|
جدیدترین اخبار درباره سینمای ایران/ گزارش اکران/ آمار فروش/فیلتر شکن
|
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
افرادی که مایل به عضویت در وبلاگ
سینمای ایران هستند مشخصات فردی خود از جمله اسم/ فامیل و تارخ تولد خود را برای ما بگذارند
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
عضو وبلاگ ما شوید
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مهران مديري پروژه جديد خود را كه در قالب طنز ساخته خواهد شد، روز شنبه كليد ميزند. مديري تصويربرداري كار جديد خود را روز شنبه در لوكيشني واقع در تهران آغاز ميكند. بنابر اين گزارش، اين مجموعه هم در قالب سي دي يا دي وي دي روانه بازار خواهد شد و بازيگراني چون سيامك انصاري، محمد رضا هدايتي، نصر الله رادش، سحر جعفري جوزاني، شقايق دهقان، نادر سليماني و ... در آن حضور خواهند داشت. داستانهاي اين مجموعه جديد كه هنوز نامي براي آن مشخص نشده است، در قالب طنز و به سرپرستي پيمان قاسم خاني توسط محراب قاسم خاني، امير مهدي ژوله و خشايار الوند نوشته شدهاند.
داستانهاي اين مجموعه در قالبي متفاوت و نو نوشته شده كه هيچ شباهتي به ساير آثار مهران مديري ندارد. مهران مديري پيش از اين مجموعه «گنج مظفر» را در قالب لوح فشرده ساخته كه هنوز روانه بازار نشده است. مجموعه «گنج مظفر» با حضور بازيگراني چون مهران مديري، محمد رضا هدايتي، هادي كاظمي، نادر سليماني، سحر جعفري جوزاني، شقايق دهقان و نصرالله رادش ساخته شده است. اين مجموعه توسط احسان مظفري تدوين و مونتاژ شده و داستانهاي آن توسط پيمان قاسمخاني و گروهش نوشته شده و بازيگران مجموعه باغ مظفر بدون هيچ گونه تغييري در مجموعه «گنج مظفر» حضور پيدا كردهاند. اتفاقات «گنج مظفر» كه مهران مديري آن را به دور از شتابزدگي كارهاي روتين ساخته است، درباره گنجي است كه خاندان مظفر در پي كشف آن هستند. منبع خبر : فارس
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سينماي ما- بازپرس ويژهي قتل تهران، دستور احضار عزتالله انتظامي، كيومرث پوراحمد و پرويز پرستويي را در جريان باز كردن شماره حسابي جهت جمعآوري پول براي نجات دادن يك متهم به قصاص از مجازات، صادر كرد.
قاضي محمدحسين شاملو، بازپرس ويژهي قتل تهران در اين زمينه گفت: بر اساس آنچه در برخي مطبوعات آمده بود و طبق بررسيهاي انجام شده، مشخص شد اين سه بازيگر كشورمان براي نجات بهنود شجاعي از قصاص، به باز كردن حسابي جهت جمعآوري پول براي پرداخت ديه به اولياي دم اقدام كردهاند. وي افزود: اين در حالي است كه پدر و مادر احسان (مقتول پرونده) مدعي هستند هيچگاه تقاضاي ديه نكردهاند و تنها خواهان مجازات بهنود هستند. بازپرس شعبهي اول بازپرسي دادسراي امور جنايي تهران خاطر نشان كرد: علاوه بر اين، دادسراي امور جنايي تهران خود داراي هياتي متشكل از افراد متخصص براي برقراري صلح و سازش در پروندههاست و چنين اقدامات نسنجيدهاي ممكن است باعث شود كه اولياي دم بهدليل به وجود آمدن برخي مسايل، بيشتر بر خواستهي خود پافشاري كرده و به اين ترتيب كار هيات صلح و سازش عقيم بماند. شاملو اضافه كرد: اين اقدام علاوه بر اينكه شائبهي اعمال فشار بر احكام قاطع قضايي را ايجاد ميكند، از طرفي مشخص نيست كه در صورت اجراي مجازات عليرغم جمعآوري وجوه، اين پولها چگونه به پرداختكنندگان عودت داده ميشود. بازپرس ويژهي قتل تهران، با اشاره به صدور دستور خود مبني بر مسدود كردن حساب مذكور، تاكيد كرد: با وجود احترامي كه ما براي نيت افراد قائل هستيم، فعلا دستور احضار بازيگران ياد شده صادر شده تا با ارائه توضيحات لازم مشخص شود، بر چه اساسي چنين اقدامي انجام دادهاند. بر همين مبنا از شهروندان ميخواهيم كه پولي به اين حساب واريز نكنند زيرا در صورت درخواست ديه از سوي اوليايدم ستادي با عنوان ستاد ديه در كشور فعاليت ميكند كه حسب وظايف قانوني خود در اين زمينه عمل خواهد كرد. پيش از اين انتظامي، پوراحمد و پرستويي با ايجاد يك حساب بانكي اعلام كردند كه تلاش ميكنند با جمعآوري پول و پرداخت ديه، بهنود شجاعي متهم به قتل احسان از مجازات قصاص رهايي يابد.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مهرداد فخیمی فیلمبردار سینمای ایران
در سن ۶۹ سالگی درگدشت فخیمی
آثاری همچون ناخدا خورشید / دستفروش/
هزار دستان/ چه کسی امیر را کشت؟ و
مسافران را فیلمبرداری کرده بود روحش شاد
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
. جواد رضویان برای بازی در اخراجی های دو قرار داد بست 2. مراحل پایانی صداگذاری صندلی خالی به کارگردانی سامان استراکی در حال انجام است 3. یک اشتباه کوچولو هفته دیگر آماده نمایش می شود 4. همیشه پای یک زن در میان است به کارگردانی کمال تبریزی در سه روز نخست اکران تهران 95 میلیون تومان فروخت صاحب نظران اقتصاد سینما بر این باورند که فیلم رکورد 2 میلیارد تومان را خواهد زد 5. نام جدید ترین فیلم امیر نادری از رویای لاس وگاس به وگاس تغییر کرد 6. تدوین وقتی همه خوابیم دهمین فیلم بلند بهرام بیضایی از امروز شروع می شود 7. تردید به کارگردانی واروژ کریم مسیحی از پنجشنبه 17 مرداد در سینما رکس کلید می خورد 8. تهیه کننده فیلم دعوت ساخته ابراهیم حاتمی کیا به خبرنگار ایسنا گفت : اکران گسترده ای را برای این فیلم در شهرستان ها در نظر گرفته ایم 9. جمشید مشایخی مستند جوانی زنده یاد خسرو شکیبایی را می سازد 10. نیما شاهرخ شاهی / اکبر عبدی / الناز شاکردوست و حمید گودرزی بازیگران فیلم جدید جمشید حیدری با نام کیش و مات هستند 11. اصغر فرهادی و مجید مجیدی کشمیر سیل زده را با همکاری یک دیگر می نویسند این فیلم قرار است تابستان سال آینده در کشمیر کلید بخورد با عوامل هندوستانی با ما باشید
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سینمای ما - محمد متوسلاني پس از 15 سال سرانجام سال گذشته پشت دوربين رفت و فيلم سينمايي«تعطيلات پايان هفته»را در ژانر كمدي ساخت كه اين فيلم با گذشت يكسال از پايان توليدش هنوز به اكران در نيامده است. اين حسن شكوهي بازيگر و مجري طرح اين فيلم دليل به نمايش در نيامدن اين فيلم را چنين مطرح مي كند:« اواخر سال گذشته تقاضاي پروانه نمايش فيلم را ارائه داديم ، اما فيلم با دو اصلاحيه كوچك روبه رو شد كه آنها را اعمال كرديم و نسخه جديد را مجددا ارائه داديم كه متاسفانه هنوز اين نسخه مورد بازبيني قرار نگرفته و به همين دليل پروانه نمايش صادر نشده است.»
تاخير در صدور پروانه نمايش موجب شده تا دست اندركاران اين فيلم زمان هايي را كه براي اكران آن در نظر داشتند را از دست بدهند. آن ها اكران تابستان و سپس عيد فطر را براي نمايش عمومي اين فيلم در نظر گرفته بودند با توجه به شرايط پيش آمده آن ها بازهم اميدوار هستند كه در ايام باقي مانده سال زمان مناسبي براي نمايش عمومي فيلم به دست بياورند. شكوهي در اين باره مي گويد:« ما فعلا منتظر دريافت پروانه نمايش هستيم ، چراكه به محض صدور مجوز اكران بلافاصله با سينماداران وارد مذاكره مي شويم تا قرار داد اكران فيلم را منعقد كنيم و مطمئن هستم كه فيلم داراي جذابيت هاي بالقوه ايي است كه سينمادران را براي عقد قرارداد ترغيب مي كند.» از صحبت هاي شكوهي چنين برمي آيد كه او به فروش اين اثر خيلي اميدوار است، فيلمي كه او آن را فيلمي شيرين توصيف مي كند اما وقتي پاي پيش بيني به ميان مي آيد و از او مي پرسيم كه آيا اين فيلم با توجه به جذابيت هايش مي تواند در جذب مخاطب موفق باشد يا خير مي گويد:«فروش هيچ فيلمي را نمي توان از قبل پيش بيني كرد ،به نظر من بايد نفس تماشاگر به فيلم بخورد تا مشخص شود كه به ذائقه او نزديك است يا خير.در واقع اگر فيلم بتواند با مخاطب ارتباط برقرار كند گليم خودش را از آب بيرون كشيده و مي تواند به گيشه خوبي دست پيدا كند.» اين فيلم پس از پايان مرحله فيلمبرداري از «تعطيلات پايان هفته» به «هرچي دلت بخواد» تغيير نام داده است شكوهي دليل اين تغيير نام را چنين بازگو مي كند:« با بچه ها كه صحبت مي كرديم همه بر اين باور بودند كه نام تعطيلات چندان گيشهايي نيست و بهتر است كه تغيير كند،كه در پايان فيلمبرداري اين تصميم را عملي كرديم و نام «هرچي دلت بخواد» را براي آن انتخاب كرديم. دليل انتخاب اين نام هم به اين خاطر بود كه در طول فيلم ديالوگ هايي مثل «هرچي تو بخواي»،«هرچي تو بگي» و...بين شخصيت هاي فيلم ردوبدل مي شد ، براين اساس اين نام را برگزيديم.» متوسلاني اين فيلم را بر اساس فيلمنامه ايي از خشايار الوند جلوي دوربين برده ودرآن به روايت قصه ايي پرداخته كه ماجراهاي آن در يك شبانه روز اتفاق مي افتد. داستان فيلم با دزديده شدن خودرو راننده جواني توسط دختري شروع مي شود.او فقط 24 ساعت مهلت دارد كه خودرو را كه متعلق به صاحب كارش است را پيدا كند چراكه در اين صورت كار و اعتبارش را از دست مي دهد. در فيلم «هرچي دلت بخواد» حسن شكوهي در كنار لادن مستوفي و مجيد صالحي نقش هاي اصلي كار را بر عهده دارند وساعد هدايتي، علي كاظمي، بهمن دان، محمدابهري، سعيد پيردوست و زهره صفوي ديگر بازيگران اين فيلم هستند. فيلم جديد متوسلاني توسط آرش معيريان تدوين شده و فرشيد كيخسروي موسيقي متن آن را ساخته است. ديگر عواملي كه در توليد اين پروژه همكاري داسته اند عبارتند از: مدير فيلمبرداري: مجتبي رحيمي، طراح چهره پردازي: بيژن محتشم، طراح صحنه ولباس: افسانه صمد زاده،دستيار اول كارگردان و برنامه ريز: مهدي صحرايي،مدير صدابرداري: بابك اخوان،مجري طرح و مديرتوليد: حسن شكوهي، عكاس: امير عابدي،مدير تداركات: علي كاظمي ،سرمايه گذار: عارف فيلم و تهيه كننده: هوشنگ نوراللهي
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سینمای ما - سعید هاشمی: با پايان فيلمبرداري فيلم سينمايي «درباره الي...» ساخته علیاصغر فرهادي تدوين آن توسط هايده صفيياري در حال انجام است. فيلمبرداري اين فيلم چندي پيش با گرفتن سكانسهاي مربوط به جاده چالوس با حضور تمامي بازيگران به پايان رسيد. در اين فيلم گلشيفته فراهاني، ترانه عليدوستي، شهاب حسيني، مريلا زارعي، رعنا آزاديور، احمد مهرانفر و صابر ابر بازي دارند كه به اين جمع بايد ماني حقيقي و پيمان معادي را اضافه كرد. فرهادي اين فيلم را بر مبناي فيلمنامهاي از خودش جلوي دوربين برده كه داستان آن به روايت او به اين شرح است: «سه روز تعطيلی در پيشروست و چند خانواده براي تفريح راهي شمالند، اما شلوغيهاي شمال باعث ميشود محل مناسبي براي اسكان پيدا نكنند و...». «درباره الي...» با سرمايهگذاري سيدمحمود رضوي و موسسه فرهنگي هنري سيماي مهر به تهيهكنندگي علی اصغر فرهادي در اين موسسه تهيه و توليد شده است.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خانه دوست کجاست؟ نویسنده و کارگردان: عباس کیارستمی تهیه کننده: محمد زرین مدیر فیلمبرداری: فرهاد صبا صدابردار: اصغر شاهوردی- بهروز معاونیان دستیار اول کارگردان: کیومرث پوراحمد سال تولید: 1366 مدت: 100 دقیقه- رنگی
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سينماي ما- «شيرين» جديدترين فيلم عباس كيارستمي در بخش خارج از مسابقه و «وگاس: براساس يك داستان واقعي» فيلم جديد امير نادري در بخش رقابتي جشنوارهي فيلم ونيز ايتاليا روي پرده ميروند. در بخش رقابتي جشنوارهي فيلم ونيز 22 فيلم شامل آثاري از آرنوفسكي، آرياگاس، كيتانو و ميازاكي براي كسب جايزهي شير طلايي با يكديگر رقابت ميكنند. بنابر اعلام اسكرين ديلي، فيلمهاي «كشتيگير» ساختهي دارن آرنوفسكي، «دشت سوزان» (گيلرمو آرياگاس)، «مراقب پرنده» (ماركو بچيس)، «قفلكننده جراحت» (كاترين بيگلو)، «سرباز كاغذي» (آلكسي جرمن)، «سرزمين درون» (تاريكيو تگوا)، «شهر پلاستيك» (ويوليك واي)، «آذوقه» (سميح كاپلا نوغلو) و «تزا» (هايلي گريما) در بخش رقابتي ونيز پذيرفته شدهاند.
