباط مضمونی و ساختاری وجود ندارد. مگر این که بخواهیم بحث تقدیر و سرنوشت در مورد مرگ و زندگی آدم ها را که در همه سکانس ها از زبان شخصیت های اصلی می شنویم به عنوان نقطه مشترک این داستانک ها در نظر بگیریم که تازه در این صورت هم چیز زیادی عایدمان نمی شود. بگذارید خلاصه کنم. مشکل فیلم استرکی اینجاست که ما متوجه بازیگوشی های بعضا جالب فیلمساز در مورد ساختار و فرم فیلمش می شویم اما آخر فرم خالی به چه درد ما می خورد؟ساختاری که با آن نتوان داستان یا ایده پس ذهن کارگردان را فهمید قطعا ساختار مشکل داری است و یا حداقل نشان می دهد که این ساختار با موضوع متناسب نیست. تازه صندلی خالی در فاصله بین قصه رضا عطاران و بقیه قصه ها، تغییر فرم کوچکی هم می دهد و کاملا وارد یک فضای ذهنی می شود که ریشه در هیچ واقعیت و رابطه علت و معلولی ندارد.
در اپیزود آخر فربیرز عرب نیا یک جمله می گوید:«در یک دنیای فانتزی همه چیز قابل تغییر است.» به نظرم این جمله مانیفست کارگردان «صندلی خالی» هم بوده. استرکی دنیای فیلمش را فانتزی فرض کرده و بر مبنای همین پیش فرض به خود حق داده که سر داستان و شخصیت ها و ساختار فیلمش هر بلایی می خواهد بیاورد.( و البته سر ما!)
پایان بندی «صندلی خالی» هم بدترین ضربه را به فیلم زده است. این که یک دفعه فیلمساز تصمیم گرفته برای جمع و جور کردن این فیلم در فیلمی که ساخته دست به دامن انیمیشن شود تا بتواند سر و ته ماجرا را جمع کند. که البته اگر این کار را نمی کرد این قضیه می توانست تا ابد ادامه پیدا کند ولی به هر حال وارد شدن آن بچه ابتدای فیلم در قامت یک شخصیت کارتونی و بقیه ماجراها توی ذوق می زند.
و با وجود این حرف ها به نظرم می شود به کارگردانی که نیم ساعت اول فیلم اولش را نسبتا گرم از آب در آورده و تجربه های جدیدی هم کرده امید داشت به شرط این که این بار قبل از تجربه کردن فرم و بازی با ساختار، سراغ فیلمنامه و داستان هم برود

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

اصغر فرهادي از اولين نمايش عمومي فيلم «درباره الي» كه همزمان در ايران و برلين اتفاق افتاد، اظهار خرسندي كرد و گفت: براي من و گروهم اتفاق خوشايندي بود كه فيلم هم‌زمان در يك روز در دو نقطه مختلف دنيا به نمايش درآمد و بازخوردهايي از آدم‌هاي مختلف با فرهنگ‌هاي مختلف را شاهد بوديم. اين كارگردان سينماي ايران كه اين روزها در برلين به سر مي‌برد، گفت: بازخوردها بين برلين و ايران متفاوت نيست و شبيه هم هست و اين نكته برايم خيلي ارزشمند است، چون تاثيري كه فيلم در ايران و برلين برتماشاگر گذاشته است، تأثير مشابهي بوده است. فرهادي با اشاره به نمايش‌هاي روز گذشته، از سه نمايش ديگر «درباره الي» در برلين خبر داد.
او درباره‌ي نشست خبري در برلين هم توضيح داد: پيش از جلسه متوجه شدم، حاشيه‌هاي پيرامون فيلم به اينجا هم رسيده و يكي دو روزنامه‌ در اروپا اين مسئله را بزرگ كردند. با توجه به اين روند من در ابتداي جلسه احساس كردم، اين نشست بيشتر به مسايل حاشيه‌اي سپري خواهد شد، اما خوشبختانه با توضيحاتي كه اول جلسه دادم و اعلام كردم كه اين موضوع حاشيه‌اي كه در برخي روزنامه‌هاي اروپايي بزرگ شده اين‌گونه نيست، جلسه به اين موضوع حاشيه‌اي كشيده نشد.
او در عين حال گفت: تأثيري كه فيلم برروي تماشاگران گذاشته بود و آن‌ها را درگير كرد، باعث شد از فرصت كوتاه كنفرانس استفاده شد و كم‌تر به مسايل حاشيه‌اي پرداخته شود.
فرهادي همچنين توضيح داد: به هرحال من اعلام كردم مشكل به آن بزرگي نيست كه در مطبوعات نوشته شده، اما گويا از صحبت‌هايي كه در ايران از اين كنفرانس منتشر شده اين مفهوم استنباط مي‌شود كه مطبوعات داخلي اين موضوع حاشيه‌اي را بزرگ كرده‌اند، درحالي كه اين صحبت من بيشتر در رابطه با يكي دو روزنامه خارجي بود.
او درباره واكنش تماشاگرانش در برلين هم مطرح كرد: مهم ترين نكته‌اي كه مي‌گفتند اين است كه اين قصه در هر كجاي دنيا مي‌تواند رخ بدهد و فقط مختص جغرافياي خاصي نيست.
فرهادي همچنين به ايسنا گفت: ما خيلي خوشحال مي‌شديم كه در جشنواره فيلم فجر حضور داشتيم و بازخورد تماشاگران ايراني را هم مي‌ديديم. ولي اين امكان فراهم نشد، اما براي ما جاي خوشحالي دارد كه نمايش فيلم در ايران و برلين تقريبا هم‌زمان بود و اشتياق اين نمايش‌ها كه بازخوردهاي را از فرهنگ‌هاي مختلف درباره فيلم بگيرم، اين موضوع را برايمان جذاب‌تر مي‌كرد.
او در پايان گفت: من سعي كردم در اين مدت به حاشيه‌ها دامن نزم و فيلم را فداي حاشيه‌ها نكنم.
فرهادي براي نمايش «درباره الي» اين روزها به همراه گلشيفته فراهاني، رعنا آزادي‌فر، مريلا زارعي و پيمان معادي از بازيگران فيلم در برلين حضور دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

امیر قادری: بهترین فیلم جشنواره بیست و هفتم؟ شوخی می‌کنید؟ فقط همین؟ ساعت دو نیمه شب است و درباره الی الان تمام شده و باید درباره‌اش خیلی بیش‌تر از این‌ها فکر کنیم و خیلی بیش‌تر از این‌ها بنویسیم. فعلا فقط این را داشته باشید که درباره الی، به کارگردانی اصغر فرهادی را باید در مقیاس بهترین‌های تاریخ سینمای ایران و بهترین‌های سال 2008 میلادی (و نه فقط در حوزه سینمای ایران) سنجید. بزرگ فیلمی است حیرت‌انگیز. تعریفی که ما از سینمای مدرن و متفاوت داریم. همان فیلمی که می‌شود آن ابهام بزرگ عزیز را درون‌اش کشف کرد، اما نمی‌توان به کف آورد. و این فرصتی است برای ما تا تلقی‌مان را از سینمای مدرن رو کنیم. در جشنواره‌ای که اغلب فیلم‌ها می‌خواهند تمام کوتاهی‌ها و کمبودهای‌شان را با توسل به عباراتی مثل همین مدرن و متفاوت بپوشانند. آن حجم مبهم غیر قابل توصیف، درون فیلمی وجود دارد که خیلی ساده شروع می‌شود و خیلی ساده پیش می‌رود و از این هم ساده‌تر تمام می‌شود. اما همواره، آن وجود مبهم چون ابری در فضای بالای سر ما در سالن سینما پرواز می‌کند، گاهی فکر می‌کنیم می‌بینیم‌اش، اما فرود نمی‌آید، و فرار می‌کند.
درباره این فیلم نمی‌شود زود درباره‌اش قضاوت کرد. نه به این دلیل که ارزش‌اش مشخص نیست (که در این باره شک نداشته باشید)، به این خاطر که تحلیل اثر کار ساده‌ای نیست. و تحلیل این فیلم مثل هر اثر مدرن دیگری، به قول دیوید بوردول گستراندن ابهام آن است تا معنا کردن‌اش. (نصفه شبی درست یادم است؟ مجید اسلامی ده سال پیش در نقدی بر سینمای آنتونیونی، چنین چیزی را نقل کرده بود.) ندیده‌ام کارگردانی که به اندازه اصغر فرهادی، پیشرفت‌اش محسوس باشد. فیلم به فیلم و رو به جلو. حتی فاصله فیلم خوب چهارشنبه سوری هم با این یکی فراوان است. بعد از مورد تقریبا مایوس کننده دایره زنگی (که البته فرهادی فقط فیلمنامه‌اش را نوشته بود) حالا این بازگشتی فوق‌العاده برای فیلمسازی است که این قدرها هم دیگر ازش انتظار نداشتیم. از الان می‌توانیم قلم‌مان را صابون بزنیم برای نوشتن نقدی لذیذ با مقایسه‌ای میان ماجرای آنتونیونی و درباره الی اصغر فرهادی، یا از آن هم جذاب‌تر: درباره الی به مثابه یک فیلم نوآر. (حواس‌تان بود؟ هم کارآگاه داشت، هم جنایت، هم گروه آدم‌های مشکوک و مظنون.)
و خدا خودش کمک کند که فیلم را با تحلیل‌های دست پایین اخلاقی دست کم نگیریم و کوچک‌اش نکنیم. البته درباره الی اثری اخلاقی است، اما شبکه پیچیدگی‌های اخلاقی آن، بعید می‌دانم به پاسخ درست و روشنی برسد و این تازه لایه نخست فیلمنامه بسیار ساده و در عین حال بسیار پیچیده آن است. بعد تازه می‌رسیم به اجرای درجه یک فرهادی با آن تسلط محشری که بر میزانسن‌هایش دارد و به نظرم درباره الی، می‌تواند از این زاویه، یکی از بهترین نمونه‌های تدریس باشد. چطور فرهادی رد حرکت بازیگران در هر نما را طراحی می‌کند، تداوم نماها چطور رعایت می‌شود و سیر نماهای فیلم چگونه مسیر نگاه تماشاگر را تغییر می‌دهد؛ بی آن که تماشاگر متوجه کلک‌های متوالی فیلمساز در پناه این ظاهر به شدت ساده شود. درباره الی به خصوص به این درد می‌خورد که متوجه باشیم هنوز می‌شود فیلم‌های باورپذیری ساخت، بی آن که ذره‌ای از واقع‌نمایی ظاهر کار کاسته شود. از این بهتر نمی‌شود. فرهادی و بازیگران‌اش و فیلم‌اش نشان افتخار ما در جشنواره برلین هستند. مسافر عزیز ما هستند. داریم پزشان را می‌دهیم.
فقط کاش اصغر فرهادی می‌توانست ذهن‌اش را کامل‌تر از آن چیزی که الان هست، بکند. فرهادی همان جور که توانایی نمایش طبقه متوسط گناه‌کار امروز ایران را دارد، همان جور که می‌تواند این قدر خوب نگاه کند و چنین ظریف، رگه‌های گناه و تباهی پنهان را در زندگی روزمره ما بجورد، در عین حال باید بتواند مردان و زنان دوست داشتنی دیگری را هم خلق کند. این همان کاری است که سال‌های سال داریوش مهرجویی انجام داده است. همه این تباهی‌ها را دیده است و باز اعتقادش را به ذات مقدس انسان از دست نداده است.




+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

     فردا  تکلیف برندگان مشخص


         می شود



22  بهمن  تالار وزارت کشور



+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 
















با ما باشید


+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

نشست فيلم‌ «دلخون» با حضور محمدرضا رحماني كارگردان، عليرضا محمودي (فيلمنامه‌نويس) و سيد حسن حق‌گو (تهيه‌كننده) در سينماي مطبوعات برگزار شد.
در ابتداي اين نشست جواد مزدآبادي درباره حضور ديگر عوامل فيلم در اين نشست گفت: عوامل فيلم فكر مي‌كردند اين نشست ساعت 10 شب برگزار مي‌شود و فكر مي‌كنم كه برخي از آن‌ها در راه آمدن به اينجا هستند.
وي درباره فيلم خود گفت: من براي ساخت دومين فيلمم به دنبال موضوع و داستاني جديد و ناب بودم كه بعد از پيدا كردن آن در حوزه هنري تصويب و كار شد.
رحماني درباره سكانس اعزام فيلمش گفت: من اصولاً براي صحنه‌هاي حساس فيلمم چندين ورسيون مختلف دارم كه در مورد اين سكانس نيز چند ايده داشتم در ابتدا فكر كردم كه همه چيز را بعد از اعزام شروع كنم ولي ديدم ممكن است فيلم را ضعيف كند و بعد فكر كردم همه چيز قبل از طناب دار اتفاق بيفتد.
وي در ادامه افزود: فيلمبرداري اين سكانس در يك روز سرد پاييزي و موقعي كه همه عوامل مي‌لرزيدند انجام شد و خوشحالم شرايط به اندازه‌اي مهيا بود كه اين سكانس به خوبي دربيايد.
سيدحسين حق‌گو تهيه‌كننده اين پروژه سينمايي گفت: من با كارهاي آقاي رحماني در انجمن دفاع مقدس آشنا بودم و فيلم‌هاي كوتاه او را دوست داشتم وقتي طرح‌شان را به من دادند از جان‌مايه آن خوشم آمد و پيشنهاد كردم كه طرح به مرحله تحقيق برود كه تحقيقات آن مدت‌ها طول كشيد.
وي افزود: اين تحقيقات در قوه قضائيه انجام شد كه علاوه بر تحقيق كتبي به صورت ويدئويي نيز تصويربرداري مي‌شد.
حق‌گو با اشاره به كار قبلي رحماني با عنوان ستايش گفت: به من پيشنهاد شد كه فيلم ستايش را ببينيم و بعد همكاري با اين فيلم را شروع كنم و من چون اعتقاد داشتم اين كار شتاب‌زده ساخته شده تمايل نداشتم كه آن را ببينم . فيلمنامه نوشته شد و در مدرسه فيلمنامه‌نويسي بازنويسي شد و در دستور كار قرار داده شد.
اين تهيه‌كننده سينما با اشاره به مضمون فيلمنامه دلخون گفت: اين معضل در كشورهاي ديگر هم وجود دارد و ما سعي كرديم كه آن مضمون را جا بيندازيم چون در ايران نو بود و فقدان قانون مناسب باعث ترديد برانگيز شدن آن مي‌شد و هيچ كار چالشي انجام نشده بود و اين فيلم تلنگري براي اين گونه بحث‌ها بود.
رحماني درباره شيوه تحقيقاتي خود گفت: چيزهايي كه در فيلمنامه آمده بود پس از تحقيقات ما شكل جديدي گرفت و تغييراتي در فيلمنامه رخ داد. مثلاً فضاي زندان آن طور كه ما فكر مي‌كرديم تلخ و سرد نبود و آن‌ها دنيايي براي خودشان داشتند كه اين تاثير زيادي روي فيلمنامه داشتند.
وي با بيان اين مطلب كه قرار بود فيلمنامه كمدي باشد گفت: طرح اوليه‌اي كه من يك سال و نيم پيش نوشتم طرحي كمدي بود كه وقتي وارد تحقيقات آن شدم فكر كردم موضوع جدي‌اي كه مسائل شرعي، قانوني و پزشكي دارد و خود به خود من را به سمت فيلمي درام سوق داد.
عليرضا محمودي فيلمنامه‌نويس اين پروژه گفت: يك سال طول كشيد كه اين فيلمنامه نوشته شود و مسئله آدم‌هاي فرعي داستان و اين‌كه در راستاي فيلمنامه قرار بگيرند مطرح بود . مسئله عمده تضاد دو قطب خوب داستان بود كه ما سعي كرديم آن را پوشش دهيم و اين احساس را به وجود نياوريم كه يك شخصيت خوب را محاكمه مي‌كنيم.
رحماني در انتهاي سخنانش درباره نسبت آدم‌ها و موقعيت‌ها گفت: انيشتن فرضيه نسبيتي دارد كه همه چيز را تعميم مي‌دهد و به نظرم آدم‌ها آن‌قدر پيچيده‌اند كه يك آدم جنايت‌كار نيز در بطن وجودي‌اش مي‌تواند يك انسان خوب باشد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

نشست مطبوعاتي فيلم «طاووس‌هاي بي‌پر» با حضور جواد مزدآبادي (كارگردان)، هنگامه قاضياني و فريبرز عرب‌نيا (بازيگران)، فريد نعمت الله ( فيلمنامه‌نويس)، هومن به‌منش (مدير فيلمبرداري)، مرتضي شفيق (آهنگساز) در سينماي مطبوعات برگزار شد.
در ابتداي اين نشست جواد مزدآبادي با اشاره به پيشينه كاري خود گفت: من پيش از اين فيلم سينمايي چند فيلم كوتاه كار كردم كه موضوع سه فيلم كوتاه من راجع به اشخاصي بود كه با شغل‌هاي خاصي ارتزاق مي‌كردند. فيلم كوتاه «يك قفس آزادي» در مورد مردي بود كه با مار گنجشك مي‌گرفت در فيلم ديگرم نيز دختر 8 ساله‌اي در پارك ارم روي ديوار مرگ مي‌رفت. در فيلم «دست سياه، نان سفيد» نيز قصه مردي را روايت كردم كه مگس و سوسك مي‌گرفت و مي‌فروخت.
وي در ادامه افزود: ايده اوليه فيلم را از مستند يك قفس آزادي گرفته‌ام و فكر كردم مي‌تواند فيلمنامه ايده‌آل من باشد كه با همكاري سعيد نعمت‌الله فيلمنامه نوشته شد.
هنگامه قاضياني ضمن ابراز خرسندي از همكاري در اين پروژه گفت: در ابتداي خواندن اين فيلمنامه هم فكر كردم كه با بازي در اين نقش از طاهره فيلم «به همين سادگي فاصله» مي‌گيريم و فكر مي‌كردم كه بين اين دو شخصيت فرق بسيار است و سكوت‌هايي كه در اين دو فيلم وجود دارد مربوط به شخصيت‌هاي صبوري است كه به صبر و تسليم آگاهانه تن مي‌دهند.
وي افزود: اين سكوت ارتباطي به جغرافياي خاص آن‌ها نداشت و هر كجاي دنيا شخصيت‌هايي مثل طاووس و طاهره به اين صبر و تسليم در دل سكوت مي‌رسند.
مرتضي شفيع آهنگساز اين فيلم نيز گفت: زيبايي فيلم و سادگي آن در كنار سليقه جواد مزدآبادي و ياري خداوند باعث شد كه موسيقي اين فيلم را بسازم. ضمن اين‌كه اگر موسيقي اين كار خوب از آب درآمده است ياري خداوند است كه باعث شده بر روي بازي دو بازيگر تواناي فيلم كار كنم.
فريبرز عرب‌نيا بازيگر و بازيگردان اين فيلم سينمايي در ادامه گفت: من خيلي دوست ندارم درباره بازيگرداني صحبت كنم و زماني هم كه با بازيگران فيلم قرارداد بسته شده بود من به اين فيلم پيوستم و طبق توافقي كه با كارگردان فيلم شد سعي كرديم از بازيگراني استفاده كنيم كه ضمن استعدادهايي كه دارند موفق به بازي در نقش‌هاي خون‌دار نشدند.
وي افزود: تمام بازيگران فيلم فارغ از بحث هاي تكنيكال نقش‌هايش را دوست داشتند و همه بازي‌ها از يك سرزمين و اقليم بود و برخوردار از يك انسجام دروني.
جواد مزدآبادي درباره به تصوير كشيدن زندگي مردم حاشيه شهر گفت: من در شهر ري به دنيا آمده‌ام و با اين فضا آشنا هستم ضمن اين‌كه تحقيقات مفصلي نيز در مورد حاشيه شهر شد. من از زمان بسيار دور با اين نوع آدم‌ها و برخي نگاه‌هاي متعصبانه و باورهاي غلط آدم‌هاي حاشيه‌نشين آشنا هستم و موقع نگارش فيلم‌نامه به آن توجه داشته‌ام.
عرب‌نيا گفت: خواه ناخواه شخصيت‌هاي معترض و كساني كه از زندگي خودشان راضي نيستند مختصات مشتركي دارند و روح شخصيتي سلطان با اردشير مشترك بود و بايد به اين نكته نيز توجه داشت كه بخشي از قواره‌هاي نقش به نحوه فيلمنامه و كارگرداني برمي‌گردد در حال حال من اين نگاه را دوست دارم و فكر مي‌كنم بسيار انساني برآمده است.
هومن بهمنش مدير فيلمبرداري طاووس‌هاي بي‌پر گفت: من به اين دليل همكاري در اين فيلم را انتخاب كردم كه دوست داشتم فيلم حاشيه‌اي شهري را تجربه كنم چون جدا از فضاهاي خارجي از لحاظ بصري و نورپردازي كاري متفاوت در زمره تجربه‌هاي من بود.
وي افزود: در حاشيه شهر منابع نوري كمي وجود دارد و من تلاش كردم تجربه‌اي در نورپردازي در چنين فضاهايي داشته باشم.
بهمنش از نحوه پخش فيلم در سينماي مطبوعات انتقاد كرد و گفت: اين فيلم با طريقه HD‌ اكران و تصويربرداري شده و بعد تبديل به 35 شده و من فكر مي‌كنم نمايش بسيار بدي داشت و شما 40 درصد از رنگ واقعي فيلم را شاهد بوديد. دوباره آرزو مي كنم اين نسخه فيلم را بدزدند تا شما در نسخه DVD تصويربرداري اصلي كار را ببينيد.
هنگامه قاضياني در پاسخ به اين سوال كه چرا نقش‌هاي شخصيت‌هاي آرام و غمگين را ايفا مي‌كند گفت: من خودم آرزوي بازي در نقش‌هاي شاد و اكتيو را دارم و از آن‌جا كه هيچ وقت در مورد چيزي قطعيت صادر نمي‌كنم و زندگي به من آموخته كه اولين درس براي بازيگري فيلم اين است كه همه احساسات را با هم داشته باشيم تا انسان متعادلي باشيم، در كارنامه خودم به دنبال نقش‌هاي متفاوتي هستم.
سعيد نعمت‌الله نيز گفت: موقع نگارش اين فيلمنامه فكر مي‌كردم كه چقدر خوب است كه هنگام قاضياني و نيكو خردمند در آن بازي كنند و وقتي جواد مزدآبادي گفت كه فريبرز عرب‌نيا در اين كار خواهد بود فكر كردم كه چقدر بازيگران خوبي دور هم جمع شده‌اند.
هومن به‌منش با اشاره به همكاري خوبي كه با جواد مزدآبادي داشته است گفت: وقتي كه همكاري در اين فيلم به من پيشنهاد شد توصيه‌هاي مكرري داشتم كه با جواد مزدآبادي كار نكنم اما وقتي اين همكاري صورت گرفت فارغ از اين‌كه خود فيلم چقدر فيلم خوب يا بدي شده است احساس مي‌كنم هيچ تجربه‌اي براي من مثل اين فيلم نبود.
وي افزود: جواد مزدآبادي شخصيتي با شرافت است كه در همكاري با او هيچ دلخوري به وجود نيامد و من او را به خاطر بزرگواري و منشي كه دارد ستايش مي كنم.
شهريار كلهر طراح صحنه و لباس اين فيلم گفت: خوشحالم كه طراحي اين فيلم به حدي خوب بوده كه سوالي در اين زمينه نشده و اين بهترين پاسخي بود كه من مي‌توانم بگيرم.
وي افزود: اولين سلام را طراحي صحنه و لباس در فيلم به تماشاچي مي‌كند و به قول خانم خزاعي طراحي صحنه خوب آن است كه قلمش در صحنه ديده نشود.
كلهر ادامه داد: تمام چيزهايي كه در فيلم ديده مي‌شود ساخته شده مثل درخت، سنگ، تپه و به لحاظ طراحي لباس تا حدودي دست ما بسته بود اما خوشحالم كه طبيعي درآمده است.
در انتهاي اين نشست هنگامه قاضياني گفت: در تمام طول سال‌هايي كه فعاليت كردم اين فيلم كاري بود كه خاطرات سخت و شديد آن از ذهنم پاك نمي‌شود بايد از تك تك آدم‌هاي اين پروژه تشكر كنم. ضمن اين‌كه بايد بگويم حضور عرب‌نيا به من شخصيت ويژه‌اي داد و اميدوارم اين بازيگر عزيز و شريف هميشه سربلند باشد و كارهاي خوبي خلق كند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به گزارش خبرگزاري فارس، نتايج آرا حكايت از آن مي‌كند كه اين گروه از منتقدان انگليسي، فيلم كشتي‌گير ساخته دارن آرونوفسكي را بيشتر از بقيه فيلم‌هاي به نمايش درآمده در سال 2008 دوست دارند. اين در حالي است كه آن‌‌ها با اهداي بخش مهمي از جوايز خود به «ميليونر زاغه‌نشين»، شانس اسكاري اين فيلم را افزايش داده‌اند.
جوايز بيست و نهمين دوره مراسم اتحاديه منتقدان فيلم لندن به شرح زير است.
بهترين فيلم: كشتي‌گير (دارن آرونوفسكي)
جايزه فيلم‌سال ريچارد آتن بورو: ميليونر زاغه نشين (دني بويل)
كارگردان: ديويد فينچر (مورد عجيب بنجامين باتن)
كارگردان انگليسي سال: دني بويل (ميليونر زاغه‌نشين)
بازيگر مرد: ميكي رورك (‌كشتي گير)
بازيگر زن: كيت وينسلت ( براي دو فيلم «كتاب خوان» و «راه رولوشنري»)
بازيگر مرد انگليسي سال: مايكل فاسيندر (اعتصاب غذا)‌
بازيگر زن انگليسي سال: كريستين اسكات تامس (از خيلي وقت پيش دوستت داشتم)
بازيگر انگليسي مرد نقش مكمل: ادي مارسان (الكي خوش)
بازيگر زن انگليسي نقش مكمل : تيلدا سونيتن (مورد عجيب بنجامين باتن)
فيلم‌نامه: سايمن بيونوي (ميليونر زاغه نشين)
فيلم‌ساز نوجوي انگليسي سال: استيومك كوئين (اعتصاب غذا)
فيلم خارجي زبان سال: والس با بشير (‌آري فولمان)
اتحاديه منتقدان فيلم لندن بيش از 100 عضو دارد كه براي روزنامه‌ها و مجلات مختلف كل انگلستان مطلب، مقاله و نقد مي‌نويسند. آن‌ها مهم‌ترين گروه منتقدان سينمايي در اين كشور اروپايي هستند. هنرمندان سينماي انگليس براي انتخاب‌هاي سالانه آن‌ها احترام ويژه‌اي قائل هستند. در مراسم اهداي جوايز اين اتحاديه ، يك جايزه ويژه هم به بازيگر كهنه‌كار انگليسي جودي دنچ داده شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به گزارش خبرگزاري فارس، مراسم افتتاحيه اين دوره از جشنواره فيلم برلين شب گذشته به طور رسمي در كاخ اين جشنواره برگزار شد.
علاوه بر سينماگران بسياري از شخصيت‌هاي سياسي آلمان نيز در اين مراسم حضور داشتند.
به گزارش خبرگزاري فرانسه، تام تيكور، كارگردان فيلم سياسي - جنايي «بين‌الملل» هنگام عبور از فرش قرمز اين جشنواره گفت كه جشنواره فيلم برلين جشنواره محبوب وي است.
فيلم «بين‌الملل» خريد و فروش تسليحات نظامي و نقش بانك‌هاي بزرگ در اين زمينه را به تصوير كشيده است.
آسوشيتدپرس گزارش داده كه بيش از 2 هزار ميهمان براي مراسم افتتاحيه حضور داشتند.
تيلدا سوينتن، كيت وينسلت، آرمين مولر و ده‌ها بازيگر و كارگردان ديگر از روي فرش قرمز اين جشنواره رد شدند.
به گزارش خبرگزاري آلمان، تيلدا سوينتون، رئيس هيئت داوران جشنواره فيلم برلين روز گذشته در نشستي خبري حضور فيلم‌هاي مختلف از ايران تا پرو را نشانه حضور فرهنگ‌هاي مختلف در اين جشنواره دانست.
در طول ده روز برگزاري جشنواره فيلم برلين 386 فيلم نمايش داده مي‌شود.
امسال 26 فيلم در بخش مسابقه با يكديگر رقابت مي‌كنند كه 15 فيلم از آن‌ها تاكنون نمايش داده نشده‌اند.
فيلم ايراني «درباره الي» به كارگرداني اصغر فرهادي نيز در بين فيلم‌هاي بخش مسابقه است. ترانه عليدوستي،‌شهاب حسيني، مريلا زارعي، پيمان معادي و ماني حقيقي در اين فيلم بازي كرده‌اند.
اين فيلم در بخش مسابقه داخلي بيست و هفتمين جشنواره فيلم فجر نيز حضور دارد.
مهم‌ترين بخش جشنواره فيلم برلين بخش مسابقه آن است كه با جشنواره‌هاي فيلم كن و ونيز بر سر نمايش فيلم‌هاي جذاب و ستارگان محبوب رقابت مي‌كند.
امسال فيلم‌هايي از كشورهاي ايتاليا، ايران، بريتانيا، پرو، دانمارك، روماني، فرانسه، آرژانتين، آلمان، آمريكا، اروگوئه، اسپانيا، لهستان، مجارستان و يونان در بخش مسابقه اين جشنواره حضور دارند.
فيلم «شري» به كارگرداني استفن فريرز، كارگردان انگليسي از جمله فيلم‌هاي است كه در بخش مسابقه نمايش داده مي‌شود.
«خشم» ساخته سالي پاتر، «رودخانه لندن» به كارگرداني رشيد بوغريب، «همه ديگران» ساخته مارن آده و «توفان» به كارگرداني هانس كريستين اشميد از جمله فيلم‌هاي ديگر اين جشنواره هستند.
پايگاه اينترنتي دويچه وله نيز گزارش داده كه امسال فيلم «نامه‌هايي به رئيس جمهور» به كارگرداني پتر لوم، مستندساز چك نيز نمايش داده مي‌شود.
اين فيلم محصول سال 2008 است كه هدف از ساخت آن تقويت گفت‌وگوي فرهنگي بين ايران و غرب اعلام شده است.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به گزارش خبرگزاري فارس، اين اثر نمايشي كه پيش از اين در بيست‌وهفتمين جشنواره بين‌المللي تئاتر فجر روي صحنه رفته است و با شروع اجراي نمايش، «آمادئوس» تا تاريخ ‌23 اسفند‌ ساعت ‌30/19 درتالار اصلي روي صحنه مي‌رود. اين نمايش داستان زندگي «آمادئوس موتسارت» آهنگساز معروف اتريشي قرن ‌18 از زبان شخصيتي به‌نام سالي بري است.
شفر در اين اثر زندگي موتسارت را به نمايش مي‌گذارد؛ داستان موسيقيدان نابغه‌اي كه از همان دوران كودكي شهرتش سراسر اروپا را فراگرفت.
بر اساس اعلام روابط عمومي مجموعه تئاترشهر، محمد اسكندري، مهوش افشار‌پناه، ارژنگ اميرفضلي، محمد شيري، مجيد جعفري، فرناز رهنما، سام كبودوند، محمد نادري، محمود لاچيني، افشين رهنما، دايوش برزگر، سارا زرين‌كفش، رسول صفري، فرزين نوبراني، هديه كيشي‌پور، علي ولي‌نيا، غزاله محمدي، مريم ذبيحي، حامد الهامي، مهرناز حق‌جو، مونا ارسطو و بنفشه موسوي بازيگران اين اثر نمايشي هستند. ضمن اين‌كه مريم غيور‌زاده به‌عنوان مدير اجرا و طراح لباس، بابك كچه‌چيان به‌عنوان طراح صحنه و ارشام مودبيان، هانيه بساتيني به‌عنوان دستياران كارگردان در گروه نمايش محامدي هستند.
همچنين قرار بود نشست خبري از نمايش نيز روز گذشته برگزار شود كه اين كار صورت نگرفت و جلسه لغو شد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

فيلم سينمايي «حريم» به كارگرداني رضا خطيبي در ژانر فيلم‌هاي پليسي و ترسناك مي‌گنجد. اين فيلم كه محمد احمدي آن را تهيه كرده است با بازي حميد فرخ‌نژاد در نقش يك پليس آگاهي در جنگل‌هاي شمال ايران فيلمبرداري شده است.
بنابراين گزارش حميد فرخ‌نژاد در كنار برخي از بازيگران نقش‌هاي فرعي ايفاي نقش كرده است و با عنوان يك پليس آگاهي به جستجوي قاتل، قتل‌هاي مشكوك پس از مرگ همسرش به شمال ايران مي‌رود.
اين فيلم برخلاف ديگر فيلم‌هاي ترسناك و پليسي غالبا در روز مي‌گذرد و در فضاهايي چون جنگل و دهكده‌هاي متروك فيلمبرداري شده است.
به گزارش فارس، «رضا خطيبي» پس از تجربه‌اي كه در «در شهر خبري هست، نيست» داشت،‌ اين بار در ژانر سينماي وحشت فيلمي را كارگرداني كرده كه در سكانس پاياني قرار است تماشاگر را غافلگير كند.
به گفته محمد احمدي، تهيه كننده اين فيلم، موضوع «حريم» به گونه‌اي بوده است كه تمام تلاش سازندگان آن معطوف بر ايجاد دلهره و ترس در تماشاگر شده است.
بازي فرخ‌نژاد در اين فيلم برخلاف ديگر كارهايش به شدت كم ديالوگ و بدون واكنش‌هاي بيروني و مي‌توان گفت كه اين فيلم همچون فيلم‌هاي متفاوتي كه در جشنواره ديديم، وابسته به تصوير است.
از ديگر نكاتي كه مي‌توان در مورد اين فيلم برشمرد اين است كه «حريم»، درباره موضوعي ‌است كه كم‌تر در سينماي ايران درباره آن فيلم ساخته شده است.
در اين فيلم «حميد فرخ‌نژاد» در نقش يك جن بازي مي‌كند كه تماشاگر تا آخرين لحظات نيز متوجه آن نمي‌شود!
اين فيلم جزو 4 فيلمي است كه براي سينماهاي مردمي جشنواره درجه‌بندي شده و زير13 ساله‌ها نمي‌توانند آن را ببينند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي جشنواره فيلم فجر ، در اين بخش از جشنواره 5 فيلم در رشته بهترين اثر ويديويي بلند و 5 كارگردان نامزد دريافت سيمرغ بلورين هستند.
در بخش بهترين اثر ويديويي بلند، "آب و آيينه " به تهيه‌كنندگي كيومرث پوراحمد و كارگرداني پوريا آذربايجاني ، «زينب» به تهيه‌كنندگي «عليرضا توانا» و شبكه يك سيما و كارگرداني «عليرضا توانا»، «ميكائيل» به تهيه‌كنندگي «كرامت پورشهسواري» و كارگرداني «جمشيد بهمني»، «قاتل پنجم» به تهيه‌كنندگي منوچهر زبردست و كارگرداني «بهروز خلجي» و «بازي مهره سفيد» به تهيه كنندگي «عليرضا ابوالقاسمي‌نژاد» و سيمافيلم و كارگرداني «حسن لفافيان» نامزد دريافت سيمرغ بلورين هستند.
در بخش كارگرداني نيز نامزدهاي دريافت سيمرغ بلورين عبارتند از:
«جمشيد بهمني» كارگردان «ميكائيل»، «عليرضا توانا» كارگردان «زينب»، «پوريا آذربايجاني» كارگردان «آب و آيينه»، «مهدي صباغ‌زاده» كارگردان «مانگرو» و «شهرام مكري» كارگردان «اشكان، انگشتر متبرك و چند داستان ديگر».
عبدالله باكيده ، بهمن حبشي ، سيروس حسن پور ، غلامرضا رمضاني و سهيلا نجم هيات داوران بخش ويديو سينماي جشنواره فيلم فجر هستند.
بيست و هفتمين جشنواره بين المللي فيلم فجر از 11 بهمن ماه در تهران آغاز و تا 22 بهمن ماه جاري ادامه دارد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

ست فيلم «آن سوي رودخانه» در بخش «نگاه نو»‌ي جشنواره، ديشب پس از نمايش اين فيلم با حضور عوامل آن در سينماي رسانه‌هاي جمعي با اجراي «علي تابش» برگزار شد.
در اين نشست «عباس احمدي‌مطلق» كارگردان «آن سوي رودخانه» در مورد انگيزه‌اي كه براي ساخت اين فيلم داشت، گفت: «منوچهر محمدي» تهيه‌كننده اين كار ايده‌اي داشت كه با من در ميان گذاشت و من از آن خوشم آمد و خودم را از اين كار پيدا كردم. فكر اصلي در بزرگداشت فيلمبرداران جنگ و معرفي دوربين به عنوان ناظري براي تمام واقعيت‌ها بود و قصد داشتم در فيلم نوعي لامكاني را نيز نشان بدهم. به همين خاطر انتخاب لوكيشن هم به شكلي انجام گرفت كه تنها خاك و زمين را داشته باشيم.
وي در پاسخ به سئوالي در مورد تجربه گرايي خود گفت: با وجود اين كه كار قبلي من يك فيلم كمدي بود اما چندان هم به تجربه‌گرايي اعتقاد ندارم. فقط مي‌خواستم كار از نوع ديگري را نيز امتحان كرده باشم.
«مسعود سلامي» فيلمبردار اين فيلم در مورد ويژگي‌هاي فيلمبرداري اين كار افزود: اين كار به علت دوربين روي دست بودن خاص بود و من سه لوكيشن شهرك دفاع مقدس، كوير لوت و زاينده‌رود را داشتم كه سعي كردم با استفاده از نور و رنگ اين سه لوكيشن را به هم نزديك كنم. از ابتداي فيلم، رنگ آن حالت تك‌رنگ داشت و كم كم رنگ وارد كار مي‌شد ولي متاسفانه به علت بد بودن اتالوناژ اين بخش كار چندان خوب در نيامده و لوكيشن‌ها چندان به هم نزديك نشد‌ه‌اند. البته من از گروه خودم كه همكاري زيادي با من داشت بسيار تشكر مي‌كنم.
«نازنين مفخم» تدوين‌گر اين فيلم نيز گفت: در اين كار دو بخت اساسي داشتم يكي بازيگران خوب و ديگري صداي خوب فيلم كه بدون اين دو عامل فيلم به هيچ وجه به شكل نهايي در نمي‌آمد. البته نوع فيلمبرداري دوربين روي دست كار را سخت مي‌كرد اما اين دو عامل استثنايي باعث شد كه بتوانم ريتم فيلم را خوب در آورم گرچه اين فيلم، يك فيلم بازاري نيست و مخاطبان خاص خودش را دارد.
«رحيمه شجاعي» صداگذار فيلم اولين تجربه خود در سينما را مثبت ارزيابي كرد و همكاري با «نازنين مفخم» را بسيار ارزنده دانست و «رضا مولايي» بازيگر «آن سوي رودخانه» نيز در ادامه گفت: اين فيلم كار سختي بود و با همدلي بسياري آغاز شد.
وي گفت: من از تئاتر مي‌آيم و در آنجا كلام بسيار مهم است اما وقتي اين فيلمنامه را ديدم بازي در سكوت‌هاي آن برايم بسيار جذاب بود. ضمن اين كه آقاي «احمدي مطلق» نيز كارگردان بسيار همراهي است و در طول كار، از نظرات او استفاده‌هاي بسياري برده‌ام.
«احمد ساعتچيان» بازيگر نقش اول فيلم نيز در اين جلسه، در مورد اين كار گفت: همه ما در شرايط سختي اين فيلم را ساختيم و من از نتيجه اين كار راضي‌ام. وقتي فيلمنامه را خواندم براي خودم شخصيت‌پردازي‌ خودم را انجام دادم اما حضور در لوكيشن اصلي بود كه شخصيت را براي من كم كم شكل داد. كلوت‌هاي شهداد و كوير دست نخورده اطراف آن فضايي ماورايي ايجاد مي‌كرد و آن فضا به بازي من بسيار كمك مي‌كرد.
احمدي نيز كارگرداني است كه هر لحظه براي حرف و گفت‌وگو حاضر است و اين بسيار مهم است.
«حازم شاهي» از ديگر بازيگران اين فيلم در مورد بازي خود در اين فيلم گفت: اين كار اولم بود و از آقاي احمدي‌مطلق ممنونم كه مرا تحمل كرده است. عوامل به من بسيار كمك كردند و هر بار، به خاطر من چند ساعتي بيشتر معطل مي‌شدند.
وي ادامه داد: من دانشجوي سينما و اهل لبنان هستم كه نقش يك عراقي را بازي كردم و تمرينات زيادي كردم تا بتوانم با لهجه درست به جاي آن عراقي صحبت كنم.
نكته جالب اين كه «منوچهر محمدي» تهيه‌كننده اين فيلم با وجود اين كه در سالن حاضر بود اما براي نشست به روي صحنه نيامد.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

مان مي کنم امير پوريا وقتي به دنيا آمد، احتمالاً مدتي بود که من نقد فيلم نويسي را شروع کرده بودم. از آن زمانهاي دور، دوره هاي نقد فيلم نويسي و منتقدان مختلفي را ديده ام. اما نسل جوان پرشور و حرارتي که با پوريا يا بعد از او پا به ميدان انتقاد فيلم گذاشته اند، تفاوت چشمگيري با پيشينيان خود دارند. در مجموع پرکار، نوجو و خوش خط و ربط اند.

در هيچ دوره يي اين همه منتقد فيلم پرشمار نداشته ايم و بازار داغ تعبير و تفسير و واکنش به فيلم و فيلمساز همراه با اين همه صراحت و جوش و خروش نبوده است. براي من که هنوز هم گاهي دست به قلم مي برم و چيزکي مي نويسم، خواندن نقدهاي پرنکته اين نسل ناآرام، جالب، لذتبخش و البته گاهي هم غم انگيز است. اين صفت آخري شايد خسارت جانبي ميل و اراده سوزاني باشد که در منتقدان جوان براي درافتادن با تابوها و قرار و قاعده هاي فرسوده زبانه مي کشد.

دلباختگي آنان به سينماگران هنجارشکن نيز از همين روست. اما شکل و شيوه قاعده شکني و بي پردگي در گفتار در جاهايي ممکن است به افراط کشيده شود. آنگاه است که حرفي نابجا گفته مي شود، قضاوتي شتابزده سر برمي آورد، و رفتاري آزارنده پا مي گيرد که واژه غم انگيز شايد شرح گوياي اين وضعيت ناخوشايند باشد. آنچه در مورد بيضايي و فيلم او در همين جشنواره فجر امسال اتفاق افتاد از بدترين جلوه هاي چنين وضعيتي بود که در آن اصل نگاه نقادانه قرباني عصبيت و نابردباري برخي از منتقدان جوان شد. «آن» امير پوريا که من در جلسه مطبوعاتي فيلم بيضايي ديدم، آغازگر تندي به کسي بود که نه تنها سينماگر، نمايشنامه نويس و پژوهشگري بزرگ که انساني استوار و سازش ناپذير در برابر کج انديشي و جباريت است. هرچند که بي ترديد بيضايي بت نيست و کسي نمي گويد نمي توان بر کارهاي او خرده گرفت.

من و کسان ديگري از فيلم بيضايي خوش مان آمد و پوريا وکسان ديگري از آن بدشان آمد. بحثي در خوشامد ما و بدآمد آنان نيست. اگر طالب دموکراسي و رشد فرهنگ هستيم بايد بپذيريم هر کس در اظهار عقيده آزاد و ايمن باشد. آنچه اما نارواست، نه اصل نقد که حاشيه هاي غم انگيز آن است؛ حاشيه هايي که به برخورد تحقيرآميز و توهين آلود و عصبي با بيضايي و فيلم او انجاميد. اگر هم در کار خرده گيران حسن نيتي بود، لهجه و رفتاري که پيشه کردند، بر آن پرده کشيد. من مانند خيلي هاي ديگر از آنچه در جلسه مطبوعاتي گذشت و از آنچه بعداً پوريا و منتقدان جوان ديگر در نکوهش بيضايي نوشتند و در مواردي متاسفانه برخي نويسندگان مروت را در داوري فرو نهادند، دل آزرده بودم. از اينکه با وضوح تمام مي ديدم روشنفکر با بي رحمي در برابر روشنفکر قرار گرفته و اين کشمکش تلخ در رحمت را به روي آتش بياران معرکه گشوده، احساس بدي داشتم. اما اکنون با مطلبي که پوريا در صفحه اول روزنامه «اعتماد» پنجشنبه درباره راي مردم به «وقتي همه خوابيم» نوشته، آن حالت عادي بي تنش فرارسيده و پوريا در منظر ديگري قرار گرفته است. امير پوريا با حفظ ديدگاه منفي اش به فيلم بيضايي، درباره او اين بار چنان سخن گفته که در شأن يک منتقد دانا و باانصاف و سزاوار يک سينماگر سربلند است. ممکن است بعضي ها نوشته پوريا را نوعي عقب نشيني زير فشار جوي که به نفع بيضايي دگرگون شده، بدانند. من نمي خواهم آن را اين گونه ببينم. براي من نوشته پوريا عين روشن بيني و شهامت در تغيير لحن و از ميان برداشتن سوء تفاهم هاست. اگر اين روش در کار و بار نوشتن و سخن گفتن باب شود و از نقد فکر و لحن خود نهراسيم، بزرگ ترين خدمت را به فرهنگ و آزادانديشي کرده ايم. من تا فيلم «شايد وقتي ديگر» علاقه يي به سينماي بعد از «رگبار» بيضايي نداشتم. اما «شايد وقتي ديگر» برايم مکاشفه يي بود که دريچه دنياي دل انگيزي را بر من گشود و اين را در نقدي که بر آن فيلم نوشتم توضيح دادم. در همان روزها يادم مي آيد کيکاوس زياري نيز که از فيلم خوشش نيامده بود، با يک بار بيشتر ديدن تغيير عقيده داد و از دوستداران «شايد وقتي ديگر» شد. تغيير عقيده، تغيير لحن و شيوه برخورد، وقتي که بر درک و منطق استوار باشد، نه تنها نشانه فرصت طلبي و نان به نرخ روز خوردن نيست، که لازمه پيشرفت و پرمايه تر شدن انديشه است. امير پوريا با نوشته پنجشنبه اش رفتاري را نشان داد که اميدوارم براي بسياري از منتقدان جوان سرمشق باشد. من به سهم خود به «اين» امير پوريا آفرين مي گويم.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

به عنوان اولين سوال خواستم بدانم دغدغه شما نسبت به تاريخ و کالبدشکافي و مرور و بازنگري آن، ريشه هايش به چه عواملي برمي گردد که «شب دهم» و سريال «ملاصدرا» (روشن تر از خاموشي) و «مدار صفر درجه» و اين فيلم آخرتان «پستچي سه بار در نمي زند» اين وجه مشترک را دارند؟ نوع مواجهه شما با تاريخ چگونه است؟

ما شايد جزء چهار، پنج کشور دنيا باشيم که تاريخ کهن دارد. شهروند امروزي هر کدام از اين کشورها را وقتي مي خواهيد مورد واکاوي يا شناسايي قرار دهيد، اگر پيشينه تاريخي او را درست نشناسيد ممکن است نتوانيد قضاوت صحيحي نسبت به موقعيت امروزين اين شهروند پيدا کنيد. مشخصاً در مورد ايران با يک پيشينه چند هزار ساله روبه رو هستيم يعني اجداد و نياکان ما چند هزار سال در اين سرزمين زندگي کردند. زندگي آنها در طول اين چهار، پنج هزار سال آميخته با تجربه هاي گوناگوني از سختي، رنج، ترس، اضطراب، شادي، شور و خوشحالي است و تمام جلوه ها و جنبه هاي متفاوت حيات و مرگ را نياکان ما در اين گذر چند هزار ساله تجربه کردند و حالا امروز و در اين لحظه ما شهروندان ايراني حامل ميراث چند هزار ساله نياکان مان هستيم. لازم نيست کسي از اين ميراث حرف بزند تا بفهميم تحت تاثير اين ميراث هست يا نيست. در رفتار شخصي اش، در زندگي روزمره اش، در نگراني هايش، در اضطراب هايش، در خوش باشي هايش، در غم ها و شادي هايش، در همه گزينش هاي عقلايي و عاطفي اش، در اندازه اضطراب ها و تشويش ها و دلهره ها و هراس هايش ما آن رد و هوا و پيشينه تاريخي انسان ايراني را مي بينيم. با اين توضيح اين سوال همواره به عنوان فيلمساز براي من مطرح بوده که آيا مي شود راجع به انسان اين روزگار بي اعتنا به پيشينه تاريخي اش سخن گفت؟ آيا مي شود راجع به انسان اين روزگار جامعه ايران بي اعتنا به عطا و لقاي گذشته تاريخي اش قضاوت کرد؟ او را درست تحليل و ارزيابي کرد و در نتيجه به يک داوري درست و صحيح راجع به رفتار امروزي اش دست پيدا کرد؟ اين ماجرا زماني به نظرم اهميت بيشتري پيدا مي کند که ما درمي يابيم هرگونه امکان دسترسي جامعه امروز ما به توسعه، خوشبختي، تفاهم، تعامل، فرهنگ، ادبيات و هر آن چيزي که ممکن است زندگي امروزي انسان ها را کمي دلنشين تر کند، کمي آرامش بخش تر کند، کمي قابل تحمل تر کند در پرتو بررسي موشکافانه تاريخ اين انسان امکان پذير است. با چنين حساسيت و ديدگاهي است که من خواسته و ناخواسته در اغلب آثارم نمي توانم پس زمينه تاريخي را ناديده بگيرم.

-حالا در ارتباط با همين دغدغه يي که دست از سر شما برنمي دارد، به عنوان يک بيننده و علاقه مند صرفي که رفته رفته به اين مديوم علاقه مند شديد يک دوره يي مجموعه سازي بود و حالا کم کم سينما برايتان محوريت پيدا مي کند، در مولفه هاي تاريخي با اين نشانه شناسي هاي معاصر يا يک مقدار متقدم تر در کدام يک از فيلمسازان بيشتر برايتان جذابيت داشت اعم از فيلمسازان خودمان تا فيلمسازان جهان؟


در کمال فروتني عرض کنم من بيشتر از اينکه از فيلمسازان جهاني آموخته باشم از فيلمسازان ايراني ياد گرفته ام. شايد به دليل اينکه زبان مشترکي داشتيم. از فيلمسازان جهاني شما تکنيک و دکوپاژ و زاويه نگاه را مي آموزيد. همه ما هم ياد گرفتيم از خيلي از بزرگان. اما از اين منظري که شما صحبت مي کنيد من بيشتر تحت تاثير فيلمسازان وطني خودمان بوده ام في المثل مرحوم علي حاتمي فکر مي کنم در اين زمينه کارهاي بسيار ارزشمندي کرده. حتي از يک زاويه فکر مي کنم مسعود کيميايي از اين منظر کار ارزشمندي کرده. با توجه به اينکه تاريخ براي من چيزي نيست که 300 ، 400 سال پيش اتفاق افتاده. من اين طوري تاريخ را نگاه نمي کنم. تاريخ براي من از طلوع تمدن و فرهنگ و مدنيت ايراني در عصر باستان آغاز مي شود، ادامه پيدا مي کند تا بعد از اسلام و تا همين ديروز ساعت چهار، پنج بعدازظهر که با هم تلفني صحبت کرديم و قرار امروز را گذاشتيم براي من مي شود تاريخ. از اين زاويه اگر شما به تاريخ نگاه کنيد يعني هر آنچه پديد آمده و اتفاق افتاده تا همين يک ساعت پيش، يک روز پيش، يک هفته پيش. آن موقع بايد بگويم علاوه بر مرحوم حاتمي، تحت تاثير نگاه کيميايي هم بوده ام. فيلم «قيصر» الان براي من يک اثر معاصر نيست. من «قيصر» را يک اثر تاريخي مي دانم يعني يکي از قله هاي سينماي تاريخي ماست. آثار کارگردان ارزشمندمان داريوش مهرجويي في المثل «دايره مينا» ديگر براي من يک فيلم تاريخي محسوب مي شود. فيلم معروف «هامون » اش هم همين طور.

-علت چيست که شما يک وجه مشترک از اين حيث در فيلمسازان خودمان مي بينيد؛ که تاريخ را انتخاب مي کنند ولي يک مقدار دغدغه هاي دروني تر و شخصي تر خودشان را ملحق مي کنند به گستره تاريخ؟ اين به چه برمي گردد که فيلمساز اين جايي ما اصلاً نوع نگاهش به اين شکل است؟


من فکر مي کنم دليلش روشن است. فيلمساز ايراني نه مي خواهد تاريخ را نبش قبر کند که سراغ سينماي تاريخي رفته و نه مي خواهد اسکلت مرده ها را از گورشان بيرون بکشد و نه برخورد موضعي داشته باشد بلکه دنبال اين مي گردد که آيا عناصري در گذشته تاريخي، فرهنگي، اجتماعي و سياسي اين جامعه وجود دارد که به کار روزگار امروز ما هم بيايد؟ جمله معروف «گذشته چراغ راه آينده است» نصب العين بسياري از فيلمسازان سينماي ما است. همواره سراغ گذشته مي روند تا ببينند با گذشته مي توانند پرتوي روي امروزمان بيندازند، تا ببينند از عناصري که در گذشته تاريخي ما به شکل ديرينه وجود داشته چه مقداري از آن به درد روزگار امروز ما مي آيد و چه مقدارش به کار نمي آيد.

وقتي مي گوييم تعهد يک فيلمساز، منظور الزاماً اين نيست که راه بيفتد در خيابان راهپيمايي کند و شعار بدهد. مسووليت انساني- اجتماعي اش در همين است که در نگاهش به تاريخ دردمندانه پي يافتن عناصري است که شايد به داد همنوعان شهروند و هموطن اين روزگارش برسد. اگر سراغ تاريخ مي رود معني اش اين نيست که مي خواهد نسبت به امروز بي تفاوت باشد، معني اش اين است که او امروز و گذشته را يک کل همبسته يکپارچه مي بيند که در يک فرآيند ديالکتيکي در پي هم مي آيند، او يک مجموعه زيستي را مي بيند که حالش امروز است و گذشته اش تاريخ است و در تحليل هر آنچه به امروز مربوط است از گذشته کمک مي گيرد.

-در مجموعه هايي که شما ساختيد که به گونه يي ارتباط موضوعي با حوزه تاريخ داشته، چرا يک تقدم و تاخر منطقي وجود ندارد؟ مثلاً از «شب دهم» به «روشن تر از خاموشي» مي رسيم و بعد از آن به «مدار صفر درجه» و حالا هم به «پستچي هميشه...». مثلاً انتظار مي رود «روشن تر از خاموشي» اولين گام شما باشد.


همين طور هم هست. «ملاصدرا» قبل از «شب دهم» ساخته شد اما متاسفانه تلويزيون بعد از «شب دهم» آن را پخش کرد و اين تصور و سوءتفاهم براي مخاطبان پديد آمد که «ملاصدرا» بعد از «شب دهم» ساخته شد. «ملاصدرا» 1376 کليد خورد، «شب دهم» سال 1380 يعني سه سال بعد از ساخت «ملاصدرا » ساخته شد.

-پس حالا ديگر منطق خودش را از نظر سير تاريخي پيدا مي کند. بعد از سلسله مراتبي که ما در مجموعه هاي قبلي شما ديديم در فيلم آخرتان با يک نوع شيوه بيان متفاوت تري روبه رو هستيم، اينجا يک ترکيب فرمي و يک نگاه و بيان شالوده شکنانه در نوع روايت پردازي وجود دارد که از آن وجه روايت پردازي خطي، عامدانه عدول مي کند. اين انتخاب به چه برمي گردد و در واقع چقدر با برنامه ريزي حساب شده اين ريسک را به جان خريديد؟


من به ياد دارم ما يک گفت وگوي تلويزيوني با يکديگر داشتيم در اواخر پاييز سال گذشته در مورد سريال «مدار صفر درجه» که در بخشي از آن گفت وگو روي نحوه داستانگويي و روايت در «مدار صفر درجه» صحبت کردم. آنجا مطرح کردم که چند وقتي است در آثار خودم علاقه مند شدم به نحوه داستانگويي و روايت گويي شرقي نزديک شوم حتي در آن گفت وگوي تلويزيوني با شما از قصه هزار و يک شب ياد کردم و گفتم در اثر تلويزيوني با توجه به اينکه مخاطب تلويزيوني عامه مردم هستند در حدي که خيلي مخاطب خط قصه را گم نکند سعي کردم به شيوه داستانگويي هزار و يک شب نزديک شوم. اين علاقه را در «پستچي سه بار در نمي زند» دنبال کردم و سعي کردم با توجه به اينکه قرار بود اين کار براي سينما ساخته شود و در سينما با مخاطب هاي خاص تري علاوه بر مخاطبان عام سر و کار داريم بيشتر به مغز و جوهره روايت از نوع هزار و يک شبي اش نزديک شوم يعني ما در شيوه داستانگويي شرقي که يک مدل آن همين قصه هاي هزار و يک شب است و يک مدل آن هفت پيکر نظامي گنجوي باشد، ترکيب و تناسبي را مي بينيم که اگر بخواهيم به زبان و سبک هاي ادبي امروز سخن بگوييم شايد با مسامحه بشود بيان کرد تا حدودي به سبک رئاليسم جادويي نويسندگان امريکاي لاتين از جمله مارکز نزديک هستيم. بنابراين اين علاقه يي بود که از سه، چهار سال قبل در من شکل گرفته بود که حالا بتوانم نوع روايت گويي غيرارسطويي را هم با استناد به منابع و مآخذ داستاني خودمان تجربه کنم. در «مدار صفر درجه» تا حدودي اين اتفاق افتاد اما در «پستچي سه بار در نمي زند» من بيشتر سراغ اين تجربه آمدم و سعي کردم بيشتر از اين شيوه داستانگويي کمک بگيرم.

-منتها اينجا يکسري عوامل و نشانه هاي معاصرتر هم وجود دارد، مثلاً خود سنت تعزيه در نوع رجزخواني ابرام غيرت (امير جعفري) با زن مورد علاقه اش يا صولت (علي نصيريان) و رابطه يي که با همسرش دارد وقتي شمشير را دستش مي گيرد و دنبال همسرش مي کند گويي يک نوع حرکت دوار با سنت تعزيه را در يک موقعيت و لوکيشن شاهد هستيم. چگونه به اين بار ترکيبي رسيديد؟


به هر حال گفتم وقتي من سراغ تاريخ مي روم يک دغدغه مدرن و معاصر دارم و به اين ترتيب قطعاً با خودم المان ها و نشانه ها و سمبل ها و رمزهايي را از وضعيت معاصر به بطن تاريخ مي برم. يعني در اغلب کارهاي من اين وضعيت هست. ما به يک سنتزي مي رسيم از يک موقعيت و وضعيت تاريخي و يک موقعيت و وضعيتي که بيشتر رنگ و بوي حالا و اکنون معاصر را دارد. در «پستچي سه بار در نمي زند» هم دقيقاً اين مولفه چون مولفه هاي قبلي آثار من اينجا تکرار شده يعني ما به يک سنتزي از موقعيت هاي کهن سنتي، قديمي و موقعيت هاي معاصر و روز همچنان که شما گفتيد، مي رسيم.

-در «پستچي سه بار در نمي زند» مقاطعي که شما انتخاب کرديد که قسمت مربوط به خود شازده صولت در واقع 1310 به بعد و حول و حوش...


بله، اوايل حکومت پهلوي اول است.

-زمان ابراهيم غيرت و کودتاي 28 مرداد و آن زمان ها است. اين مقاطع چه اهميت ويژه تاريخي براي شما داشته که از طريق اين شمايل و آدم ها يک نقبي به آن دوران مي زنيد؟

واقعيت امر اين گونه است که من ابتدا سه تا قصه مستقل داشتم که به هر حال دوره هاي تاريخي متفاوت داشتند.

-آيا مي خواستيد هر کدام از اينها را براي يک فيلم به کار ببريد؟ يعني هر کدام در واقع يک فيلم بود؟

يکي از هدف هايم اين بود که هر کدام از آنها را در يک فيلم بگنجانم و همچنان که يک بخش هايي از کار را ديديد فکر مي کنم با من هم عقيده باشيد که هر کدام از اين طبقات پتانسيل اين را داشت که خودش به يک قصه و کار سينمايي مستقل تبديل شود. اما بعدها به يک ترکيب رسيدم و خيلي خوشحالم از اينکه اين ترکيب در کنار هم قرار گرفت. حالا براي اين قصه ها و دلالت هاي اجتماعي و فرهنگي و سياسي اش بايد موقعيت سياسي آن قصه را فراهم مي کردم يعني في المثل وقتي در طبقه سوم يک شاهزاده قجري دارم که مي خواهد از کشور فرار کند طبيعتاً اين سوال پيش مي آيد که در چه مقطعي از دوره پهلوي اول شاهزاده هاي قجري تصميم به فرار گرفتند.

البته براي شما ناتوراليسم تاريخي زياد اهميت ندارد، گويي يک بهانه است.

دقيقاً. يک بهانه است و خب ديدم به لحاظ منطقي در اوايل حکومت رضاخان بوده که اغلب آنها سعي مي کردند از کشور خارج شوند که يا خودشان مي خواستند يا جان شان در خطر بوده يا امکان داشت ماموران رضاخاني اموال و طلا و جواهرات آنان را ضبط و ثبت کنند. دلايل مختلفي داشتند براي اينکه به گونه يي به حاشيه بروند يا از کشور خارج شوند يا در شهرستان ها ساکن شوند. در قصه دوم من موقعيت آدمي را داشتم که جبر زندگي و ستم زندگي، وضعيت خاصي که براي اين آدم به وجود آمده، بي کسي و تنهايي او، او را مجبور مي کند راحت جهت عوض کند بي آنکه به پيامدهاي اخلاقي تغيير جهت خلق الساعه بينديشد و دنبال يک وضعيت سياسي مي گشتم که براي اين تغيير جهت مناسب باشد و چيزي که يافتم داستان درگير شدن «طيب» در دهه 40 بود. در واقع او در دوره خودش آدم مطرحي بود و در يک دوره وي حتي با دربار و نزديکان دربار دچار تعارض مي شد و نهايتاً اين تعارض ها و درگيري هاي طيب با دربار به هر دليلي که بوده اعم از سياسي، اقتصادي و اجتماعي که جاي بحث ما نيست، سبب مي شود او را بگيرند و نهايتاً طيب قبل از اينکه دستگير و اعدام شود بين جوانان هم محله و همشهري خودش نوچه و مريد زيادي داشته است. خدا بيامرزد رفتگان شما را من يک دايي داشتم که دو سال پيش فوت کرد. او يکي از دوستان طيب بود که بعد از اينکه طيب را دستگير کردند و در واقع رژيم دنبال دوروبري هاي طيب مي گشت دايي من به مدت 15 سال تهران را ترک کرد و در يکي از روستاهاي اطراف زنجان که در واقع ولايت مادري اش بود، ساکن شد و از آنجا بيرون نيامد. من هم سعي کردم قصه را براساس يک واقعه و حادثه واقعي سياسي بنا کنم. در آن مقطع خيلي از طرفداران طيب پخش و پلا شدند، عده يي فرار کردند مثل دايي من که به زادگاه هاي خودشان رفتند و سال ها از روستا و زادگاه شان بيرون نيامدند و عده يي هم در همين تهران به مخالفان طيب پيوستند مثل شعبان جعفري و در کنار آن آدم ها به آلاف و الوفي هم در زندگي شان رسيدند. چيزي که براي من حائز اهميت بود واقعه سياسي نبود، قصه بود ولي احساس کردم اين قصه که حکم مظروف را دارد مناسب ترين ظرف براي مظروف در طبقه سوم اوايل حکومت رضاخان است. طبقه دوم زماني است که طيب را اعدام کردند و نوچه هايش پخش و پلا شدند و طبقه اول هم که داستان متفاوتي داشت.

-در شکل پردازش کلامي اين سه دوره مي بينيم شما سعي کرديد از شيوه ديالوگ نويسي خودتان انگار به يک بيان مستقل براي هر يک از اين دوره ها برسيد که ترکيب اينها و طراحي آنها کار سختي است که آدم بتواند براي دوره شازده يک نوع ديالوگ نويسي را تجويز کند و براي دوره ابرام که همان مقطع 28 مرداد سال 32 را دربر مي گيرد يک نوع را و براي اين دختر و پسر مربوط به اين نسل يک نوع واژگاني که با اين تناقض و پارادوکس جامعه فعلي ما بتواند همخواني داشته باشد. چگونه به چنين بيان سه گانه يي رسيديد، در واقع حتماً يک پيش فرض هم داشتيد که بايد اين بيان به يک تکلف گويي براي مخاطب فعلي ما که به قدر کافي به سهل پسندي هم عادت کرده کشيده نشود؟


اين بيان سه گانه که شما فرموديد صراحتاً عرض کنم حاصل 15 سال تحقيق و مطالعه بود يعني 15 سال تحقيق، مطالعه، خواندن، فيش برداري و با تير و طايفه هاي کهنسال قجري نشستن و ضبط کردن صداي آنها، در قهوه خانه ها، رفتن و ضبط کردن صداي آدم هايي که به قهوه خانه ها مي آيند و...

-يعني تا اين حد شما اين ممارست را داشتيد؟


ناگزير بودم. با جوان هايي شبيه جوان هاي طبقه اول در مجلس و ميهماني و کافي شاپ و پارک در اين زمان نشستن و صحبت هاي آنها را ضبط کردن و يادداشت برداشتن و چاره ديگري هم نبود، بايد اين مسير را مي رفتيم.

-آرشيو هم براي کارهاي پژوهشي تان داريد؟

الان در کتابخانه من چند کارتن وجود دارد که در هر کدام از اين کارتن ها هزاران کاغذ فيش برداري وجود دارد که حاصل تحقيقاتم روي کتاب ها و رمان هاي چهار پنج دهه است يا حاصل تحقيقاتي بود که روي فيلمنامه هاي اين چهار پنج دهه داشتم يا نتيجه ضبط و ثبت گفتارهاي روزمره خيلي از مردم بوده يعني براي اينکه به اين بيان برسم طبيعتاً بايد چنين فرآيند تحقيقاتي 15ساله را دنبال مي کردم. ابتدا اين فرآيند 15 ، 16 ساله برکاتش فقط در نوشتن فيلمنامه «پستچي...» نبود، در نوشتن فيلمنامه «پهلوانان نمي ميرند» در سال 1374، فيلمنامه «ملاصدراي شيرازي» در سال 1376، فيلمنامه «شب دهم» در سال1380 و فيلمنامه «مدار صفردرجه» در سال 1382 اين تحقيقات به کمک من آمد و من را هدايت کرد که اين يک وجه قضيه است اما صرف استفاده از اينها نبود يعني واقعيت امر اين است که وقتي شما نگاهت شخصي است در اين نگاه شخصي ممکن است تلاش کنيد به يک ديالوگ نويسي شخصي و ويژه هم برسيد. طبيعتاً در اين مسير هر قدر من با واژگان اين سه دوره بيشتر آشنا شدم به وسيله تحقيق سعي کردم به يکسري ترکيبات کلامي هم برسم. خاطره يي را برايتان تعريف کنم؛ در سال 1374 که سريال «پهلوانان نمي ميرند» را ساخته بودم در يک جلسه يي چند تن از دوستان و بزرگان بودند از جمله آقاي علي معلم دامغاني شاعر که يکي از قسمت هاي سريال را ديده بود و چون آدم اديبي است و سخن شناس و ادب شناس است از من سوال مي کرد که اين واژه «چوپيچه» که شما در سريال پهلوانان به کار برديد به چه معناست و مي گفت من هر چه گشتم هيچ جا اين واژه را پيدا نکردم. درست و غلط آن، اين ديگر ماحصل مونتاژ ذهن من بود که به اين دو کلمه رسيده بودم يعني چوپيچه به معناي شايعه انداختن و پيچاندن يک چيزي که چو شده. خب در طول اين 15 سال واژگاني را از اين دست وارد فرهنگ ديالوگ نويسي خودم کردم؛ واژه هايي که در واقع مونتاژ من از چند واژه و کلمه بوده که برخي از آنها به بار نشسته و به قول سياه بازها يخش گرفته و ممکن است با بعضي از آنها هم مخاطب مشکل داشته باشد.

مثلاً ديالوگ هاي طبقه اول خيلي جالب است چون چند تن از دوستان که ديدند مي گفتند چرا اينها اين گونه حرف زدند و من به دوستان گفتم از من نپرسيد، از خودتان بپرسيد و اين معلوم مي شود که خيلي از ما نسل جوان جامعه را نمي شناسيم. واژگاني که من در طبقه اول استفاده کردم براساس سه چهار کتاب در مورد فرهنگ کوچه و بازار امروز، فرهنگ لغات مخفي امروز و نشستن و ساعت ها گفت وگو کردن با بچه ها از پسرهاي خودم گرفته که گاهي به گونه يي حرف مي زنند که من نمي فهمم تا ديگران جمع آوري شده.

-من معتقد هستم شما يک نوع قائل به تفکيک شدن در فيلم را توامان اعمال و اجرا مي کنيد. دو تا قسمت مرتبط با شازده صولت و ابرام غيرت شيوه کلامي و بياني شان يکدست است يعني در واقع يک تغييرپذيري و وضعيت مستحيل شده يي را در اين دو مقطع نمي بينيم اما اين نسل از يک نوع عصبيت و تخليه کردن اوليه که به گونه يي مي خواهد طرف مقابل خودش را محاکمه کند نهايتاً به يک نقطه تعديل يافته مي رسد که اين نقطه تعديل يافته پيشنهاد تاريخي شما براي اين نسل است.


قطعاً. اين به اين دليل است که «تنگ چشمان نظر به ميوه کنند/ ما تماشاگران اين بستانيم» آن دو نسل که سعي کرديم به اندازه هم به هر کدام بپردازيم ديگر نسل هاي تماشاگر تاريخ ايران هستند.

-و چه بسا تمام شده.


و تمام شده هستند. نسل بازيگر تاريخ اجتماعي ما همين نسل معاصر است و طبيعي است که چون او در وسط ميدان و او بازيگر اصلي است، اوست که امروز فرمان ماشين تاريخ و فرهنگ و تمدن ايران دستش است. طبيعتاً تمرکز بيشتر من در فيلمنامه روي اوست و نکته مهم اين است که به رغم تمام بن بست ها و کج تابي ها و نابختي هايي که براي نسل طبقه سوم و دوم پديد مي آيد اما اين نسلي که امروز حي و حاضر است، اين اميد را دارد که زندگي انساني تر و آرمانخواهانه تري را تجربه کند و اين اميد برايش وجود دارد که عشق را به معناي حرکت در مرز مشترک انسانيت بين زن و مرد تجربه کند. اين اميد را دارد که از کابوس هاي تاريخي خودش به روياهاي تاريخي خودش پناه ببرد.

-به همين دليل است که پيش درآمد و افتتاحيه فيلم شما با حضور و آمدن اين دو آدم وابسته و الگو قرار گرفته اين نسل به اين لوکيشن و خانه همراه است. اصولاً المان هاي شما از پاي اينها و خود ماشيني که اينها پياده مي شوند شايد اين جنسي از ابزار مدرنيته اين زمانه باشد که به گونه يي خودش را به من بيننده تحميل مي کند ولي به يک نوع بي هويتي اوليه پي مي بريم. وقتي شما اينها را از خانه بيرون مي کنيد براي آنان هويت مندي ايجاد شده، آن دختر يک مانيفست براي خودش برگزار مي کند. وقتي مونولوگ خودش را به عنوان مرثيه سرايي اجرا مي کند و در واقع بيان مي کند و توضيح مي دهد...

در واقع اين دو نفر اين امکان را پيدا مي کنند با تاريخ قبل خودشان ملاقات کنند. ملاقات با دو برهه تاريخ قبل از خودشان نهايتاً موجب کاتارسيس و تطهير روحي، رواني آنها مي شود. اينجاست که شايد به يکي از پيام هاي فيلم مي رسيم. تطهير جامعه امروز ما، کاتارسيسم جامعه امروز ما از رهگذر رويکرد به تاريخ، ملاقات با نقطه هاي مهم تجربه هاي تاريخي اش امکان پذير است. اين رويکرد تاريخي، اين واکاوي تاريخ پشت سرمان به ما مي تواند کمک کند که در جامعه امروز به وضعيت متعادل تر و متوازني دست پيدا کنيم.

-در واقع اين لوکيشن دالان تاريخ است و يک نوع محلي براي پا گذاشتن به آن و وضعيت متحول شده بعدي که براي اينها رقم زده مي شود. اين لوکيشني که شما آن را ميدان و محک براي داوري آد م هايتان قرار داديد، چگونه پيدا شد؟ در وضعيتي که آدم بتواند آدم هايش را به يک پرسه زني در طبقاتي وا دارد که هر کدام از اين طبقات هم مي تواند بخشي از مقطع تاريخ تلقي شود؟

ما خيلي سخت پيدايش کرديم. واقعيت امر اين لوکيشن که شما در فيلم ديديد با لوکيشني که من در فيلمنامه ديدم شايد 30 ، 40 درصد متفاوت است يعني در لوکيشني که من در فيلمنامه طراحي کرده بودم يک خانه سه طبقه يي قديمي است با اتاق هاي بسيار و راهروهاي بسيار بزرگ. حدود دو سه ماه ما فقط از طريق تيم توليد و تدارکات وقت گذاشتيم که چنين خانه يي را پيدا کنيم. حتي به چند سفر به شهرستان ها متوسل شديم به اميد آنکه در آن شهرستان ها آن عمارت را پيدا کنيم. ماحصل سفر و حضر ما اين بود که ما به دو عمارت رسيديم. عمارتي در نزديک ميدان نوبنياد که اين عمارت به سفارت کويت تعلق دارد البته يکي دو تا فيلم اين شانس را داشتند که قبلاً در آن عمارت کارهاي کرده بودند؛ يکي از آن کارهاي قبلي آقاي معتمدي «قاعده بازي» بود که از آن لوکيشن استفاده کرده بود. ما که رفتيم جلو تا بگيريم به ما گفتند سفير کويت در ايران براي عمل جراحي قلب خارج از ايران است و تا زماني که ايشان نباشد امکان گرفتن مجوز نبود. به رغم همه جور نامه نگاري امکان استفاده از آن عمارت که تا حدود 80 درصد با عمارتي که در قصه من بود همخواني داشت، منتفي شد و با کمال تاسف ما نتوانستيم آن عمارت را بگيريم.

-که به مراتب بهتر از خانه کنوني بود؟

قطعاً بهتر بود. نهايتاً من در زماني که سريال مدار صفر درجه را مي ساختم خاطرم بود که عمارتي در اطراف خيابان درياي نو در ستارخان وجود دارد که به دوستان تدارکات گفتم بروند آن را ببينند و بپرسند به چه کسي تعلق دارد و معلوم شد متعلق به بانک ملت است و بانک ملت در شرف تخريب عمارت است و به دليل اينکه مردم محله معترض هستند فعلاً شهرداري مجوز تخريب به بانک نداده است. وارد گفت وگو شديم و نهايتاً از طريق تلاش هايي که تيم تهيه و توليد کردند خوشبختانه ما توانستيم عمارت را بگيريم اما اين عمارت با عمارت فيلمنامه خيلي منطبق نبود. ناگزير يک بخشي از کار را براساس معماري اين عمارت که خانه يي است که به خاندان درياني ها ي قبل از انقلاب تعلق داشته بخشي از فضاهاي قصه ام را سعي کردم با معماري عمارت تطبيق دهم و يک قسمت هايي را هم نمي شد مثلاً من يک راهروي عريض و طويل مي خواستم بنابراين ناگزير شديم اينها را به کمک طراح صحنه و لباس مان آقاي نژادايماني دکور بزنيم. يعني شما در فيلم يک عمارتي را مي بينيد که خيلي از بخش هاي آن واقعي است و چند تا از بخش هاي آن در واقع دکور است و به هرحال چيزي حدود 60 ، 70 درصد عمارتي که من در فيلمنامه نوشته بودم از اين طريق حاصل شد.

-حالا در همين لوکيشن که پروسه پيدا کردن آن را تشريح کرديد، حوزه مانور خودتان به عنوان کارگردان و فيلمبردارتان به طور ويژه مطلوب و ايده آل بود. به چند درصد از خواسته هايتان در چنين لوکيشني توانستيد برسيد؟

فکر مي کنم با تلاش هايي که صورت گرفت و دکورهايي که زديم چيزي حدود 70 ، 80 درصد خواسته هاي ما از حيث لوکيشن برآورده شد البته لحظات سختي هم داشتيم. مثلاً يکي از سکانس هاي اين فيلم دوربين سوار بر کريم هاي بزرگ بود و قرار بود وقتي شخصيت هاي طبقه اول از حياط مي دوند و داخل مي روند دوربين حرکت کند و بيايد روي طبقه دوم. پشت پنجره يکسري اتفاقات مي افتد و دوباره دوربين حرکت مي کند به طبقه سوم مي رود و در اتاقي پشت پنجره يکسري اتفاقاتي را مي بينيم و در يک پلان يک موقعيت تاريخي 70 ، 80 ساله ديده مي شد. يکي از سخت ترين قسمت هاي فيلمبرداري در اين عمارت اين پلان بود يعني ما يک شب تا صبح هر کاري کرديم نتوانستيم بگيريم و دليلش اين بود که من دنبال اين بودم که فاصله دوربين با همه سوژه ها که در اتاق و پشت پنجره قرار دارند کاملاً برابر باشد که ما يک نگاه دموکراتيکي کرده باشيم، در صورتي که موقعيت ساختماني متفاوت بود يعني طبقه دوم و سوم عقب روي داشت و به دليل ستون هايي که وجود داشت دوربين خيلي نمي توانست جلو بيايد که نهايتاً به فاصله يي که در طبقه اول داشتيم برسد.

-حالا واقعاً کات داشتيد يا پلان- سکانس يکدست بود؟


واقعيت اين است که بچه ها گاهي خسته مي شدند و به من پيشنهاد مي کردند کات بدهم و قسمت ديوار را که رد مي کنيم و تاريک است سياهي ديده نشود و من نمي خواستم اين کار را انجام دهم و خيلي پافشاري کردم. يک شب تا صبح هر کار که کرديم نشد و فرداي آن روز استراحت کردم و راه حل ديگري پيدا کردم که به هرحال منجر شد به اينکه ما پلان را بدون کات بگيريم يعني فردا شب آن دوباره سکانس- پلان گرفتيم هرچند فاصله دوربين با سوژه چنان که من مي خواستم يک اندازه و برابر نشد اما به هرحال تا حدودي به خواست مان نزديک شديم که به هرحال صحنه خيلي سختي بود.

-در مورد پلان- سکانسي که اشاره کرديد تا قبل از اين پلان- سکانس مي بينيم شما به صورت مرحله مرحله به اين دوره ها مي پردازيد ولي در اينجا علت اينکه الزام و اصرار داشتيد که اين پلان- سکانس وجود داشته باشد مرتبط با آدم هاي نسل خودتان مي شد که در گذر از آن مقاطع تاريخي حتماً بايد اين رفتار و برگشت را داشته باشند تا از رفتن و خروج از اينجا منصرف شوند و به يک نوع در خودنگري برسند؟

اين بود، علاوه بر اين اگر در خاطرتان باشد در اين سکانس - پلان ما سه تا وضعيت داشتيم و...

-ولي با هم وجه مشترک دارند.

و همين نکته مورد نظر من بود و به همين علت نمي خواستم کات بزنم. در طبقه اول يک پسر جوان، يک دختر جوان را به زور تهديد اسلحه به خانه مي برد تا صبح شود و پدر دختر بيايد. در طبقه دوم يک آدم لات لمپن با يک قمه دو سه متري دنبال يک زن مي گردد که به تعبير خودش روده هايش را زه تابي کند. در طبقه سوم يک شاهزاده قجري با يک شمشير آخته دنبال يک زني مي گردد تا او را بکشد يعني در يک نگاه به وضعيت هاي مشترک، وضعيت زن را احساس کردم، تاريخ اجتماعي خودمان يک نگاه به موقعيت مظلومانه زن بيندازد يعني اين پلان در واقع قرار بود نگاه من را راجع به وضعيتي که در تاريخ اجتماعي خودمان از زن سراغ دارم، منتقل کند. همواره زن ها در وضعيت تدافع بودند، همواره در وضعيت تبعيض بودند حالا در هر طبقه به نوعي، در طبقه اول آن جوان به زور دختر را به عنوان گروگان گرفته که با پدرش تسويه حساب کند ولي دختر بيچاره قرباني جنگ و دعواي ميان آنهاست، در طبقه دوم همين طور و... يعني در اين سکانس - پلان وجه مشترکي که وجود دارد موقعيت اجتماعي زن در يک فرهنگ مردسالار است يعني در فرهنگي که نه همه آدم ها، خيلي از آدم هاي جامعه ما متاسفانه گرفتارش هستند که اين وضعيت به نظرم اصلاً سياسي نيست و بيشتر به نظرم يک وضعيت فرهنگي است. اغلب انسان هايي که در جامعه ما در طول اين چند دوره زندگي کرده اند نگاهشان به زن، نگاه به يک جنس دوم بوده و ابزاري نگاه کرده اند. آن نگاهي که مثلاً خداوند در قرآن مجيد مي گويد؛ «تنها دليل برتري انساني بر انسان ديگر فقط خوب تر بودنش است»، ما آن نگاه را در اين فرهنگ نمي بينيم. در اين فرهنگ نگاه هايي را مي بينيم که بيشتر از آنچه از انگاره هاي ايدئولوژي آمده باشد از سنت هاي قومي و قبيله يي و عشيره يي و نياکان ما آمده که همواره به زن به عنوان موجود درجه دوم نگاه مي کنند. اين نگاه من را چه به عنوان يک انسان معاصر که در يک جامعه مدني زندگي مي کند و چه به عنوان يک مسلمان ساده همواره آزارم داده - و اصلاً اين نگاه، يک نگاه مشرکانه است.

-براي همين است که شما در اين موقعيت هاي سه گانه بيشتر به زن اين فرصت را مي دهيد براي بيان تک گفتارهاي خودش که از حالات و روايت پردازي شخصي فراتر مي رود و به يک نوع بيانيه ذهني اجتماعي، سياسي و تاريخي تبديل مي شود. درست است که خود همسر شازده و محبوب ابرام غيرت قربانيان اين وضعيت مهاجم هستند ولي به هر حال شما به عنوان خالق و سازنده اين اثر و گذرکننده از اين مقوله تاريخي يک نوع قائل به تفکيک شدن براي آدم هاي خودتان داريد و اينجا به گونه يي براي زنان خودتان در عين حال که ممکن است در موقعيت تراژيک قرار مي گيرند و قرباني مي شوند به هر حال يک فضا و ميدان علمي براي توضيح موقعيت خودش مي دهيد ولي نهايتاً در مورد زن اين زمانه در واقع در ساحت تراژيک قرار نمي دهيد و به گونه يي خودش را به شرايط تحميل مي کند براساس آگاهي و تعقل که در اين گذر تاريخي پيدا کرده است.

فرصت هايي که در قصه به زنان طبقه دوم و سوم داده مي شود تا از طريق مونولوگ ها خودشان را بيان کنند، شايد اين به تلافي فرصت هايي است که تاريخ اجتماعي ما در گذشته به زنان نداده است. در طبقه اول با يک خانمي روبه رو هستيم که در واقع نماينده زن معاصر است و خط سير تاريخي که ما در 70 ، 80 ساله داريم به هر حال مبين اين مساله است که هر چه ما جلو آمده ايم، زن هاي جامعه ما بيشتر توانسته اند خودشان را بيان کنند گو اينکه من هنوز احساس مي کنم نسبت به آن اتفاق ايده آلي که بايد بيفتد يعني جامعه يي که زن و مرد به يک اندازه حق حيات، حق زندگي، اظهار نظر، حق برخورداري از مواهب زندگي اجتماعي - فرهنگي را بايد داشته باشند، هنوز ما به آن سطح نرسيديم اما چيزي که امروز در جامعه ما نسبت به زنان و مردان هست در مقايسه با چيزي که در دهه هاي گذشته داشتيم، قطعاً مساعدتر و بهتر است به همين خاطر مي بينيم اين مونولوگ گويي ها بيشتر به زن هاي طبقه دوم و سوم اختصاص دارد. زن طبقه اول ما خيلي اکتيوتر است و گاه خشونتي را از او مي بينيم که ممکن است از يک مرد ببينيم. شايد به اين دليل است که زن جامعه امروز ما نسبت به حقوق اجتماعي اش آشناتر از زن جامعه ديروز ماست. اينها نکاتي بود که من سعي کردم رعايت کنم.

-ولي به هر حال در اين سه دوره تاريخي شما يک نوع واکاوي مفهوم عشق را مد نظر داريد که به عقيده من با يک ترکيب فلسفه و تاريخ و روانشناسي حوزه تاريخ توام است. آيا فکر مي کنيد بعد از مراحل قبلي که پشت سر گذاشتيد در مدار صفر درجه و شب دهم و حالا از يک جهت هم سريال ميوه ممنوعه امروزي تر است؟ ولي باز به عقيده من همين مضامين را دربر دارد. اين فصل مشترک آثار شما از جنبه هايي که من اشاره کردم با يکديگر زمينه هاي يکسان و مشترکي دارد، به دغدغه هاي خودتان برمي گردد؟

قطعاً، يعني حتماً يک نسبت معين و مشخصي با تجربيات زيستي من به عنوان يک آدم 48 ساله که الان روبه روي شما نشسته و 48 سال است که در اين جامعه زندگي مي کند، دارد و اساساً فکر مي کنم فيلم خوب فيلمي است که تجربه هاي زيستي فيلمساز تامينش کند. فيلمساز هر زمان تصميم بگيرد فيلمي بسازد که هيچ نسبتي با تجربه هاي زيسته اش ندارد، معمولاً فيلم خيلي خوبي از کار درنمي آيد. تجربه زيستي من بيشتر در چارچوب و حول و حوش همين مفاهيمي که شما به آن اشاره کرديد جريان داشته و اين نوع از مفاهيم همواره بيش از ساير مفاهيم نظر من را به خودش جلب کرده از جمله موضوع عشق در طبقه اول يک نوعش را مي بينيم و در طبقه دوم و سوم يک نوعش را ولي مشکل بزرگ اين عشق ها به خصوص در طبقه سوم اين است که در مواجهه عاشق و معشوق با هم درست بيان نمي شود. يک جمله يي را آلبر کامو بعد از اينکه نمايشنامه سوءتفاهمش را نوشته بود در مصاحبه يي مي گويد که من آن را براي توضيحم در اينجا وام مي گيرم؛ مي گويد ما در دنيايي زندگي مي کنيم که اگر بخواهيم درباره تو دچار سوءتفاهم نشوند و در نتيجه قضاوت ها و تصميمات نادرستي در مورد تو نگيرند، بايد در روز روشن خيلي صريح جلو بروي و خودت را بيان کني. فاجعه و تراژدي عشق در طبقه دوم و سوم فيلم پستچي اين است که عاشق و معشوق از ابتداي شروع عشق تا پايانش همواره در هاله يي از ابهام، چندپهلويي و چندگويي به سر مي برند و هيچ موقع خيلي صريح و روشن خودشان را براي همديگر بيان نمي کنند، هيچ گاه خيلي صريح و روشن بيان نمي شود که اين زن به چه علت کنار آن مرد است؟ آيا مجبور است يا نه، دوست دارد. اما در طبقه اول اين گونه نيست. در طبقه اول با همين نسل جوان امروزي سر و کار داريم که به قول شما به رغم اينکه بي هويتي تهديدش مي کند، بي ريشگي تهديدش مي کند و دچار افسردگي هاي روحي رواني است اما يک حسن بزرگ دارد که اين حسن در واکاوي و حل بسياري از بن بست ها در آينده شايد او را کمک کند. آقاي طوسي شفاف است، صريح اللهجه است و به صراحت خودش را بيان مي کند. در طبقه اول که دختر و پسر را به عنوان نمايندگان اين نسل مي بينيم يکي از چيزهايي که در کنار چيزهاي ديگر نهايتاً اينها را نجات مي دهد و باعث مي شود آنها اميدوارانه اين خانه را ترک کنند، صراحت شان با هم است. حتي گاه اين صراحت خيلي درشت و خشن است اما نهايتاً اين صراحت و خلوص در مواجهه با يکديگر آنها را نجات مي دهد.

- فيلم «پستچي سه بار در نمي زند» را در کارنامه هنري خودتان در چه جايگاهي مي بينيد؟

فروغ فرخزاد جمله يي دارد که؛ «من هميشه به آخرين شعر خودم بيش از تمام شعرهاي قبلي ام علاقه مند هستم و باور دارم» من همين حرف را راجع به «پستچي سه بار در نمي زند» مي گويم، اين فيلم که آخرين کار من است از نظر خود من شايد بهترين کاري است که تا به حال چه در سينما و چه در تلويزيون داشته ام.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

        4  روز مانده به پایان جشنواره


                    فیلم فجر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 













+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 






              با  ما باشید



+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

نویسنده فیلمنامه فیلم سینمایی "صداها" تازه‌ترین ساخته فرزاد موتمن را اثری توصیف کرد که نکات موجود در آن با چند بار دیدن مشخص می‌شود.

سعید عقیقی درباره سومین همکاری خود با موتمن و نگارش فیلمنامه "صداها" به خبرنگار مهر گفت: فروردین سال گذشته طرحی را برای موتمن تعریف کردم درباره صدابرداری که در آپارتمانی زندگی می‌کند و به وسیله یک گوشی به صداهای طبقات بالا گوش می‌دهد. او متوجه قتلی می‌شود که در طبقه بالا اتفاق می‌افتد. این طرح مورد توجه موتمن قرار گرفت.

وی با اشاره به فاصله شش ساله بین "شب‌های روشن" و "صداها" افزود: ما شش سال بعد از "شب‌های روشن" امکان همکاری به دست نیاوردیم و تصمیم گرفتم فیلمنامه طوری نوشته شود که از نظر تهیه‌کننده نیز تولید آن ساده باشد و لوکیشن واحد یک آپارتمان برای روایت داستان انتخاب شد. روایت معکوس چند قصه کنار هم در این فضا چارچوب اولیه من در زمان نگارش کار بود.

عقیقی ادامه داد: برای اینکه ترتیب قصه‌ها رعایت شود به جای طرح جدولی داشتم که هر سکانس را در آن توضیح می‌دادم و به همین دلیل ترتیب سکانس‌ها را می‌دانستم. اما در مورد تماشاگر معتقدم این فیم کاری نیست که فقط در یکبار دیدن بتوان متوجه نکات موجود در آن شد.

نویسنده فیلمنامه "صداها" گفت: مطمئناً کمتر کسی دریافته که شیرین با همان پسری که دوستش درباره او با وی حرف زده آشنایی داشته و در سکانس خانه شیرین می‌بینیم که پسر با خودرو قرمز خود او را رسانده است. نکاتی از این دست وجود دارد که تماشاگر بعد از چند بار دیدن نکات آن را درخواهد یافت.

عقیقی در پایان با اشاره به بازی رویا نونهالی در "صداها" گفت: بازی نونهالی را خیلی دوست دارم. او یکی از گویاترین چشم‌ها را به عنوان بازیگر دارد که با حرکتی کوچک در صورت می‌تواند احساسات را به خوبی به تماشاگر منتقل کند. بر همین اساس زمان نگارش فیلمنامه شخصیت رویا را بر اساس بازی نونهالی نوشتم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

فیلم سینمایی "چهره به چهره" تلاشی است برای احیای فیلم‌های پلیسی / معمایی با رگه‌های اجتماعی که شیوه پرداخت و پیروی از الگوی آشنای آنها کمتر جایی برای غافلگیری مخاطب باقی می‌گذارد. به گزارش خبرنگار مهر، علی ژکان در پنجمین فیلم کارنامه خود بازگشتی دارد به فیلم‌های پلیسی معمایی در کارنامه خود که در عین حال دغدغه‌های اجتماعی فیلمساز را نیز برجسته می‌کند.

این فیلمساز پس از ساخت آثاری چون "مادیان" و "دخترک کنار مرداب"، فیلم "سایه به سایه" را ساخت که در گونه آثار پلیسی معمایی تجربه‌ای نسبتاً موفق بود و حضور چهره‌های بازیگری چون مرحوم خسرو شکیبایی و نیکی کریمی در آن خودنمایی می‌کرد.

ژکان پس از ساخت "عیسی می‌آید" که فیلمی خاص و نامتعارف درباره فرار یک اسیر و بازگشت او به دامان خانواده‌اش بود، در "چهره به چهره" بازگشتی دارد به این گونه تجربه کرده که البته این بار دغدغه‌های اجتماعی و مولفه‌های پررنگ رئالیسم آن را به‌روز جلوه می‌دهد.

"چهره به چهره" از الگوی آشنای فیلم‌های پلیسی پیروی می‌کند که یک مأمور پلیس (اداره آگاهی) در آستانه بازنشستگی آخرین پرونده کاری خود را تحویل می‌گیرد و انگیزه‌های او برای به سرانجام رساندن کار به بهترین نحو ممکن، با پیچ و خم‌های یک پرونده پیچیده گره می‌خورد.

این بار هم سرهنگ آریا (جمشید هاشم‌پور) در چنین موقعیتی با پرونده ناپدید شدن مردی به نام مهندس مهران شاهرخی دست و پنجه نرم می‌کند که تحقیقات اولیه به چهره‌ای متناقض از وی می‌انجامد. چهره‌ای که با کشف جسد سوخته مهندس و پیدا شدن همسر دومش، به دوگانگی شخصیت و به نوعی زندگی دوگانه او با دو چهره مختلف می‌پردازد.

فیلم با حرکت بر مسیر از پیش تعیین شده چنین پرونده‌هایی تلاش می‌کند با رویکرد اجتماعی به جامعه اطراف و آسیب‌شناسی علت دو چهره‌گی مهران، به فضا و نوع روابط و مناسبات ایرانی نزدیک شود. هر چند این وجه را می‌توان از نقاط قوت بالقوه کار دانست اما شیوه پرداخت اتفاق‌ها و ماجراها کمتر می‌تواند همه پتانسیل موجود را بالفعل کند.

پرداخت ماجراها در مواردی به گونه‌ای دراماتیک است که از رئالیسم فاصله گرفته و به نمایش پهلو می‌زند و در مواردی هم منطق روایی را زیر سوال می‌برد. مانند سکانسی بازی با لهجه سرهنگ و دستیارش در آرایشگاه که هر چند می‌تواند ترفندی خاص محسوب شود اما این پرداخت کارکردی در روند داستانی ندارد.

از دیگر مولفه‌هایی که فیلمساز تلاش کرده آن را ایرانی کند و از نمونه‌های خارجی فاصله بگیرد، رابطه بین سرهنگ آریا و دستیارش پارسا (کاوه کاویان) است. رابطه‌ای که به ویژه با حضور مادر پارسا که آرزوی ازدواج پسرش را دارد و تأکید سرهنگ به تشکیل خانواده تأمین می‌شود و البته به کیفیتی نیست که بتواند در کنار خط اصلی داستان تأثیرگذار باشد.

فیلم "چهره به چهره" تلاشی است برای احیاء گونه فیلم‌های پلیسی - معمایی با رگه‌های اجتماعی که شیوه پرداخت آن و پیروی از الگوی آشنای این آثار کمتر جایی برای غافلگیری مخاطب باقی می‌گذارد.

"چهره به چهره" پنجمین فیلم علی ژکان داستان قتل مهندس مهران شاهرخی است که پلیس در جستجوی رد قاتل او با سرنخ‌هایی تازه روبرو می‌شود. جمشید هاشم‌پور، علی عمرانی، زهرا سعیدی، کاوه کاویان، محسن حسینی، شیوا خنیاگر و فرانک حیدریان در فیلم بازی کرده‌اند.

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

سحر عصرآزاد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

رسیدن سامان استرکی به ساختار "صندلی خالی" جدا از تعلق خاطر شخصی وی ناشی از شرایط موجود سینمای ایران و نوعی جستجو کردن شیوه‌ای تازه برای حرف زدن است. به گزارش خبرنگار مهر، جدا از اینکه درباره "صندلی خالی" چه نظری داریم و آن را می‌پسندیم یا نه، احتمالاً یک نظر مشترک در میان تمام تماشاگران فیلم وجود خواهد داشت و آن ستودن کارگردان و تهیه‌کننده برای به خرج دادن جسارت و سرمایه‌گذاری روی چنین اثری است که قطعا جز خود کارگردان هیچکس دیگر حتی با خواندن فیلمنامه هم نمی‌توانست حدس بزند نتیجه آن چه از آب درخواهد آمد.

کافی است نگاهی به موقعیت‌های داستانی فیلم و ترکیب بازیگران آن و تنوع لوکیشن‌های آن و تفاوت‌های ساختاری بخش‌های مختلف فیلم بیندازیم تا متوجه شویم چگونه کارگردان از هر نظر جمع اضداد را گرد آورده است تا اثری خلق کند که تمام سکانس‌هایش تا ثانیه آخرغیر قابل پیش‌بینی‌اند.

رضا عطاران، پانته‌آ بهرام و فریبرز عرب‌نیا به عنوان بازیگران اصلی فیلم در ظاهر ترکیبی نامتجانس به نظر می‌رسند، اما فیلمساز با استفاده از ویژگی‌های شخصی هر کدام ـ که در مورد عطاران بیش از بقیه صدق می‌کند ـ موقعیتی کاملاً تازه برایشان ایجاد کرده است.

شوخی‌ها و اداهای معمول عطاران در فیلم وجود دارند و اتفاقاً کم هم نیستند، اما این عطاران ابداً آن رضا عطارانی که پیشتر می‌شناختیم و توقع‌ آن را داشتیم، نیست. بهرام هم با این فیلم بار دیگر بر توانایی و انعطاف‌پذیری بازی‌اش صحه گذاشت.

بخش مهم تغییر فضای فیلم و پذیرفتن سریع آن توسط تماشاگر به بازی منعطف او و نرم شدن شخصیتش در یکی دو سکانس برمی‌گردد، بدون اینکه مخاطب را با پرش آزاردهنده مواجه کند. از تلخی چهره و بازی عرب‌نیا و نوع قدرتی که همیشه القاگر آن است در جایی بهره برده که بیشترین بازی‌های داستان در آن بخش به چشم می‌خورد و قرار است مرتب تماشاگر غافلگیر شود و جای خالق داستان و مخلوق آن تغییر کند.

این تنها ایجاد موقعیت‌های گروتسک در فیلم نیست که چون در سینمای ما سابقه قابل توجه و پیگیری ندارد تماشاگر را متعجب می‌کند، بلکه منطق بیمارگونه اما درونی و قابل درک فیلم است که مانند نخی نامرئی تمامی فضاهای کاملا متضاد را به هم مربوط می‌کند و با بهره‌گیری از یک پاساژ (پناه بردن بهرام به کتاب جادو) به سادگی و بدون کمترین وحشتی فضای فیلم را تغییر دهد و شما در عرض چشم به هم زدنی این فضای جدید را می‌پذیرید و شاید هم می‌پسندید.

برای مثال حرف زدن سگ با وجود اینکه در لحظه اول شما را به خنده وامی‌دارد و با وجود اینکه اولین نمونه از نوع خود در داستان دوم است، حیرانتان نمی‌کند و همچنان قادرید منطق فیلم را دریابید و در نتیجه همچنان داستان را تعقیب می‌کنید. قابل توجه است که با وجود افت و خیزهای پی در پی و اتفاق‌های گاه سرگیجه‌آور حتی یک نفر هم میان نمایش فیلم سالن را ترک نکرد.

قطعا اگر فیلم از آن منطق پیوستگی درونی تهی بود حوصله تماشاگر تاب دیدن آن را تا انتها نمی‌آورد. بی‌شک رسیدن به چنین ساختاری جدا از تعلق خاطر شخصی فیلمساز ناشی از شرایط موجود سینمای ایران است و به شکلی جستجو کردن شیوه تازه‌ای است برای حرف زدن.

بازی‌های فرمی موجب حل شدن، پنهان شدن و هضم شدن مضمون در اجزای فیلم به صورتی می‌شوند که تماشاگر قادر نیست آن جمله‌های مشخص و تعیین‌کننده یا آن اتفاقات تاثیرگذار که سرنوشت یک فیلم در اکران شدن یا کنار گذاشته شدن را تعیین می‌کند به تمامی و بشنود و ببیند و مدام با رفت و برگشت‌ها و بود و نبودها و اتفاقات متفاوت و متناقضی روبروست که در نهایت هم  آنچه می‌خواهد به مخاطبش منتقل می‌کند و هم نجاتدهنده مضمون فیلم و تمامیت اثر فیلمساز است.

در کل فیلم تنها صحنه‌هایی که به نظر آزاردهنده و اضافه و نچسب می‌آمد صحنه‌های بازجویی عرب‌نیا و شریفی‌نیا (به خصوص در پایان فیلم) است. این صحنه‌ها تحمیلی و مستقیم‌گویی است و احساس می‌شود فیلمساز قصد داشته به نحوی در حول و حوش انتهای داستانش برای مضمون فیلم نقطه‌ای بگذارد، کاری که در تمام مدت از آن فرار کرده بود.

گرچه سکانس انتهایی "صندلی خالی" همان نقطه‌گذاری بیجا را هم زیر سئوال می‌برد و دوباره به همان سیر پیشین بازمی‌گردد، اما گویی در این سکانس فیلمساز اندکی پا را فراتر از ظرفیت کار گذاشته و آن پیوند درونی را دچار اخلال کرده است.

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ‌ ــ

نیوشا صدر

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 

فرهادی، زارعی، آزادی‌ور و معادی راهی برلین شدند
اصغر فرهادی به همراه مریلا زارعی، رعنا آزادی‌ور و پیمان معادی برای نمایش فیلم سینمایی "درباره الی" در جشنواره فیلم برلین راهی آلمان شدند.

به گزارش خبرنگار مهر، این فیلم در حالی شنبه و یکشنبه 19 و 20 بهمن در بخش مسابقه جشنواره پنجاه و نهم برلین به نمایش درمی‌آید که هنوز وضعیت نمایش آن در جشنواره فیلم فجر مشخص نشده است. البته شب گذشته داوران بخش جنبی جشنواره فجر به تماشای "درباره الی" نشستند و گویا تعدادی از منتقدان و اهالی رسانه نیز در این جلسه حضور داشتند.

در خلاصه داستان فیلم آمده است: احمد پس از سال‌ها زندگی در آلمان برای تعطیلات به ایران برمی‌گردد. او که به تازگی از همسر آلمانی‌اش جدا شده، تمایل دارد با زنی ایرانی ازدواج کند. دوستان دوران دانشجویی او سفری سه روزه به شمال ترتیب می‌دهند و سپیده از دختری به نام الی دعوت می‌کند همراه آنها به این سفر بیاید. در دومین روز سفر الی ناگهان ناپدید می‌شود...

از دیگر بازیگران فیلم سینمایی "درباره الی" می‌توان به ترانه علیدوستی، گلشیفته فراهانی، شهاب حسینی، مانی حقیقی و... اشاره کرد. این چهارمین فیلم فرهادی پس از "رقص در غبار"، "شهر زیبا" و "چهارشنبه‌سوری" است.



مشهد - خبرگزاری مهر: منیژه حکمت یکی از تهیه کنندگان فیلم "صداها" با اشاره به اهمیت برگزاری جشنواره فیلم گفت:‌ حضور مردم در جشن سینما می تواند سینمای ملی را بارور کند.

به گزارش خبر نگار مهر در مشهد  این تهیه کننده و کارگردان ظهر امروز در سینما قدس مشهد در جمع خبرنگاران افزود:  من عاشق مردم ایران هستم و عشقم این است که فیلمم برای آنها هم نمایش داده شود چون معتقدم با حضور همه مردم ایران در جشن سینماست که می توان به پویایی و باروری سینمای ملی رسید.

حکمت درباره پتانسیلهای سینمای خراسان گفت: خوشبختانه یک سوم عوامل حرفه ای سینما چه در جلوی دوربین و چه در پشت دوربین مشهدی هستند و نشانه های آنها در سینمای حرفه ای خیلی زیاد است.

وی اظهار داشت: رضا کیانیان که در فیلم "صداها" حضور داشت و به نظر من یکی از بهترین بازیگران سینمای ایران هست مشهدی است و در سایر حوزه های سینما نیز بهترین تهیه کنندگان و عوامل، شهرستانی هستند.

تهیه‌کننده فیلم صداها گفت: فیلم صداها قرار بود با همکاری بنیاد فارابی ساخته شود اما زمانی که فیلم را شروع کردیم، مدیریت فارابی گفت که نمی‌خواهد چنین فیلمی در برنامه کار این بنیاد باشد و ما در شرایط بسیار سخت قرار گرفتیم.

وی افزود: خوشحالم که تهیه‌کننده دیگری نیز به یاری ما آمد و همه گروه در نهایت با کمک و همدلی کار فیلمبرداری را به پایان رساندند.


کران فیلم سینمایی "اخراجی‌ها 2" به کارگردانی مسعود ده‌نمکی از فردا شنبه 19 بهمن در بخش مسابقه فیلم‌های اول و دوم بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر آغاز می‌شود.

به گزارش خبرنگار مهر، با پایان یافتن مراحل فنی فیلم تازه ده‌نمکی اکران آن از روز شنبه 19 بهمن در سینماهای فرهنگ و جوان شروع می‌شود. دومین فیلم بلند این کارگردان داستان اسارت همرزمان مجید سوزوکی و دنباله "اخراجی‌ها" است که یکشنبه 20 بهمن در سینما فلسطین برای اهالی رسانه به نمایش درمی‌آید.

امین حیایی، محمدرضا شریفی‌نیا، جواد رضویان، شیلا خداداد، مهراوه شریفی‌نیا، اکبر عبدی، ارژنگ امیرفضلی و... بازیگران فیلم سینمایی "اخراجی‌ها 2" هستند که به تهیه‌کنندگی حبیب‌الله کاسه‌ساز تولید شده و قرار است پس از نمایش در جشنواره، نوروز 88 روی پرده سینماها برود.






یلمشناخت 26 دوره جشنواره بین‌المللی فیلم فجر از سوی انتشارات جشنواره منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، در این کتاب بخش‌های مختلف جشنواره در 26 دوره گذشته و اسامی فیلم‌ها در کنار برگزیدگان معرفی شده است. فیلمشناخت جشنواره فیلم فجر به زبان انگلیسی و فارسی در اختیار عموم قرار می‌گیرد و ویژگی‌های هر دوره جشنواره و بخش‌های مختلف در آن ارائه شده است.

در این کتاب که زیر نظر مدیریت بنیاد سینمایی فارابی با همکاری جشنواره فیلم فجر در 330 صفحه منتشر شده، پوسترهای هر دوره جشنواره نیز دیده می‌شود. بیست و هفتمین جشنواره فیلم فجر تا 22 بهمن ادامه دارد.





+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  | 



در  نظر سنجی ما شرکت



            کنید

+ نوشته شده در  ساعت   توسط پویا نبی  |