در بخش غيررقابتي اين فستيوال اروپايي نيز بهجز فيلم «شيرين» كيارستمي، 11 فيلم از جمله «پوچيني» ساختهي پائولو بنونوتي، «پس از خواندن بسوزان» (برادران كوئن)، «من را يك رودخانه بخوان» (جيا ژانكه) و «وينيان» (فابريسي دولز) روي پرده ميروند. در بخش نمايشهاي ويژهي جشنوارهي ونيز، چهار فيلم و در بخش همكاري مشترك با شرق دور هم دو فيلم از كشورهاي ژاپن و تايلند بهنمايش درميآيند. در بخش افقها نيز 20 فيلم داستاني و مستند از جمله «خداحافظ سولو» (رامين بَحراني از آمريكا)، «دشت وحشي» (ميخائيل كالاتوزيشويل از روسيه)، «جاي» (فرانسيس خاوير پاشن از فيليپين) و «زنان» (هوانگ ونهاي از چين و سوييس) نمايش داده خواهند شد.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
دیوار { محمد علی طالبی} 28 میلیون تومان ده رقمی{ همایون اسعدیان} 300 میلیون تومان حس پنهان{ مصطفی رزاق کریمی} 200 میلیون تومان تیغ زن{ علیرضا داود نژاد} 295 میلیون تومان انعکاس{ رضا کریمی} 350 میلیون تومان زن ها فرشته اند{ شهرام شاه حسینی} 720 میلیون تومان مارادونا{ خارجی- تک سانس} 3 میلیون تومان کوکب سیاه { خارجی – تک سانس} 250 هزار تومان { فیلمهای فرزند خاک و همیشه پای یک زن درمیان است از روز چهارشنبه 9 مرداد اکران می شوند . در ضمن فیلم مینای شهر خاموش ساخته امیر شهاب رضویان که فعلاً در یک سینما در حال اکران است آمار گیشه اش تا به این لحظه اعلام نشده است. فیلم دیوار ساخته محمد علی طالبی از روز چهارشنبه سوم مرداد به اکران سینما ها اضافه شده است}
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سينماي ما - فيلم بحث برانگيز كمال تبريزي درباره شهري كه جاي مردان و زنان درآن عوض مي شود
كمال تبريزي كار گردان سينماي ايران كه از هفته آينده با نمايش فيلم هميشه پاي يك زن درميان است به سينما مي آيد در اين سال ها قصد ساخت فيلم بحث برانگيزي داشته است كه اگرچه ساخت آن به دلايلي امكان پذير نشده ولي براي تبريزي ساخت اين فيلم هنوز منتفي نشده است. اي از طرح اوليه اين فيلم چندي پيش در بازار فيلمي در هنگ كنگ كه طرح هاي مختلف به آنجا مي آيند مطرح مي شود و تهيه كننده هاي مختلفي درباره آن صحبت مي كنند.خيلي ازافراد مختلف مي خواهند اسپانسر وتهيه كننده اين فيلم شوند ولي به دلايلي ساخت اين فيلم امكان پذير نمي شود و البته هنوز ساخت اين فيلم منتفي نشده است . داستان اين فيلم درباره زني است كه از دست همسرش شاكي مي شود و احساس مي كند كه خيلي به او ظلم مي شود.يك شب اين زن دعا مي كند كه مردان زن شوند و از خدا مي خواهد كه جاي مردان وزنان عوض شود جلسه اي تشكيل مي شود و فرشته ها تصميم مي گيرند به خاطر دعاي اين زن از فردا همه خصوصيات زن ها ومردها عوض شود و خيلي فضاي جذابي به وجود مي آيد. مثلا مردها حامله مي شوند و اين وضع باعث مي شود كه شهر به هم بريزد وهمه مردها بيرون مي آيند وزن ها وارد اين شهر مي شوند.در پايان اين قصه ُشهر به حالت عقيم وخشكي در مي آيد. منبع خبر : ايلنا
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
با ما باشید
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
فریدون جیرانی: مسعود كیمیایی امروز بعد از 50 سال فعالیت در سینما، ساخت 25 فیلم بلند و دو فیلم كوتاه در حالی كه فیلمنامه 26 فیلم بلندش را نوشته و آماده فیلمبرداری دارد 68 ساله شد. او سومین فرزند یك پیمانكار شركت نفت بود كه در آخرین ساعات هفت مرداد 1320 در خیابان چراغ برق یا چراغ گاز در كوچه سراجالملك به دنیا آمد. مسعود كیمیایی 18 ساله بود كه با ساخت افكت، همكار شاخصترین كارگردان نسل اول سینمای ایران (ساموئل خاچیكیان) شد. فاصله سنی او در این سال با خاچیكیان 17 سال بود. 22 ساله بود كه دستیار «پرویز دوایی» در تهیه و تنظیم فصلنامه «مولن روژ» شد. بسیاری از شعارهای فیلمهای استودیو مولن روژ را در این فصلنامه مسعود كیمیایی نوشته است. همین همكاری موجب شد دستیار ساموئل خاچیكیان در فیلم «خداحافظ تهران» شود كه برای این استودیو ساخته میشد. وقتی دستیار شد 24 سال داشت. دو سال بعد از این دستیاری اولین فیلمش را با فیلمنامه خودش برای همین استودیو ساخت. وقتی «بیگانه بیا» به نمایش عمومی در آمد و پرویز دوایی بهترین منتقد آن دهه در مجله سپید و سیاه نقدی بر آن نوشت، 27 سال داشت. در همین سال به پیشنهاد بهروز وثوقی دومین فیلمنامهاش را به نام قیصر به استودیو آریانا فیلم در خیابان تختجمشید (طالقانی فعلی) برد تا عباس شباویز مدیرعامل استودیو آن را بخواند. شباویز برخلاف اخوانها فیلمنامه را پسندید و هنوز سال تمام نشده بود كه فیلمبرداری فیلم در یك ترشیخانه جنوب شهر شروع شد. دی ماه 48 با استقبال وسیع مردم و منتقدین از قیصر یكدفعه مسعود كیمیایی 28 ساله به عنوان دومین كارگردان نسل دوم فیلمسازی در ایران (داود ملاپور اولین بود) مطرح و معروف شد. در همین ماه وقتی ابراهیم گلستان و نجف دریابندری در روزنامهها از قیصر تعریف كردند، این جوان 28 ساله، ساكن جنوب شهر عاشق فیلمهای وسترن را كه تا قبل از قیصر اصلا زندگی روشنفكرانه نداشت به محافل روشنفكری نزدیك كرد. پیروزی در دو جبهه روشنفكران و مردم و جوایزی كه قیصر در ابتدای سال 49 گرفت و بهویژه شیفتگی نسل جوان و باسوادی كه در انتهای دهه 40 و آغاز دهه 70 میلادی در جستوجوی قهرمانی در سینما بود تا آرمانهایش را در عمل و حركت او ببیند، كیمیایی 29 ساله را در پایان این دهه و آغاز دهه جدید میلادی در جایگاه یك فیلمساز جامعهگرا نشاند (عنوانی كه هنوز یدك میكشد). فكر نمیكنم این موفقیت سریع و پرشتاب در این سنین و در آن سالها، سالهای بسته سینما برای فیلمسازی در سینمای ایران پیش آمده باشد، كیمیایی یك استثناست. اگر در سال 48 ما متولدین دهه 30 بعد از نمایش قیصر شیفته او شدیم در سال 58 بعد از نمایش كپیه كامل گوزنها متولدین دهه 40 بودند كه به شیفتگان او اضافه شدند و اگر در سال 68 بعد از نمایش «دندانمار» و در سال 78 بعد از نمایش اعتراض و... در جوامع سیاستزده جهان سوم كه هنر تحتالشعاع سیاست است و نسلی هنوز در جستوجوی قهرمان است و آرمانخواهی هست و آرمان خواهان هستند، این كیمیایی 67 ساله هم به عنوان فیلمساز جامعهگرا هست.
منبع خبر : سينماي ما
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با ما باشید
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مریلا زارعی: در کلمات نمی گنجد . زمانی که می خواهی درباره خسرو صحبت کنی . به مفهوم واقعی او یک انسان کامل بود . سر صحنه برای همه عوامل انرژی می گذاشت. حضور او سر صحنه در بازی من در فیلم دستهای خالی خیلی تاثیر داشت . دلم می خواهد بگویم دلم برایش خیلی تنگ می شود.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
محمد رضا فروتن: چرا خدا حافظی . سلام آقای شکیبایی – آقای دلها . سلام مهربونی . سلام دوست داشتنی . رفیق خواستنی. خوش به حالت مال این دنیا نبودی عاشقی روح شدت آزاد عاشقی . به قول خودت عاشقی می کنی جای ما رو هم خالی کن عاشقی
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
امین حیایی: خسرو شکیبایی را با هامون شناختم . با هامون به او عشق ورزیدم . با هامون به سینمای ایران امیدوار شدم و انگیره پیدا کردم برای ادامه حضورم در سینما . خسرو عزیزم از میان ما رفته اما یادگار هایی که برای ما گذاشته همیشه در دل و یاد ما باقی ست . روحش شاد
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گفتوگوي نيما حسنينسب با پيمان قاسمخاني درباره همه اين سالها و فيلمنامههايش
بابت عذرخواهي به خاطر يك ساعت تاخيري كه موقع قرار گفتوگو داشتم، بستني خريدم و رفتم پيش پيمان. حق داريد باورتان نشود، ولي پيمان گفت اصلاً بستني دوست ندارم و من مانده بودم چهطور ميشود با كسي كه بستني دوست ندارد مصاحبهي خوبي كرد! ميدانستم خيلي هم اهل حرفزدن و توضيحدادن نيست و فكر كردم احتمالاً حرفهايمان زودتر از خوردن اين دوتا بستني تمام ميشود. وقتي شروع كرديم، حرفها و موضوعهاي مختلف راه افتاد و پيمان برخلاف تصور براي همه چيز توضيح و ايده و حرفهاي اساسي و شنيدني داشت. اين شد كه مصاحبه در نشست اول نصفه ماند و باقياش را دو سه روز بعد ادامه داديم. اين گفتوگوي طولاني حاصل هفت هشت ساعت گپوگفت دربارهي خيلي چيزهاست؛ چيزهايي كه شنيدنش از زبان يك فيلمنامهنويس درجهيك و خوش قريحه كه حس طنز كميابي هم دارد، براي خودم كه جذاب بود و اميدوارم بخشهاي زيادي از اين جذابيتها روي كاغذ هم منتقل شده باشد. غير از اينها، حالا به اين نتيجه مهم در زندگي رسيدهام كه زود قضاوت نكنم و آدمها را بهسرعت دستهبندي نكنم؛ ممكن است يكي هم نويسنده خوبي باشد و هم شايد كارگردان قابلي شد و دوست خيلي خوبي هم بود، ولي از بدِ روزگار بستني دوست نداشت! تازه پيمان لطف بزرگي هم بهم كرد و كنار چايِ پاي مصاحبه يك شكلات «ريتر اسپورت» با طعم ماست و توتفرنگي بهم معرفي كرد كه حتي بيشتر از خواندن اين گفتوگو بهتان توصيهاش ميكنم! تازه وقتي اولين تكه را خوردم و تعريف كردم، گفت همهاش را ميتواني بخوري چون راستش من شكلات هم دوست ندارم ! --------------------------------------------------------------------------- سوال اول اين كه اين ديويدي دزدان زمان (تري گيليام) من را كي ميخواهي پس بدهي؟! + اگه ميدانستم امروز ميآيي اينجا مياوردم. ما قرار مصاحبه داشتيم، چهطور نميدانستي دارم ميايم اينجا؟! + نه نه! منظورم اين بود كه اگه يادم بود كه ميايي، حتماً ميآوردمش. ميداني كه اين امانتگرفتنِ تو دارد به ركورد سه سال ميرسد؟ + آره، ولي خب باور كن جزو ديويديهاي خيلي عزيزم يك جاي امن گذاشتمش. خيالت راحت باشه! اصلاً من به خاطر اين مصاحبه آن ديويوي را بهت هديه ميدهم. + نه؛ واقعاً؟ اگه نميدادي شانس اين بود كه يك روز ببنمش، ولي حالا كه مال خودم شده ديگر بعيد است... حالا چرا با اين قضيه شروع كردم؛ چون يك روز كه پيش من بودي، از بين يكسري ديويدي مختلف – كه از ايوان مخوف ايزنشتاين تا فيلمهاي اكشن روز درش پيدا ميشد – تو فقط اين يكي را خواستي ببري. اين گرايش خاص مال كجاست كه از بين سينماي كلاسيك تا اروپايي و غيره، انتخابت يك فيلم مهجورِ تري گيليام بود. اين تويش يه جور سليقه ويژه هست كه ميخواهم بدانم از كجا و چهجوري شكل گرفته و رسيده به كارهايي كه كردي. + سوالت خيلي كليست. نميدانم چهجوري جواب بدهم. بلد نيستم راستش. ميدانيم كه گيليام از آدمهاي اصلي گروه مانتيپايتن بوده كه تو عاشقشان هستي و در كارهاي مختلفي هم كه كردي تاثير اساسي داشته. اين گروه و اين آدمها با اين كارهاي منحصر به فرد و طنز عجيب و غريب، چه ويژگيها و نكاتي داشتند كه از بين اين همه آدم و گروه و گونه و زير گونه كمدي كه در دنيا هست، تو را اينطور جذب خودشان كردند؟ + قبل از همه چيز اين كه هميشه چيزي براي غافلگيركردن تو دارند. معمولاً جنس كمديهاي ديگر را ميشود بعد از اين همه فيلمديدن پيشبيني كرد، اما مانتيپانتنها هنوز كه هنوز است موقع تماشا چيزهايي دارند كه با خودم ميگويم اصلاً اين چهجوري به فكرشان رسيده؟اينها چه غذايي ميخورند كه نتيجهاش ميشود اين چيزها! اين قضيه هميشه من را به فكر ميبرد. گيليام هم كه ميداني توي گروه كمترين تاثير را داشته، ولي خودش و كارهايش يك ديد بصري عجيب و غريبي دارد و يك ذهنيت غيرعادي كه من را جلب ميكند، ولي باز هم علاقهام به او هم به خاطر نزديكي به مانتيپايتنهاست. البته براي بعضي فيلمهايش ميميرم، مثل ... چيز ... اِ اِ آها سلطان ماهيگير و بعد هم برزيل. به نظرم تو جنسي از كمدي و شوخي را وارد فضاي سينما و تلويزيون كردي كه همين نكته درش هست؛ گاهي ميگويم پيمان چي فكر كرده كه اين شوخي را نوشته يا اين موقعيت اين ريختي به ذهنش رسيده، توي آن لحظه در چه فضايي بوده... + اينها اگر تعارف نباشد خيلي خوب است؛ مرسي واقعاً. چيزي كه بعضي كارهاي تو را خاص و ويژه كرده، اين است كه انگار كسي كه اين را نوشته، اصلاً در اين دنيا نيست، اصلاً توي باغ نيست كه كجاست و دور و وبرش چه ميگذرد. مثال ميزنم؛ از خيلي از شوخيها و فيلمنامههايي كه نوشتي ميشود كلي تعبير مختلف سياسي جدي پيدا كرد كه همهشان هم براي اين جور تفسرها راه ميدهند. ولي من مطمئنم كه تو حتي اصل ماجراي سياسي يا اجتماعي را كه حالا قصهات بهظاهر هجو آن موقعيت شده نميداني و ازش خبر نداري، يا آن آدمها را نميشناسي.. ببخشي كه اينقدر رك ميگويم ها! + بگذار براي تائيد اين حرفت چيزي بگويم. ما هر وقت با آقاي تختشيد، رئيس فيلم و سريال شبكه سه و دوست عزيز من، يا بعضي از مسوولان ديگر تلويزيون جلسه داريم، هميشه اعتقاد دارند كه من خيلي در زمينه سياست آدم با مطالعهاي هستم. من هم هر بار برايشان توضيح ميدهم كه واقعاً خيلي چيزي از سياست سرم نميشود و نگاهم به اين مقوله خيلي عامي است. ولي خب، آنها قبول نميكنند و فكر ميكنند دارم اين ماجرا را پنهان ميكنم كه رو نشود! من هم گاهي خوشم ميآيد كه آدم باسواد و با مطالعهاي به نظر برسم و براي همين در مقابل لبخندشان چيزي نميگويم! اتفاقاً از شكل كارهاي تو به خوبي ميشود فهميد كه پشتش مطالعات و تحقيقات جدي سياسي و اجتماعي نيست. انگار يك جور حس و فاز جمعي هست كه به تو هم ميرسد و در كارهايت استفاده ميكني. + فكر ميكنم نگاهم به موضوع بيشتر انساني باشد تا سياسي و راستش فكر ميكنم كه - اصلاً اين ايده من است - كه كسي كه قرار است براي سينما و فيلمهاي پرفروش فيلمنامه بنويسهد، سواد زيادي برايش مضر است و خيلي خوب نيست. اينكه من خيلي فلسفه يا سياست سرم بشود يا مطالعات عميق تاريخي اجتماعي بكنم، باعث ميشود ناخودآگاه بخواهم اين دانش و سواد را در فيلمنامهاي منتقل كنم كه براي عامه مردم نوشته ميشه. زماني بود كه رويم نميشد بگويم از تماشاي جكي چان لذت ميبرم،اما... قبول داري كه اگر كارهاي تو ميگيرد و مردم خوششان ميآيد، يك بخشاش مال اين است كه از همان جاهايي ميآيد كه مخاطبها هم هستند؟ توي دل همين آدمهايي و از همان چيزها تغذيه ميكني. مثلاً برگمان نميبيني يا ژان پل سارتر بخواني و بعد شبهاي برره بنويسي. نهاييتش اين كه سريال دوستان يا فيلمهاي كمديِ خوب و ايندياناجونز ميبيني و مينويسي... + در كمال شرمندگي بايد حرفت را تائيد كنم. - چرا شرمندگي؟ + نه، واقعاً شرمندگي ندارد. من جنس و جايگاه خودم را ميدانم. زماني بود كه رويم نميشد بگويم از تماشاي جكي چان لذت ميبرم، ولي حالا به سن و موقعيتي رسيدم كه به راحتي از اين چيزها حرف بزنم كه بهش ميگويند لذتهاي گناهكارانه، و من زندگيام پر از اين جور لذتهاست. به نظرم بين حرفهايي كه زدي، مهمترينش اين است كه سليقهام به سليقه كساني كه برايشان مينويسم نزديك است. من بعد از ديدن يك فيلم هاليوودي پرفروش ممكن است آخرش بگويم اُه، باز يك فيلم درپيت ديگر ديدم، ولي راستش موقع تماشاي آنها - حتي مزخرفترينشان مثل آرماگدون كه تازگي ديدم - غرق فيلم ميشوم و خودم را ميگذارم جاي آرتيسته و باهاش ميروم. چند روز پيش جونو روا ديدم و حسابي كلهپا شدم، اما سخت است برايم كه دوباره جونو را بگذارم و ببينم، اما ايندياناجونرها را دويست بار ديدم و باز حاضرم همين الان مصاحبه را ول كنيم بنشينيم ببينيم. دمت گرم؛ عجب پيشنهاد توپي دادي؛ هستم بهشدت! بگذار اين جوري بگويم؛ فيلم اول و دوم عمر من آماركورد و آمادئوس هستند، ولي فكر كنم آماركورد را چهار سالي ميشود كه نديدم؛ بچهاي توي وجودم هست كه هي من را ميكشاند به سمت چيزهاي ديگر؛ كه اين جور فيلمها را ببيند، پلياستيشن بازي كند، از زير كار در برود و خلاصه اين چيزها! همه آنهايي كه با من كار كردند، از اين كودك درون زجر كشيدند و خودم گاهي از همه بيشتر. اين خودِ من هستم، اما... تو هم در كارهايت ميتواني سليقه عام را راضي كني – كه قبول داري سطح پاييني دارد - و هم سليقه خاص بهت انگ ابتذال نميزند و گاهي خوشش هم ميآيد. فرمول اين راه رفتن سخت و خطرناك روي لبه تيغ چيست پيمان؟ هميشه توي حرفهايم از واژه كليدي «سليقه» استفاده ميكنم. اگر سليقه خوب و درست پرورش پيدا كرده باشد، كار رو خراب نميكند و جلوي من را ميگيرد كه از چيزهاي چيپ و مبتذل استفاده نكنم. اين همه فيلمديدن هم بالاخره كمك ميكند كه بدانم كجا و چهجوري ميشود شوخي درست كرد. وقتِ نوشتن، خودت به كارهايت ميخندي؟ + آره آره. خودم به نوشتههايم ميخندم. نگفتي چهطور هم سليقه عام را راضي ميكني و كارها ميگيرد و پرفروش ميشود، هم گاهي نخبهها خوششان ميآيد و نميگويند مبتذل است؟ + چي بگم؟ شايد جوابت اين باشد كه اين خودِ من هستم؛ تركيب يك آدم عامي با سليقه عامي كه حالا كتابهايي هم خوانده و كلي فيلم ديده و چيزهايي سرش ميشود. براي همين كاري كه خودم دوست نداشته باشم، ميفهمم نميگيرد و خوب نيست. در ضمن به اين اعتقاد دارم كه چيزايي را بايد بسپريم به ناخودآگاه. خودش است؛ من جوابم را گرفتم. غير از خودت، چه آدمهاي ديگهاي هستند كه كارهايت را بهشان بدهي و نظر بخواهي و اولين مخاطب كارهايت باشند؟ - طبعاً اولي مهراب برادرم است كه چون به طرز وحشتناك و غيرعادي همسليقه هستيم، فقط با هم به كار ميخنديم و درست جاهايي كه خودم خوشم آمده، مهراب هم غش ميكند از خنده. شادمهر راستين و مصطفي خرقهپوش، بهاره و بعضيها كه اگر دم دست باشند و وقت كنند، سليقه و نظرشان را قبول دارم؛ مثل خودِ تو يا امير... پس فرمول و اكسير كار را آگاهانه نميداني يا شايد نميخواهي رو كني؟ - راستش يك جوري سليقهها را ميشناسم كه ميتوانم مردم را بخندانم. شايد چون از قلنبهگويي بدم ميآيد، طبيعيست كه از سختنويسي هم بگذرم. به خدا توضيحدادنش خيلي سخت است... ميخواستم به همين برسم كه ناخودآگاه و غريزي كار ميكني و با سليقه عام هم همفاز و همراه ميشوي. قطعاً جزو كساني هستي كه نبايد سعي كنند روش كارشان را تغيير بدهند. فكر ميكنم الان ديگر وقتش نيست كه تغيير كني، چون كار خراب ميشود. مثلاً اگر منظم و سر وقت كار كني يا براي هر فيلمنامه بروي سراغ مطالعات جدي و مفصل، بعيد است چيز خوبي از كار در بياد. + آره، خودم هم فكر ميكنم ديگر ازم گذشته كه بخواهم عوض بشوم. ولي بگذار يك چيزي را بهت بگويم. من بچگي از اين كِرم كتابها بودم. خيلي اهل كوچهرفتن نبودم و گوشهگير بودم و قاطي بقيه نميشدم. با كتابهاي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان عالمي داشتم و با آنها بزرگ شدم؛ فلفلي و آنتون، هوگو و ژوزفين و از همه مهمتر سهگانه جان كريستفر، كوههاي سفيد، شهر طلاي سرخ و بركه آتش. صفحه به صفحه تن تنها را حفظ بودم، و جلوتر كه آمدم ژول ورن و جك لندن را پيدا كردم و يك جور ادبيات نوجوانانه و... بعد ديگر متوقف شدم! پيشرفت نكردم و علاقهام همانجا ماند. - يعني به داستايفسكي و همينگوي و بعد كافكا و سارتر و اينها نرسيدي؟ + سارتر كه نه، ولي اغلب اينها را خواندم. امبرتو اكو را خيلي دوست دارم، ايتالو كالوينو نويسنده محبوب من است... اينها هم يك جورهايي روحياتي كه در موردش حرف ميزنيم دارند + آره، يك ديوانگي خوبي توي همهشان هست. هنوز منتظر وقتي هستم كه دن كيشوت را بخونم، ولي قضيه هموان فيلم ديدنهاست. مثلاً جنايت و مكافات را گذاشتم كنار و بالاخره يك روز شروعش ميكنم، ولي باز هم ميروم تنتن ها را باز ميكنم و براي بار چندم ميخوانم. - چند وقت پيش فهرستي منتشر شد، گويا از طرف مركز تحقيقات مطالعات آكسفورد، كه كتابها را سنبندي كرده بود و براي هر سن و سالي يك فهرست داشت. مثلاً فلان كتاب مال دهه سي عمره، يا اين يكي را بايد بعد از پنجاه سالگي خواند. شايد براي همين است كه اغلب اين روشنفكرنماهاي ما كه خشم و هياهوي فاكنر را در هفده سالگي خواندند يا ادعا ميكنند خواندند، چيز چنداني از كتاب گيرشان نيومده... + چه قدر معركه! من هم يك فهرست كتاب دارم كه گذاشتم براي دوران بازنشستگي. توي اين سالن فقط من بودم و دكتر كاووسي و دو سه نفر ديگر، اما... - تو موقع پيروزي انقلاب اسلامي ده دوازده ساله بودي، اما به هر حال ميشود گفت مثل نسل ما هيچ محصول سرگرمكنندهاي نداشتي. برعكس تينايجرهاي فرنگي كه پاي تلويزيون و كميكها و داستانها بزرگ شدند و ازش تيم برتن و تري گيليام و مانتي پايتن بيرون آمد. تو در دوران كودكي و نوجواني با چه چيزهايي خودت را سرگرم ميكردي و دلمشغولي اصليات چه بود؟ + آن موقع من سرگرميهاي خودم را داشتم. كميكبوكهايي كه مثلاً شماها شايد خيلي بعدتر كشف كردين، من آن موقع ميگرفتم. دوتا مغازه بود توي خيابان طالقاني كه منبع كميكهاي مختلف بود و همه را خورده بودم. براي همين هم فيلمهايش كه اين سالها آمد، يكجورهايي همهشان مثل فك و فاميلهاي من بودند! من جزو خورههايش بودم. يادم است يك روز سر كلاس معلممان گفت قاسمخاني چرا اينقدر حرف ميزني؟ من جواب دادم آقا من نشستم ته كلاس دارم جنگ ستارگان ميخوانم، كاري به شما ندارم! بعد كه اين سرچشمه قطع شد، كتاب را هميشه داشتم و بعد رسيديم به دورهاي كه فيلمهاي بتاماكس قاچاقي ميآمد و من زير لباسم فيلم حمل ميكردم... ¬ فكر كنم همه ما اين رد فيلمها را روي شكممان داريم! + آره، خيلي دوست داشتم اين را يك جايي خرج كنم. - آن فيلمها كه عمدتاً تركيب فيلم ايراني و هندي بود، با چندتا فيلم كلاسيك دوبله محدود و شوي موسيقي و ... + نه هميشه. تك و توك فيلمهاي مورد علاقه هم لابلاي اينها ميرسيد. مثلاً سري اول جنگ ستارگان را آنجا كشف كردم كه مثل يه جشن بزرگ بود. الان يكذره اوضاع ضايع شده؛ موقعي بود كه براي يك ترانه محبوب اين در و آن در ميزديم، ولي حالا من در آيپادم تمام ترانههاي عمرم را يك جا دارم. يك حس و لذت عجيب و غيرعادي بود كه ديگر نيست؛ اينكه شش ماه به فيلمي فكر كنيم و بعد آن لحظه جادويي كه نوار ميرفت توي دستگاه، با آن كيفيتهاي وحشتناك و صداها، ميخواستيم برويم توي تلويزيون؛ شايد آنهايي كه آن ور زندگي كردند و اين فيلمها را روز اول اكران در سينما ديدند چنين لذتي را درك نكرده باشند! بعد از دهه 1360 علاقهمند سينماي ايران شدم. از آن خورههايي كه در صفهاي طولاني بليت و كارت جشنواره ميايستادم كه خودش لذتي بود. يادم هست كه يك سال تصميم گرفتم فيلمباز بودنم را كمي آكادميك كنم؛ در دورهاي كه جشنواره مرور فيلمهاي معروف كلاسيك سياه و سفيد تاريخ سينما گذاشت، با يه جور پز و افتخار رفتم و كارتهاي آن سانسها را خريدم؛ متروپليس، قاعده بازي، مصايب ژاندارك، آخرين خنده، مطب دكتر كاليگاري و ... توي اين سالن فكر كنم فقط من بودم و دكتر كاووسي و دو سه نفر ديگر. فيلمها را ميديدم كه بگويم واه چه شاهكاهايي؛ بعد هر بار وسطش خوابم ميگرفت و رويم نميشد جلوي دكتر كاووسي يك چُرت كوچكي بزنم. البته شاهكارها هم بودندها؛ قاعده بازي برايم تكاندهنده بود، ولي رزمناو پوتمكين را جانم بالا آمد تا تمام كردم. جالب است كه توي رودربايستي با خودم از سالن كه ميآمدم بيرون ميگفتم واي، چه فيلمي ديدم، كله پا شدم! اما واقعيت اين بود كه من اصلاً كاملاً توي دنياي ديگري بودم. - تو با اينكه تيزهوشان درس خواندي، ولي خيلي نبايد بچه درسخواني بوده باشي؟ + نه اصلا. بين آن همه مخ و استعداد درخشان چيز خاصي نبودم. - همكلاسي پايهاي داشتي كه با هم درباره اين چيزهاي مورد علاقه حرف بزنيد و اهل اين قضايا باشد؟ + ابداً. فقط يه نفر بود كه هنوز هم با هم دوستيم. براي همين از دنياي مدرسه خاطره خوشي در ذهنم نيست. يك بار يكي از همان بچهها بهم گفت تو برو همان جنگ ستارگانات رو ببين. اين جمله من را برد توي فكر كه وقتي جايي هستم كه به مقدساتم توهين ميشود، پس مال اين دنيا نيستم. كنكور هم همينطور الكي شركت كردم و چون خارج رفتنام هم كنسل شد، دانشگاه آمار اهواز قبول شدم و رفتم سر كلاس. دوره دانشگاه بهتر بود و گاهي كمي خوش ميگذشت. - چيزي هست از دوران دانشگاه كه الان به كارت آمده باشد و كمك كند كه به درد كار فيلمنامه نويسي بخورد؟ + خودِ ليسانس آمار، به اين معني كه ذهن رياضي پيدا كردم. فكر ميكنم ناخودآگاه چارچوبي در ذهنم دارم كه بهشدت به كارم ميآيد. فيلمنامه يك فرم هندسي دارد كه بايد از بالا بهش نگاه كني و چاله چولههايش را بگيري. من اين توانايي را از ذهن رياضيام ياد گرفتم. بارها كه غلطهاي قصهها را پيدا كردم، فهميدم مال همين دورهايست كه كار رياضي سختي كردم. من همان سه واحد رياضي عمومي را هم با التماس از استادمان نمره ده گرفتم! + حالا ببين در آن پنج سال من چي ميكشيدم. - از كي، چه موقعي بود، كه فكر كردي آينده حرفهايات در سينما شكل ميگيرد؟ + من خيلي شانسي افتادم توي اين ماجرا. هميشه دوست داشتم در سينما باشم، ولي به راهش فكر نميكردم. همه خانواده من رياضيخوان بودند و كسي به من نگفته بود كه غير از اين هم ميشود كار ديگري كرد. فكر ميكردم آدميزاد خود به خود رشته رياضي را انتخاب ميكند. - خانوادهات با كتابخواندن و فيلمديدن و اين چيزها مشكل نداشتند؟ دعواهاي هميشگي درسات را بخوان و اين چيزها؟ + اصلاً... خانوادهام بهشدت فرهنگي بود و من توي كتاب غلت ميزدم. يك بار كلاس اول راهنمايي بنهاي غذايم را فروختم و كتاب خريدم، چون نتونستم تا فردا تحمل كنم. هر كتابي ميخواستم، پدرم فردا روي ميزم ميگذاشت و از اين نظر حسابي مديون آنها هستم. - قضيه تصادفيبودن سينماگرشدنات چه بود بالاخره؟ + آها. من دورهاي تصميم گرفتم تاجر بشوم، با اينكه نه آن موقع و نه حتي حالا چيزي از تجارت سرم نميشد. تصور ميكردم آنهايي كه تاجرند و شركت دارند، آدمهاي پولداري هستند... براي رشته تحصيليام هم مثل بقيه چيزهاي زندگيام اهل برنامهريزي و آيندهنگري نبودم. بعد از سربازي از طريق دوستم كه شركت واردات صادرات داشت، رفتم به اين شركت كه اصول تجارت را ياد بگيرم. يك چيزي بود كه هنوزم هست، به اسم السي، كه براي من كُد ورود به دنياي ديگري بود. ميگفتم خدايا ميشود من هم يك روز السي باز كنم؟! اصلاً نميدانستم يعني چي، ولي فكر ميكردم السي بازكردن مثل باز كردن درهاي بهشت است. سه روز نگذشت كه فهميدم اينكاره نيستم و از السي هم بدم آمد. - اين دنيا چي داشت كه به اين سرعت زده شدي و رهايش كردي؟ + توي آن دنيا خوش نميگذشت؛ به همين راحتي. تا آن موقع به خاطر درس و دانشگاه خوش نگذشته بود و ديگر تحملش را نداشتم. خدا پدرتان را بيامرزد و من به همين يك دليل هم كه شده به شدت مجله فيلم را دوست دارم و برايم عزيز است، چون يه روز درر يه شماره مجله آگهي دوره فيلمنامهنويسي باغ فردوس را ديدم. بهانه جور شد، چون هم بعد از ظهر بود، هم هر ليسانسي را قبول ميكرد و هم مدركش معادل فوقليسانس بود. رفتم امتحان دادم. آنجا در 25 سالگي اولين باري بود كه چيزي نوشتم، چون حتي انشاهايم را هم نمينوشتم. وقتي شروع كردم به نوشتن، مطمئن بودم قبول ميشوم و موقع امتحان خيلي بهم خوش گذشت. وقتي براي نتيجه زنگ زدم، پشت تلفن گفتند اسمت نيست و قبول نشدي. با اطمينان گفتم اشتباه ميكني آقا، يه بار ديگر نگاه كن. نگاه كرد و گفت بله ببخشين شما قبول شدين. توي اين كلاسها و در اين سن و سال تازه كارم و جايم را پيدا كردم. - معمولاً كلاس و مدرسهي هنري نتوانسته محصولات خوبي بيرون بدهد. اين هميشه قابل بررسي است. در آن دوره از اين كلاس و دوره آكادميك چه چيزي گيرت آمد كه كمك كرد تا نويسنده بشي؟ قطعاً آن كلاسها كه تو را فيلمنامهنويس نكرده... + اتفاقاً ميخواهم بهت بگويم همين كلاسها من را فيلمنامهنويس كرد. من ذهن خيلي پراكنده و علاقه خيلي خامي داشتم و اونجا تازه فهميدم ماجرا چيست و فيلمنامه يعني چه؟ به سمت اين دنيا هول اساسي داده شدم. همه چيز شكل بازي بود. اسمش درس بود، ولي بازي و تفريح بود و همكلاسهاي پايه و هم زبان هم زياد بود. + تو شايد بهترين و پر ثمرترين محصول آن دوره و آن كلاسها براي سينماي ايران بودي. - همكلاسهاي ديگري هم داشتم كه الان آدمهاي حرفهاي سينما هستند؛ شادمهر راستين يا مصطفي خرقهپوش كه بدون نظر اين دوتا هيچ كاري نميكنم... خانم شهره لرستاني هم بود كه حيف شد نوشتن را ادامه نداد... آقاي بهبهانينيا كه سريال نرگس را نوشت. خانم بهشدت با استعدادي در كمدي هم بود به اسم مهناز بهمن كه با اتودهايش از خنده ميمرديم. اما وسط كلاس ول كرد و رفت و اميدوارم هر جا هست خوشحال باشد. مسعود احمديان هم بود كه دوست خوب من است. دورهاي بود كه با همكلاسهايم حرف مشترك زيادي داشتيم و كلي ذوق ميكرديم. من خيلي چيزها را توي كمدم قايم كرده بودم و يكهو وارد جايي شدم كه كنار يك مشت خل و چل مثل خودم موضوع اصلي حرفهايمان همين چيزهاي داخل كمد بود! استادهاي فوقالعادهاي هم داشتيم. ماههاي اول كار بود كه خيلي احمقانه به يكي از دوستانم گفتم من سيمرغ بلورين بهترين فيلمنامه را ميبرم؛ حالا ببين! ميخواهم بگويم تا اين حد به كارم اعتماد داشتم. البته آن موقع شايد حرف خام و احمقانهاي بود ولي من اين جوري نگاه ميكردم. - حالا برويم سر دوران حرفهاي كار تو. بازده كلاسهاي آموزشي در ايران خيلي خيلي كم است و اغلب سراغ كارهاي ديگر ميروند. ولي تو فيلمنامهنويس شدي. اينجاي ماجرا را اگر خواستي جواب نده يا حذف كنيم، ولي ميگويند توي يك دورهاي پيمان قاسمخاني كار و زندگي را ول كرده و نشسته توي خانه و از صبح تا شب فيلم و سريال ديده تا زمينه براي كارش فراهم بشود. تازه ميگويند چون همسرش بازيگر بوده، خرج زندگي با دستمزدهاي بهاره رهنما تامين ميشده و كار تو فيلمديدن و فيلمديدن بوده... + حذفش نكنيها، بامزه است. اين را قبلاً در مورد مخملباف شنيده بودم! بگذار يه چيزي بگويم كه ميزان عمق خورهگي من رو بفهمي؛ من دفترچههايي دارم كه اسم و مشخصات همه فيلمهايي كه توي عمرم ديدم تويش نوشتم. از جنگ ستارگان در دوازده سالگي شروع كردم و آخرينش فيلم مه (فرانك دارابانت) است كه همين ديروز به دفتر اضافه كردم... در ضمن هيچوقت هم خرج زندگي ما را بهاره نداده! - پس عشق سينما را مديون جنگ ستارگان هستي؟ + جنگ ستارگان من را زير و رو كرد ولي فقط عشق سينما نبود، خيلي چيزهاي ديگر هم بود. فيلمهايي كه من را تكان داد توي سينما، مثلاً فيلم شماره دوي آن دفتر، فيلم زد (كوستا گاوراس) بود. روزهاي اوايل انقلاب و حس و حال آن روزهاي سينما آن را اينقدر تاثيرگذار كرده بود. كتاب دايرهالمعارف بيژن خرسند هم بود كه كارهاي عجيب غريبي باهاش ميكردم و با فهرستها بازي ميكردم و فال ميگرفتم. ديروز فيلمي كه به دفتر اضافه كردم، عددش2867 بود. من هنوز هم خودم را بيشتر از سينماگر، خورهي فيلم ميدانم كه حالا خوشبختانه كارم هم همين شده. پس اين ماجراي فيلمديدن در يك دوره از ابتدا تا امروز بوده. اطلاعات من از سينما را كمتر كسي دارد، يعني برو توي مايههاي نقش فرعيهاي فيلمهاي مهجور. ميشل فايفر در گريس 2 مثلاً... خدايياش ميدانستي ؟! دفترها الان در جلد سوم است. اما فيلمي كه بهطور خاص نشانم داد كه سينما چيز خاص و اساسي است، نيش بود؛ پل نيومن و رابرت ردفورد الان عموهاي من هستند. - بعد سراغ بوچ كاسيدي و ساندس كيد هم رفتي؟ + آره، اين دوتا جزو فيلمهايي است كه گذاشتم يك جاي خاص و توي دستگاه نميروند و فقط قابشان را ناز ميكنم. خوره فيلمبودن نكته اصلي زندگي من است. حتي بعضيها ميگفتند اگر وارد سينما بشي، ديگر خوره فيلم نميماني، ولي هنوز هم من را موقع فيلمديدن ببيني تعجب ميكني. گريه ميكنم، گاهي تنهايي در خونه بلند ميشوم براي آرتيسته دست ميزنم. هنوز هم بعد از پانزده بار آخر ايتي را ببنيم گريه ميكنم. - شايد يكي از رموز اصلي موفقيتت همين است كه هنوز هم عشق به سينما را با خودت داري و كاسب نشدي. + ممكن است، ولي هنوز موقع فيلمديدن همان بچهاي ميشوم كه توي كودكي بودم. هنوز جوابت را ندادم كه چهطو وارد سينماي حرفهاي شدم؟ - نه. شايد داري از زيرش در ميري! چك فيلمنامه و كارت پايان خدمتم را در يك روز گرفتم، اما... + در كلاس كارگاه فيلمنامهنويسي2 كه استادش آقاي سيفالله داد بود، هر كس بايد يك فيلمنامه كامل مينوشت. آقاي داد بعد از اينكه كارها را خواند و نمرههاي بچهها را داد، گفت بيا دفتر و بعد گفت ميخواهم اين فيلمنامه را بخرم. - اين فيلمنامه من زمين را دوست دارم بود يا چيز ديگري؟ + نه همين بود. اين هم از لحظههاي مهم و لذتبخش عمرم بود. چك فيلمنامه و كارت پايان خدمتم را در يك روز گرفتم. - يادم است يه بار گفتي دوست داشتي به عنوان فيلمنامهنويس به جايي برسي كه مردم فيلم را براي اسم نويسندهاش ببينند. به نظرت ايده عجيبي نيست؟ + آره، اين روياي عجيب و بلندپروازانه را هميشه داشتم. - دليلش اين نبود كه از اول دوست داشتي ستاره باشي؟ + شايد... نميدانم. مصاحبهات گاهي مثل نشستن توي مطب روانشناس ميشود. - قبول داري كه الان تا حدي به اين موقعيت رسيدي كه شناخته شده باشي و اسمت گاهي كارگردان فيلم را تحتالشعاع قرار ميدهد. اين همان ايده عجيب نيست كه به واقعيت رسيده؟ + هنوز آنجورها نيست، اما همين قدرش هم مال تلويزيون و سريالهاي نودشبي بوده كه مردم هر شب يه اسمي را ديدند و باهاش آشنا شدند. - راه آسانتر ستارهشدن در سينما بازيگريست. در عاشقانه (عليرضا داودنژاد) به همين دليل بازي كردي؟ + نه نه اصلاً. آقاي داودنژاد دو هفته با من كلنجار رفت تا قبول كردم. دليلش حضور بهاره توي فيلم بود. قرار بود نقش اول را بهاره بازي كند و من هم به عنوان نامزد غيرتي همراهش رفتم! رابطه ما در دفتر جوري بود كه آقاي داودنژاد گفت بايد كلي انرژي صرف كنم تا اين موقعيتها را در فيلم اينقدر راحت از كار در بياورم. پس بيا خودت بازي كن. كلي كلنجار رفت تا قبول كردم. - تو كه عشق بازيگر نبودي، دليل قبولكردنات چه بود؟ + كمدياش اين كه هم يه جورهايي داشتم موقعيت بهاره را از بين ميبردم و هم آقاي داودنژاد گفت چون فيلم بهشدت عاشقانه است، هر بازيگري بياورم بايد به همين شدت و غلظت با بهاره رفتار كند! حالا اگه بازي نكني من يكي ديگر را مياورم. حضور خسرو شكيبايي هم بود كه بازيگر دوستداشتنيام بود و پشت صحنه هم خوش گذشت و البته با پولش خرج عروسيمان هم جور شد. يه چيزهايي هم از كارگرداني آقاي داودنژاد ياد گرفتم، اما به هر حال هيچ وقت عشق بازيگري نداشتم و فكر ميكنم آدم پشت صحنه باشم راحتترم. تصور ميكنم اون كار رو بهتر بلدم. - عاشقانه ثابت كرد كه بهتر بلدي! + مرسي! خودم هم وقتي فيلم را ديدم همين حس را داشتم. از ديدن فيلم خجالت ميكشم و حالم بد ميشود. فيلم گرمي بود اما من اين كاره نيستم. در ضمن از شناختهشدن توسط مردم هم معذب ميشوم. گاهي به شوخي ميگويم كه من پدربزرگ اين نسل گلزار و بهرام رادان و اينها هستم، چون عاشقانه اولين فيلم دختر پسري اين شكلي بود. - قبول داري كه اگر ادامه ميدادي بازيگر متوسطي ميماندي؟ + صد در صد. البته بگويم كه يك بار ديگر هم بازيگري كردم؛ در سريال آقاي تبريزي كه خوشبختانه نمايش داده نشد! دليلش هم اين بود كه بازيگري ميخواستند كه زبان بداند و پول گندهاي ميدادند و دو ماه هم ميبردندمان مالزي؛ ديگه چه ميخواستم؟ من آدم جاهطلبي هستم و قرار بود در فيلمنامهنويسي سيمرغ بگيرم. - ولي در بازيگري عمراً سيمرغ نميگرفتي. اگر الان نقشي با دستمزد بالا در لوكيشن جزاير قناري بهت پيشنهاد بشود ، باز هم قبول ميكني؟! + نه واقعاً. چون اولاً ديگر خيلي گرفتارتر از آني شدم كه همچين فرصتي داشته باشم و ديگر آنقدرها هم گير خارجرفتن نيستم... نه ، قبول نميكنم. دورهاي به سرم زده بود كه فيلمنامههايي با بازي فرمي بنويسم، اما... - ميخواهم وارد بحث ديگري بشويم. اولش يك چيزي بگويم كه البته براي هر دوي ما زشت است... + ميخواهي فحش بدي؟! - نه آنجوري. ميخواهم بگويم وارد بحثي بشويم كه كمي جنبه آموزشي داشته باشد و اگر يكي خواست اينكاره بشود، از اين حرفها چيزي گيرش بيايد. اگر يك طرح فيلمنامه برايت تعريف كنند، ميتواني بگوبي راست كار تو هست يا نه؟ يعني سفارشهايي كه ميرسد، بايد چيزياش تو را درگير كند تا قبول كني بنويسي يا همينجور سفارشي قبول ميكني؟ + نه حتماً بايد توي طرح چيزي باشد كه ذهنم را درگير كند و بدانم ميشود رويش كار كرد و به جايي رساندش. بايد چيزي از خودم و علايقم توي طرح ببينمT والا از پس كار برنمي آيم. - ميتواني مثال بزني؟ مثلاً چه چيزي از طرح مكس (سامان مقدم) جذبات كرد؟ - چيزي كه در مورد طرح مكس جلبم كرد، قابليتهايش براي شوخي با زبان بود. شايد به نظر بيربط برسد،اما به اين نكته جذب شدم كه ميشود تغييرهايي كه فارسيحرفزدن ما در همه حوزهها در اين سالها كه اين شخصيت ايران نبوده پتانسيل بامزهاي دارد. همين يك بشكن توي ذهنم كافي بود كه قبول كنم. ضمناً كارگردان هم مهم است و بايد تا حدودي بدانم كه ميتواند كار را به سرانجامي برساند. - كار روي فيلمنامه را با شخصيت شروع ميكني يا با موقعيت؟ + بستگي دارد. وقتي داستان به فكرم ميرسد، هر دو شكلش امكان دارد. مثلاً در فيلمنامه پوكر كه بعد شد فيلم نقاب، موقعيت جذبم كرد. در نان و عشق و موتور هزار جالب است بهت بگويم كه شخصيت آن دو تا جوان مخالف سياسي برايم مهم بودند و بقيه قصه و موقعيتها را گذاشتم دور و بر آن دو نفر! - ذهنات به چه چيزهاي ظاهراً بيربط و كماهميتيجلب ميشود! طرح به تو ميگويد كه ماجرا شخصيتمحور است يا بايد بروي سراغ موقعيت؟ + آره. مثلاً مارمولك برعكس چيزي كه به نظر ميرسد، فيلمنامه موقعيت بود و چيدمان آن كاملاً مشخص و فرمولبندي شده. درباره نقاب كه ساخته شده صحبت نميكنم، اما چون تو نسخه اصلي پوكر را خواندي بگويم كه اول با موقعيت شروع شد، ولي بعد شخصيتمحورش كردم و رفتم سراغ رابطه آن دو جوان. اولين چيزي كه در طرح پوكر من را جذب كرد، دو سه تا پيچ خيلي جذابش بود. تركيب اينها كه ديگر ايدهآل ميشود؛ مارمولك را كه مينوشتم، خط موقعيت مو به مو معلوم بود؛ ماجراي آدمي كه در مسيري ميافتد كه به رستگاري ميرسد. پس موقعيتها را بايد جوري بچينم كه به اين نتيجه برسم، كارياش نميشود كرد. حالا كار درست اين ميشود كه شخصيتي بسازم كه جذاب باشد و در قالب آن مسير و موقعيت جاي خوبي پيدا كند. - پيش آمده كه بين شخصيتمحوري و موقعيت داستاني گير بيفتي و نداني كدامش را بايد پيش برد؟ + مشخصاً سر انگيزههاي كاراكتر اكبر عبدي در نان و عشق و موتور هزار گير كرديم و مسيرهاي مختلفي را رفتيم تا دليلش درست و منطقي باشد. آخر سر رسيديم به اين كه خودِ اين شخصيت را مبنا بگيريم و ملنگياش را بهانه كارش قرار داديم. يعني به جاي خلق موقعيت براي جلو بردن داستان رفتيم سراغ يك تصميم شخصي او. - به نظرت فيلمنامهاي كه ساختمان قصهاش ميلنگد و بخش سيد فيلدياش عيب و ضعيف است، راحتتر درست ميشود يا فيلمنامهاي كه شخصيتها يا شوخيهاي خوبي ندارد؟ كدامش براي تو دردسرساز ميشود؟+ بخش سيد فيلدي و سوراخهاي ساختمان قصه را راحت ميشود پيدا كرد. به نظرم به مرور برايم ملكه شده و فيلمنامه را كه ميخوانم ميتوانم بفهمم سوراخ قصه كجاست و فرضاً اين گيري كه توي سكانس ده هست، از سكانس سه شروع شده و بايد از آنجا درستش كرد. اين چيزها را توي اين سالها بلد شدم. - اما اگر شخصيتها دلچسب نباشد يا شوخيهاي بامزه نداشته باشه، كارياش نميتواني بكني؟ + ببيين، در فيلم جونو، شخصيتپردازي غوغاست. فيلمنامهي شخصيتمحور به اين قرصي كار هر كسي نيست. من خودم دورهاي كرم اين افتاده بود به ذهنم كه فيلمنامههايي با بازي فرمي بنويسم و زمانها را بههم بريزم و 21 گرم بازي در بياورم. اما فيلم مورد علاقه من در اين بخش 21 گرم نيست، پالپ فيكشن است كه درست با موضوع برخورد كرده... - نكته اين است كه عظمت پالپ فبكشن مال تغيير زمانها نيست، بلكه به دليل رابطه وينسنت و جولز يا شخصيت ولف است يا آن سكانس رستوران فوقالعادهاش. حتي بازيهاي فرمي ايناريتو با فيلمنامه هم از يه جايي به بعد تقاش در ميآيد و كهنه و قابل حدس ميشود غير از اينها، تارانتينو در پالپ فيكشن خوب فهميده كه اين جابهجاييهاي زماني شرط اصلي و لازم قصه است نه يك بازي فرمي صرف. در فيلمنامه پوكر هم بازي درنياورده بودي و اين به هم ريختگي زمان لازمهي روايت بود. در دورهاي كه دوست داشتم در فرم روايت قرتيبازي در بيارم، با توجه به ذهن رياضي و هندسي كه دارم، مطمئنم كه ميتوانستم چيزهاي خيلي خوشگلي از كار در بياورم. اما رفته رفته فهميدم كه نوشتن فيلمنامهاي مثل جونو و خلق اين شخصيت كار مهمتريست كه هر كس نميتواند از پساش بر بيايد. وقتي بتواني شخصيتي مثل جونو يا پدرش بنويسي، ديگر اصلاً گور پدر ايرادهاي كوچك روايت و لنگزدن قصه! به عنوان فيلمنامهنويس اگر بتواني شخصيتهايي از جنس فيلمهاي الكساندر پين بنويسي، ديگر چه ميخواهي؟ همه كارهايش شخصيتهاي شاهكار دارد؛ از انتخابات بگير تا راههاي جانبي و درباره اشميت يا حتي اپيزودش در پاريس دوستت دارم كه غوغا ميكنند. با ديدن جونو به اين نكته رسيدم كه واكنش آدمها در فيلم چيزي نيست كه حدسش را ميزنيم، بعد به اين نتيجهي مهم رسيدم كه اتفاقاً كليد موفقيتش همين است و اين است كه آدمها را معركه كرده؛ چون شخصيتهاي يك فيلمنامه درست براساس فرمول ثابت و قابل حدس عمل نميكنند. + اگر كسي ازت بپرسد براي فيلمنامهنوس شدن اول بايد بروم سراغ شخصيتها و شوخيهاي خوب يا ساختمان درست و حسابي براي قصه، جوابت چيست؟ + حتماً اسكلت و ساختمان قصه . قدم اول براي فيلمنامهنويس شدن اين است كه بتواني موقعيت داستاني درستي بسازي و بعد درست و بيغلط بسط و گسترشش بدهي. شرط اول يادگيري آموزههاي سيد فيلدي است. _ راستش را بگو. به نظرخودت الان هنوز به آموزش فيلمنامهنويسي احساس نياز ميكني ؟ + به كلاس فيلمنامهنويسي شايد نه، ولي به آموزش خيلي چيزهاي زياد ديگري احتياج دارم. - اگر وركشاپي باشد كه يك اسم گردنكلفت توي آن درباره فيلمنامه حرف بزند، ميروي بنشيني سر كلاساش؟ نميگويي من پيمان قاسمخانيام، زشت است بروم آنجا بنشينم؟ + بابا تو كه من را ميشناسي. در همين مصاحبه هم كه چند بار گفتي پيمان قاسمخاني، پيمان قاسمخاني واقعاً معذب ميشوم. همين امروز كلي داششتم بدو بدو ميكردم كه بتوانم بروم به وركشاپي كه تارنتينو توي كن امسال گذاشته، اما متاسفانه انگار نميشود. اين را بگويم كه با وجودي كه هفتاد درصد فيلمنامهنويسي تكنيك است، ولي ديگه الان نميخواهم بروم سر كلاسي كه تكنيك ياد بگيرم. چون با تجربه و خوندن و شنيدن تا حدودي بلد شدم. الان ترجيح ميدهم وقت بذارم چخوف بخوانم كه درون قضيه را محكم كنم و بيشتر ياد بگيرم. - سر اين ماجراي سيد فيلد و ساختمان داستان به يك دردسر ميخوريم. بعضي از شاهكارهاي سينما را اگر از نظر ساختمان روايت و سيد فيلدي نگاه كني، پر از اشكال به نظر ميرسداما فيلم شاهكار است. مثلاً سرگيجه كه در قله تاريخ سينما جا خوش كرده، در فيلمنامه و ساختمان قصه با اين ديدي كه تو ميگويي مساله دارد؛ چه در طرح و چه نقشه و منطق شخصيتها، اما يك شاهكار بيبديل است. + ببين، به نظرم شاهكار ساختن از كارهاييست كه فرمول ندارد و نميشود فكر كرد چهطور اتفاق افتاده. در ضمن گاهي هم شكل روايت و قصه ميطلبد كه اين اسكلت و شيوه روايت سيد فيلدي را رعايت نكنيم، مثلاً كارهاي وودي آلن كه اغلب فيلمنامههايي كه نوشته اين ريختي نيست و انگار فقط در امتياز نهايي اين شكلي كار كرده. فيلمي مثل ساختار شكني هري اصلاً مبنايش روي خرده قصه و شخصيتهاي مختلف است نه اسكلت داستاني مشخص. - فيلم اول عمر تو آماركورد هم همينطور است. + آنها كه اصلاً مدلش فرق ميكند. سيد فيلد مال نوشتن قصه كلاسيك و سررراست است نه اين فيلمهايي كه ميگويي. حالا بگذار من به چيزي برسم از اين بحث؛ فيلمنامه برخلاف رمان يك متن كامل و نهايي نيست و كلي چيزهاي ديگر در محصول نهايي دخيل هستند. مثلاً در بعضي فيلمهاي تيم برتون در فيلمنامه چهكار ميشود كرد؟ او از فيلمنامههايي كه ظاهراً شايد صد تا غلط روايت دارند شاهكار ميسازد. سوئينيتاد را بگذارند جلوي تو ممكن است كلهپا بشوي كه از اين طرح يك خطي چه فيلمي ساخته. فيلمنامهنويس تعيينكننده و آدم موثر نهايي نيست. قصهي سرگيجه يا سوئيني تاد را شايد يك قيلمساز ديگر نابود كند اما دستِ هيچكاك و تيم برتون كه برسد شاهكار از آب در ميآيد. پوكر بزرگترين حسرت عمرم من است، اما... - چه جاي خوبي رسيديم. خسته كه نشدي؟ + نه نه ، دارد خوش ميگذرد. + چهقدر معتقدي كه فيلمنامهنويسي حرفه خطيري است، از اين نظر كه اگر خوش شانس باشي و نوشتهات برسد به يك كارگردان كاربلد به اوج ميرسي و اگر بد شانس باشي در اين كار نابود ميشوي، حتي اگه استعدادش را هم داشته باشي. - آره، اين كه ميگويي خيلي موثر است. البته بيشتر در سينماي ايران... + چون در سينماي دنيا ديگر كارگردانها تكنسينهاي خوب و توانايي شدهاند كه كار را به سرانجام ميرسانند. قضيه در مورد سينما و بهخصوص تلويزيون ايران ناجور ميشود و اين بحث پيش ميآيد. + در سينماي ايران هم امروز ديگر با درصدي بالا و پايين، فيلمنامهها را يك جور ميسازند و يك چيز مشخص تحويل ميدهند. تعدادي فيلمساز حرفهاي بدنهاي داريم كه كارشان را تا حدودي بلدند و وقتي قصه خوبي داشته باشند، چون جهانبيني و نظرگاه خاص و شخصي ندارند، فيلم قابل قبول ميشود. كار كردن با اين فيلمسازها خيلي راحتتر و كمخطرتر است. - تو هم مثل اغلب فيلمنامهنويسهاي سينماي ايران گاهي درباره فيلمهايي كه از فيلمنامههاي تو ساختند گلايه داشتي و شاكي شدي. تصور من اين است كه در اين دو سه سال گذشته اتفاقهاي اين شكلي باعث شده كه خيلي ضرر كني و اگر اين قضايا اتفاق نميافتاد، الان خيلي جايگاه و موقعيت بالاتر و بهتري از نظر اعتباري داشتي. مثال ميزنم؛ يادم است كه دو يا سه سال پيش به اين نتيجه رسيديم كه - با توجه به موقعيتهاي بالقوهاي كه جور شده بود - داري يكي از دورههاي اوج كارنامه حرفهايات را تجربه ميكني، ولي برعكس از بدترين سالهاي كاريات شد. آن سال پوكر قرار بود ساخته شود، فيلمنامه ديشب باباتو ديدم آيدا را قرارداد بسته بودي و سريال كمربندها را ببنديم هم در تلويزيون داشتي كه طرحش پتانسيل خوبي داشت و چند قسمت اولي كه نوشته بودي، من و امير از روي كاغذ حسابي ميخنديديم... ولي پوكر شد نقاب، آيدا به آن شكل مسيرش عوض شد و كمربندها... هم ضعيفترين سريال كارنامهات است. - بهخصوص كه با پوكر و آيدا از فيلمنامهنويس كمدي خارج ميشدم و ميرفتم به فضايي كه معلوم بشود كارهاي ديگري هم بلدم. - از ديشب باباتو ديدم آيدا شروع كنيم؛ بعد از تجربه موفق دختري با كفشهاي كتاني، وقتي صدرعاملي موفقيت من ترانه ... را هم داشت، قرار شد باز با هم كار كنيند. چه اتفاقي افتاد كه ماجرا شكل عوض كرد؟ آن هم وقتي كه تو آيدا را كامل نوشتي. - اولاً اينكه رسول صدرعاملي كه موقع آيدا سراغم آمد، با صدر عاملي دختري ... به كلي فرق داشت. البته هنوز هم دوست عزيز من است و اين حرفها ربطي به اختلافهاي حرفهاي ندارد. موقع دختري... او كارگردان سينماي بدنه بود. طرح اوليه دختري... درباره فرار دختر و گرفتار شدنش در باندهاي قاچاق دختران بود و من از آن طرح قصه رسيدم به اين قالب خيابانگردي يك دختر فراري از خانه. صدرعاملي اين ريسك را قبول كرد ك فيلمنامه را جوري بنويسيم كه به سينماي پرفروش و بدنه نزديك نباشد. جلوتر كه رفتيم ، بر اثر يكسري مشورتها و ماجراها اين نگراني اضافه شد و فيلمنامه توسط آقاي فرهودي بازنويسي شد. حالا فيلم دوپارهاي شده كه يك جاهايياش مال من است. منكر زحمات آقاي فرهودي نيستم، ولي به نظرم اين دو جنس در كنار هم چفت نميشد و دوپاره به نظر رسد. وقتي موقع آيدا دوباره آقاي صدرعاملي را ديدم، يك فيلمساز معتبر هنريساز بود و موقعيت و ديدگاهش بهكلي فرق كرده بود. حالا قضيه برعكس بود؛ هر چه من سر دختري... هنري بودم، آقاي صدرعاملي ماجرا را به سمت بدنهايشدن هول ميداد. سر آيدا جاي ما كاملاً عوض شده بود. من آيدا را يك نيمچه كمدي از جنس مستقلهاي سينماي آمريكا ميديدم. آن دفعه از اين ور حرف هم را نميفهميديم و حالا از يك ور ديگر. دست آخر هم به جايي رسيديم كه صدرعاملي فكر كرد كار به سمت كمدي رفته است. فيلمنامه آيدا كامل نوشته شده بود و هفت ماه روي آن كار كرده بودم. - اين را هم توي پراتنز بپرسم كه بجز مديري، با بقيه فيلمسازها يك كار بيشتر نكردي، با اين كه كار خوب و موفق وده است. اين نكته خاصي دارد يا اتفاقي است؟ - نه واقعاً بيشترش بهخاطر گرفتاريهاي من در تلويزيون بوده كه همه توي سرم ميزنندش. والا با آقاي داوودي دوست دارم كار ديگري بكنم يا دو تا كار آخر كمال تبريزي و بقيه. - اگر با هر كدامشان مشكلي داري يا موضوع خالهزنكي و پشتپردهاي بينتان اتفاق افتاده، ضبط را خاموش كنم تا تعريف كني! - با كمال تاسف هيچوقت اين شكلي نشده است. - فيلم آيدا را كه ديدي، چيزي از كارِ تو در فيلمنامه نهايي بود؟ - راستش هنوز اين فيلم را نديدم؛ به خاطر آن هفت ماهي كه روي آيدايي كه نوشتم كار كرده بودم. - در اين هفت ماه طبعاً با كارگردان ارتباط داشتي و كار با مشاوره پيش ميرفت. چهطور بدون زبان و ايده مشترك تا آخر كار رفتيد و بعد فيلمنامه بهكلي كنار گذاشته شد؟ - ما در اين هفت ماه دنبال زبان يا ديدگاه مشترك ميگشتيم. گاهي آقاي صدرعاملي ميگفت اينجا همان چيزيست كه ميخواهم و جاهايي ميگفت كاملاً از آن فضا دور است. براي همين گفتم كار كردن با كارگردانهايي كه ديدگاه مشخص و تاليفي ندارن، سادهتر و بهتر است. آيدايي كه ساخته شده نديدم و قلم آقاي كامبوزيا پرتويي را هم دوست دارم، ولي ادعا ميكنم آيدايي كه نوشتم اگر ساخته ميشد، خيلي فيلم خوبي از آب در ميآمد و حتي مطمئنم كه خيلي هم پرفروش بود. البته بگويم كه اين حق را براي صدرعاملي قائلم كه دلش خواسته اثر خودش را بساد و به نوعي مولف شده ولي تجربه مشان ميدهد كه با غير مولفها راحتترم. اينجوري شد كه وقتي آقاي صدرعاملي پيشنهاد داد يكي از اپيزودهاي پروژه زيارت را بنويسم، گفتم بگذار دوستيمان سر جاي خودش بماند، ولي انگار ما نميتوانيم با هم كار كنيم. الان هم مطمئنم ديگر تا آخر عمر با آقاي صدرعاملي كار نميكنم. - پول كار هفت ماهه و فيلمنامه كامل را گرفتي؟ - قسمتهايياش را گرفتم و بخشهايي هم كه ... = كلاً خيلي هم اهل شلوغكاري و جنجال و خبرسازي نيستي و در اين جور موارد ساكت ميماني. شايد هم نگران اين هستي كه بگويند فلاني آدم مغلطهكار و هوچيگري است و وجهه حرفهايات خراب شود؟ - نه، چون فكر ميكنم گذشته ديگر گذشته و كارياش نميشود كرد.پس شلوغكاري دردي را دوا نميكند. - اگر اعتراض كني، شايد از نظر حرفهاي ديگر كارگردانها به راحتي نتوانند كارهايت را خيلي خراب كنند و صدايش هم در نيايد. - الان ديگر اينطور نيست و كسي چنين اجازهاي به خودش نميدهد. وقتي كسي ميخواهد با من كار كند، توان و ناتواناييهاي من و كارهايم را شناخته و بعيد ميدانم مسالهاي پيش بيايد. - ولي قبلاً زياد پيش ميآمد؛ مثل پوكر كه هر با اسمشميآيد داغ دلت تازه ميشود! يا همين آيدا يا آن قضيه جالب فيلمنامه دختر ايروني. اين يكي را بد نيست تعريف كني، چون مسير جالبي داشت. >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> >>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>> - وقتي پاي آقاي پرتوي به ماجراي آيدا باز شد، قضيه چه شكلي بود؟ توقع داشتي كه مثلاً در عالم حرفهاي گري و صنفي با تو تماس بگيرد و اجازه بخواهد و از اين چيزها؟ - نه مطلقاً. چون اين كار مال من نبود. اگر فيلمنامهاي از من را بيخبر بدهند كسي بازنويسي كند، حتماً شكايت ميكنم. اما در مورد آيدا كار من بهكلي كنار گذاشته شد و ماجرا رفت به سمت ديگر. - پس اهل شكايت و اين حرفها هم هستي و خيلي بيخيالِ اين غير حرفهايگريها نميشوي و دنبال حق و حقوق قانوني و صنفي كارهايت را ميگيري منظورم اين است كه وقتش كه برسد، محافظهكاريهاي مرسوم و نگرانيهاي معمول را نداري. - نه نه، چون براي كارم ارزش قائلم. - پس چرا درباره پوكر اين كار را نكردي و قضيه را با جديت پي نگرفتي؟ - چون آنجا يك اشتباه وحشتناك كردم و فيلمنامه را فروختم، بدون اينكه در قرارداد اسم كارگردان را قيد كنم. من پوكر را به تهيهكنندههايي فروختم كه سامان مقدم معرفي كرده بود و فكر ميكردم خودش قرار است بسازد. اما ماجراهايي پيش آمد كه خودت خبر داري و سامان هم رفت كنار و من از نظر قانوني كاري از دستم برنميآمد. در عوض حسابي تا جايي كه ميشد سر و صدا راه انداختم. - انگار دورهاي هم افخمي قرار بود فيلم را بسازد؟ - نه، سامان فيلمنامه را به افخمي داد كه چيزهايي بهش اضافه كند كه تصويريتر بشود. فقط در حد بازنويسي و مشاوره بود. گزينه اول پوكر براي ساختن پوكر خودم بودم به تهيهكنندگي علي معلم، ولي خب به سرانجام نرسيد. ماجرا جوري شد كه گير مالي پيش آمد و همان موقع هم سامان تماس گرفت و من هم پوكر را فروختم، چون متاسفانه فيلمنامهنويسها خيلي پولدار نيستند! - چرا براي پوكر اينقدر حالات گرفته شده و غصهداري و حرصاش هنوز باهات همراه هست؟ - چون بهترين چيزي بود كه نوشته بودم و موقع نوشتنش به عقيده خودم خلاقيت داشت از گوشهام ميزد بيرون! بهخصوص وقتي فيلم را ديدم و ميدانستم كه نسخه اصلي فيلمنامه با يك كارگرداني خوب ميتوانست در سينماي ايران ماندگار باشد. - فكر نميكردي براي كار اول كارگرداني خودت پروژه سختي باشد؟ - نه، چون داستان و موقعيتها آنقدر قرص بود كه حتي ميتوانست ضعفهاي فيلمسازي را هم بپوشاند. الان دايرهزنگي اكران است و خيلي هم دوستش دارم. معلوم است فيلمنامه خيلي سختي بوده و اصلاً راهدست من نيست. آدمهاي اصغر فرهادي خيلي راستراستكي و واقعي هستند، ولي در كارهاي من يه جور فانتزي هست كه آدمها را از اين واقعيت لخت و عور در ميآورد. خيلي فيلمنامه درجهيكي نوشته و به نظرم اين هم جزو كارهاييست كه فيلمنامه روي كار سوار است، گرچه اجرايش هم خوب از كار در اومده. پوكر هم به دليل فيلمنامهاش حتماً چيز بدي نميشد. خلاصه اينكه پوكر تا حالا بزرگترين حسرت عمرم من است. موقع ديدن فيلم جاهاي سرم را محكم ميكوبيدم به صندلي جلويي، ولي وقتي از سالن آمدم بيرون از فيلم متنفر نبودم. تكههايي از داستان مانده بود و زوج پارسا پيروزفر و امين حيايي را دوست داشتم. فيلم فقط تكنيكي ساخته شده بود، در حاليكه فيلمنامه پر از حس و حالي بود كه توي كارگرداني اثري ازش نبود. - راستي چرا بيشتر كارهايت در حوزه كمدي بوده؟ اين هم از آن اتفاقهاي مرسوم زندگيات است يا نه، آگاهانه و به دليل علاقه و گرايش خاصي كمدي را انتخاب كردي؟ لااقل با پوكر نشان دادي كه غير كمدي هم خوب مينويسي، و شايد حتي بهتر از كمدي. - نميدانم، شايد آن سالي كه مثال زدي كه قرار بود اوج كارم باشد و قضيه برعكس شد، ميتوانست اين موضوع را كمي تغير بدهد. پنهان نميكنم كه كمدي را خيلي دوست ميدارم و موقع نوشتنش احساس راحتي ميكنم، اما شايد به دليل مجموعهاي از همين اتفاقهايي كه خودت چندتايش را گفتي به عنوان كمدينويس جا افتادم و سفارشهايي كه بهم ميرسد عمدتاً طنز است. اگر دست خودم بود، ديوانه ادبيات و سينماي علمي خيالي هستم. گاهي به شوخي ميگويند فلان فيلم را ببين، ميگويم اگر سفينه دارد ببينم! ميميرم براي سفينه و فضا و مريخ و اين چيزها. - پس در سينماي دو قراني ايران خواب و خيالي بيش نيست! مگر عمداً مسخره و زي مووي بسازي و ادوودياش كني. - راستش چندباري بهش فكر كردم، اما به اين نتيجه رسيدم كه فيلمهاي بد از ناخودآگاه ميآيد و خيلي نميشود با حساب و كتاب رفت سراغشان. اين جو فيلمهارا يك دنيا و يك ذهنهاي خاصي ميايند كه نميشود كپي كرد. - الان هم فيلمنامهاي داري كه دوست داشته باشي خودت بسازي؟ - يك فيلمنامه براي خودم دارم كه اگر از گرسنگي بميرم به كسي نميفروشمش. - موقع پوكر هم اين حرف را نزده بودي كه اگر از گرسنگي بميرم، به كسي نميفروشمش؟ - نه نزدم. اما حالا به وضعيتي رسيدم كه احتمال اينكه از گرسنگي بميرم خيلي كمتر شده! اينيكي فيلمنامهاي شخصيتمحور است و لحن كمدي دارد و خلوت است. اتفاقاً كارگرداني هم لازم دارد و فيلم اجراست. همه لحظههايش را توي ذهنم دارم و اميدوارم بتوانم درست از كار درش بياورم. - چرا اينقدر به مضمون تغيير چهره و هويت آدمها در متنهايي كه مينويسي علاقه داري؟ جوري كي كه بين شوخي و جدي ميشود گفت در اين زمبنه پيمان قاسمخاني فيلمنامهنويس مولف است! - چه بامزه؛ توي فيلمي كه قرار ست بسازم، اين قضيه به شكل ديگري باز هم هست. - در نان و عشق و موتور هزار آريو شمس مرد چند چهره است؛ در مارمولك دو چهره رضا را داريم؛ اشتباهشدن مكس در فيلم مكس و بعد تغيير هويت آدمهاي اطرافش؛ فيلمنامه پوكر هم همين قصه است و بعد اوجش هم كه مردهزار چهره. هيچوقت آگاهانه به اين قضيه فكر كرده بودي؟ - راستش نه به اين دقتي كه تو درآوردي. بايد بنشينم رويش فكر كنم كه چرا اين جور طرحها را به من سقارش ميدهند... من دروغگفتن را خيلي دوست دارم. دروغ توي اينها هست؟ - گرفتي ما را پيمان؟ تغيير هويت و چهره كه ديگر آخر دروغگفتن است. - اين تعريفِ خيلي لذتبخش و جالبي است. چند تا فيلم بعد، بيشتر بايد در موردش حرف بزنيم. از همين الان قولش را بدهيم به هم. من سينما دوست دارم و همه سينما كلكزدن است. - براي همين عاشق فيلم نيش شدي كه همهاش كلك و دروغ و رودستزدن است. - قطعاً همين است كه ميگويي؛ البته اين موضوع الان كشف شد. - درباره مكس چند تا سوال دارم؛ اول اينكه جزو همان قصههايي بود كه همه فكر ميكردند نويسندهاش خوره مسائل سياسي روز بوده و حتي پاي يك طنزنويس آن سالها هم وسط آمد كه گفتند كار را مشترك نوشتيد. - آن آقاي طنزنويس قرار بود نقش امير جعفري را توي مكس بازي كند و ترانهها را هم بنويسد. اتفاقاً ترانههاي بامزهاي هم شد كه به دليل مسائلي كه پيش آمد كنار گذاشته شد و امير توسلي ترانههاي فعلي را نوشته... - از تجربه نوشتن فيلمنامه موزيكال نگران نبودي؟ - نكته مكس اين بود كه قرار نبود موزيكال باشد، ولي چون سامان هم مثل من بايد چيزي در كارهايش باشد كه قلقلكش بدهد. پس فكر كرد و گفت بيا قصه را موزيكال ببينيم. چندتا فيلم موزيكال ديديم و دوباره نوشتيم، اما الان به نظرم بخش موزيكال مكس لنگ ميزند، چون قطعهها مستقل شده و تاثيري در كليت كار ندارد. مكس فيلمنامهاي بود كه بهصورت موزيكال بازنويسي شد و مشكل كار هم همين است. - كارهايي كه از تو ساخته شده، همه طرحهاي ديگران بوده، بجز نقاب. اين اتفاقي بوده كه قصههاي اريژينال خودت فيلم نشده يا موضوع چيز ديگري است؟ از فيلمنامهنويسهايي هستي كه بايد روي طرح كار كني و به انجام برسانياش يا... - من در مورد كارهاي خودم يهخورده بد شانس بودم. يك فيلمنامه مستقل كامل دارم كه خيلي دوستش دارم و سالهاست گذاشتم كنار، چون ساختناش گرفتاري دارد. شايد قضيه اين است كه وقتي تهيهكنندهاي با يه طرح ميآيد جلو، خيالت راحت است كه كار ساخته ميشود. الان با اين تهيهكنندههاي جديد، برادران آقا گليان، سه تا فيلمنامه داريم كه يكي را خودم قرار است بسازم... - هماني كه گفتي حتماً حتماً خودت ميسازي حتي اگر از گرسنگي بميري؟ آره. يكي هم فيلمنامهاي است كه مهران مديري ميخواهد بسازد و باز هم قصهاش مال خودم است... همان كه توي يك كشتي ميگذرد. -آره همان. يك فيلمنامه هم قرار است براساس يك فيلمنامه آمريكايي اقتباس كنم. - چند تا مثال موردي در مورد كارهايت بزنيم. طرح نان و عشق و موتور هزار اول چه شكلي بود؟ از رمان منبع چه چيزي به فيلمنامه آمد؟ - ماجراي جالبي دارد؛ من و آقاي داودي رمان كارلوتا و عشق را انتخاب كرديم، چون عاشق كارهاي گوارسكي بوديم و دنياي كوچك دن كامليو. اما چون آن را نميشد ساخت، يك داستاش را دست گرفتيم كه خيلي هم خوب نبود؛ قصه دختري كه بايد سه روزه ازدواج كنهد وگرنه يك پول گندهاي از دستش ميرود. فكر كرديم چيزهايي از آن يكي يعني دنياي كوچك دن كامليو را بياوريم در اين يكي. آن دوتا شخصيت مخالف سياسي جوان را از روي شخصيتهاي دن كامليو و پپونهي رمان دنياي كوچك دن كامليو آمدند و كمرنگ شدند و رسيدند به اين قصه. براي همين فكر كنم اگهر خدا بيامرز گوارسكي فيلم را ميديد، دوست داشت! بعد كه ديديم قصه شبيه فيلمفارسي شده، فكر كرديم چرا نرويم سراغ اصل منبع و گنج قارون را هم گذاشتيم. - طرح اخراجيها چهطور بود كه واردش شدي، چون گفتي فيلمنامه كامل را براي بازنويسي قبول نميكني. - با طرح اخراجيها زود ارتباط برقراركردم. فكر كردم پتانسيل خيلي خوبي دارد و جذبش شدم. چندتا لات و لوت كه ميروند جبهه و تاثير ميگيرند و تاثير ميگذارند برايم جالب بود. - حتماً سريع ياد دوازده مرد خبيث افتادي؟ - آره به آن هم فكر كردم. موقعيت سينمايي خوبي بود، ولي شش هفت ماه گرفتار بودم و نميتوانستد براي من صبر كنند. بعد از دو سه سال از يك دفتر ديگر فيلمنامه كامل اخراجيها به دستم رسيد كه بازنويسي كنم. به خود آقاي دهنمكي هم گفتم كه داستان سوراخهاي زيادي دارد، ولي چندتا موقعيت و شوخي بامزه داشت كه به خود دهنمكي هم گفتم اينها را همه به حساب من ميگذارند، ولي گفت اگه فيلم خوب بشود ايرادي ندارد. من روي سختمان قصه اخراجيها كار كردم و سيناپس تازهاي طراحي كردم كه الان اصلاً توي فيلم نيست و فقط انگار دو سه خط ديالوگ از من در فيلم يادگاري مانده است. دهنمكي كارهاي من را كنار گذاشت و پيشنهادها مورد قبولش قرار نگرفت. چيزهايي كه الان يادم است اين كه مثلاً اول كار پيشنهاد دادم دست مجيد سوزوكي براي حاجي و خانوادهاش و تماشاگر با هم رو بشود كه مكه نبوده و زندان رفته؛ يا براي اينكه تحول آخر شخصيت بيژن (با بازي امين حيايي) درست باشه، سكاننسي بگذاريم كه از اذيتكردن بچهها شاكي ميشود. ولي خب اينها را آقاي دهنمكي قبول نكرد و در فيلم هم نيست. سينما ماندگارتر از تلويزيون است، اما... - برسيم سر وقت تلويزيون؛ مثل خيليهاي ديگر در رشتههاي مختلف، انگيزه اصلي تو هم براي كار در تلويزيون جنبه مالي قضيه است؟ - بله. - پس اگر اقتصاد سينماي ما اين قدر لاغر و مردني نبود، ترجيح ميدادي سالي دو تا فيلمنامه سينمايي كار كني تا يه سريال تلويزيوني؟ - باز هم بله. - حالا اگه قصهاي باشد كه خيلي ميپسندي و به درد تلويزوين ميخورد، باز هم دوست داري سينمايي كار كني يا ميروي سراغ تلويزيون؟ - بگذار اين را بگويم كه من سريال خيلي دوست دارم و خيلي از سريالهاي خارجي به نظرم حتي از فيلمهايشان هم بهتراست. نوشتن سريال درست و حسابي بايد كار معركهاي باشد؛ با شخصيتهاي جذاب و قصههاي خوب كه قشنگ روي كار وقت بگذاري. البته نه نود قسمتي، بلكه بيست و چند قسمت. اين زمان طولاني كلي به آدم امكان و فرصت ميدهد كه روي قصهها كار كند و شخصيتها را بپروراند و رويش كار كند. در حالي كه در سينما نهايتاً دو ساعت فرصت اين كار هست. در تلويزيون ايران اولاً هميشه وقت خيلي كم داريم، و مردم هم دوست ندارند كمدي شخصيتمحور ببينند بلكه دنبال موقعيتهاي خاص و عجيب و غريب ميگردند و خوششان ميآيد. خيلي از كمديهاي موفق فرنگي شخصيتمحورند نه داستانگو. نكته ديگه هم اين كه عمر محدود است و خيلي زمان نداريم! - الان هم كه در تلويزيون موقعيت خوبي به هم زدي، فكر ميكني وقت و مجال اين كار نيست؟ - شايد باشد، ولي خيلي زمان ميبرد. اين جوري كه من اصولاً كُند و تفريحي كار ميكنم و دوست دارم خودم بنويسم، شايد سه چهار سال وقت ببردكه خب خيلي زياد است. - يعني دوست داري در اين فاصله سه تا فيلمنامه سينمايي بنويسي تا اين سريال فرضي. - فكر ميكنم به هر حال سينما ماندگارتر از تلويزيون است. ترجيح ميدهم سريالهاي خوب دنيا را ببينم تا بنويسم. - سريال خانه ما كار چندم تو در تلويزيون بود؟ - سومي؛ اولين كار تلويزيوني را به نام گالري نهم با مصطفي خرقهپوش نوشتم و خوشحالم كه ميگويي اسمش هم يادت نيست. كار خوبي شده بود كه در اجرا نابود شد و ديده نشد. كار دوم هشت قسمت از مجموعه هتل خانم برومند بود و بعد هم خانه ما كه با شادمهر راستين و خرقهپوش نوشتيم و بعد آخر كار سروش صحت هم به اين جمع اضافه شد. خانه ما كار خوبي شد كه اجراي خوبي هم داشت. در ضمن جزو اولين سريالهاي تلويزيون بود كه شخصيتهايش خيلي خوب و مثبت نبودن. مثلاً الگوي پسر خانواده كه ماني نوري بازي ميكرد، مشخصاً براد سيمپسون بود... - كاش دورهاي برسه كه بشود باباي خانواده را هم شبيه هومر سيمپسون بسازيم! - نه ديگر. سر همان پسره هم كلي بحث و جدل داشتيم كه چرا منفي شده و ارزشها را جور ديگري ميبيند. - با اين حال، قبول داري كه نقطه پرش و شروع موفقيت تو در تلويزيون با پاورچين بود؟ كارهاي مديري و ساعت خوشها را ديده بودي؟ - خيلي دوستشان داشتم و حتي يك قسمت ساعت خوش را از دست ندادم. آشنايي من با مهران اينطوري بود كه بهروز افخمي به عنوان استاد راهنماي كلاس ما از گالري نُه خوشش آمد ولي فرصت نداشت خودش بسازد. پيشنهاد كرد خودم كارگرداني كنم و او پشت كار هواي من را داشته باشد. گفت بيا با بچههاي گروه ساعت خوش اين را بساز و يك روز قرار شد با افخمي برويم سر لوكيشن گروه ساعت خوش. خيلي از ديدن بچههاي گروه هيجانزده شدم، انگار توي هاليوود بودم! افخمي با گروه صحبت كرد، ولي آنها در اوج كارشان بودند و كلي خواهان داشتند و حتي قرار بود با مهرجويي و بيضايي كار كنند. بعد خورد به دوره ممنوعالكار شدن گروه و ماجرا منتفي شد. - بعد از چند سال چهطور دوباره به پْستِ مهران مديري خوردي و با او همكاري مستمر و موفقتان را با پاورچين شروع كرديد؟ - از طريق دوست مشتركمان رامين ناصرنصير. يك روز در خانه رامين نشستيم براي حرفزدن در مورد يك كار مشترك. آن روزها مجموعه 77 حسابي گّل كرده بود و مهران پيشنهاد داد كه بيا 78 را بسازيم. هر قسمت برنامه قرار بود يك موضوع مشخص داشته باشد و آيتمها در مورد آن موضوع بود. خلاصه چندتا آيتم براي آن برنامه نوشتم. چيزي هم به اسم سرپرست نويسندگان و اين جور چيزها در كار نبود. مهراب هم آنجا طراح صحنه بود و گاهي بهش ميگفتم بيا چند تا آيتم بنويس، من دستم بند است! در اصل مهراب را من هول دادم به اين دنيا، چون رشتهاش نقاشي بود و مال به فضاي ديگري از جامعه بود. اما چون با چيزهاي مشتركي بزرگ شده بوديم و سلايق بهشدت شبيه هم داشتيم، تصور ميكردم خروجيِ هر دوتاي ما هم بايد شبيه باشد. البته مهراب هنوز هم نويسندگي را دوست ندارد؛ فقط مينويسد تا يك خاكي سر پولهاي نوشتن بكند، ولي من اين كار را دوست دارم و ازش لذت ميبرم. - مجموعه 78 بعدها انگار تغييرتي كرد و تبديل شد به ببخشيد شما؟ البته ديگه جزو نويسندههاي آن كار نبودي. چرا آنجا همكاري با مديري را ادامه ندادي. - آن موقع به مهران نگفتم، ولي حالا ميگويم؛ به نظرم كار خوبي نميشد و اصلاً اين ايده تركيب مصاحبه با آدم واقعي و تلفيق جديت با آيتمهاي طنز جالب نبود و اصلاً دوستش نداشتم. - پس براي همين بود كه توي نقطهچين با مهران مديري كار نكردي؟ + نقطهچين كه تركيب جدي و طنز نبود؟ - چرا ديگر؛ اولِ اول بنا بود هر قسمت مصاحبه مديري با يك زنداني يا خلافكار باشد و لابلاي آن آيتمهاي مرتبط با موضوع بيايد. + آها آره، پسر تو چه يادته! ولي سرِ نقطهچين يادم نيست كه درگير كدام كار بودم كه وقتمان با هم جور نميشد. - بعد از ببخشيد شما، مهران مديري پلاك 13 و نود شب را ساخت. در اين كارها صحبتي با تو براي همكاري نكرد؟ چون در اين فاصله توي سينما يا تلويريون كاري نداشتي. - با مهران كه حرفي براي همكاري پيش نيامد. ولي خودم حتماً مشغول كارهايي بودم. در اين فاصله هيچ فيلمنامه يا سريالي ننوشتم؟! ... پس شايد مشغول استراحت بودم... پس زندگيام چهجوري ميگذشت، بي درآمدو و كار؟! - فكر كنم مشغول يكي از آن دورههاي فيلمديدنِ پر سرعت بودي! بهاره هم خرج زندگي را ميداده! معمولاً در هيچ كاري رسم نيست كه به تركيب تيم برنده دست بزنند، اما شماها بعد از پاورچين هر كدام در اوج راه يگري رفتيد؛ چه بازيگر و چه كارگردان و نويسندهها. مديري نقطهچين را هم مثل بقيه كارها با ايدهاي عجيب و فرمت تازه شروع كرد و بعد از بيست قسمت دوباره سيدكام شد، اما تو رفتي سراغ نويسندگي و سرپرست نويسندگان سريال كمربندهارا ببنديم مهدي مظلومي شدي كه كار قبلياش بانكيها يك شكست مطلق بود. دستمزد دو برابري كه براي كمربندها... در مقايسه با كارهاي مديري گرفتي، به لطمهاي كه به اعتبار كاريات زد ميارزيد؟ - من و مظلومي خيلي راهدست هم نبوديم.شايد او با متنها ديگران راحتتر است و كارهاي بهتري ساخته است. مثلاً مظلومي با خشايار راحتتر است، اما طرحهاي ژوله كه خيلي هم بامزه بود همه رد شد و من پدرم در آمد تا به ژوله كه طبع حساسي دارد بفهمانم كارش خوب بوده ولي با سليثقه آنها جور نيست. - كار قابل قبول مظلومي همان بدون شرح بود، و بعداز كمربندها... به يك نزول وحشتناك رسيد؛ اكسيژن و زندگي به شرط خنده و .. - اين را هم بگويم كه ايده اصلي كمربندها... كه همهاش قرار بود در يك هواپيما بگذرد، وسوسهانگيز بود. هنوز هشت قسمتي كه براي شروع كمربندها... نوشتم دوست دارم. - يادم هست كه با امير مشتركاً ميخوانديمش و حسابي ميخنديديم، ولي همان شوخيها عيناً در صفحه تلويزيون هم بود و حتي نميشد لبخند زد. همه چيز انگار در اجرا از بين رفته بود، حتي شخصيتهايي مثل آن خلبان روس كه همه چيز را دوتا ميديد و از يكي از آيتمهاي مانتيپايتن گرفته بودي. - آره به نظر خودم هم خوب شده بود، ولي هر چه جلوتر رفتيم قضيه شكلش عوض شد. البته من برعكس تو و مهران كمربندها... را سريال ضعيفي نميبينم. مهران هميشه ميگفت رفتي و با مخ زمين خوردي و برگشتي! قضيه پاورچين از كجا شروع شد و جلو آمد كه اين همه شكل عوض كرد. البته اين خصلت كارهاي مديري است كه معطل يك طرح يا ايده يا موقعيتي كه نگرفته نميشود و سريع فضا را كاملا ًعوض ميكند و معمولاً هم جواب ميگيرد. براي همين نود شبيهاي مديري رو ميشود با خيال راحت از قسمت بيستم به بعد تماشا كرد! قصهي شروع و ادامه پاورچين رو بگو، چون به دليل حضور برره مقوله مهمي است. - طرح پاورچين اول قرار بود از سطح طنز عام تلوزيون جلوتر باشد. يه خورده چيز بود... سطح بالا يا هنريتر مثلاً. صحبت اين بود كه براي خواص هم باشه با يك زوج روشنفكر و گير و دار زندگي آنها. حتي مهران طرحهايي داشت مثل اين كه يهك قصه را اول به جور تعريف كنيم بعد يك شكل ديگر.... - يعني زده بود توي فاز وودي آلن؟ - نميدانم والا، حتي اسمش هم بود داستانهاي شگفتانگيز. مطمئن بودم با اين شكل كار نود شب كه سهل است، به قسمت چهار و پنج هم نميرسيديم و موافق نبودم. اما چون نميخواستم كنار بكشم، حرف زديم و نكتههايم را گفتم. جالب اينكه مهران اولِ كار ميگفت داستانهاي سه چهار صفحهاي ميخواهم و بقيه را بداهه و در لحظه ميرويم جلو... - تو لابد حسابي مخالفت كردي؟ - نه بابا! اتفاقاً خيلي هم خوشحال شدم كه آخ جون، فلان مبلغ ميگيرم در مقابل چهار صفحه. تازه مهران اولِ كار ميگفت متنهاي يك صفحهاي بدهيد و پولِ كامل بگيريد. يا يك معادله آمار و رياضي حساب كردم كه نود صفحه متن مينويسم و يك رقم نجومي ميگيرم. مهران اولين يك صفحه را هم خودش نوشته بود. در اين كار آزمون و خطا از همان صفحه اول شروع شد! اولي را كه نوشتم شد چهار صفحه. كلي حالم گرفته شد كه اه، سه صفحه ضرر كردم! خلاصه يك صفحهها شد چهار صفحه، بعدي دوازده صفحه و بعد هم هر متن به اندازه زمان استاندارد هر قسمت! يك خانواده نعريف كرديم و شخصيتها را چيديم. سه تا پيرمرد هم از اول كار بودند كه اگر يادت باشد توي كافه مينشستند و شر و ور ميگفتند. اينها را هم توي ده پانزده قسمت اول گذاشتيم كنار. پدر و مادر و زن شاعر و شوهره و اينها بودند و كار جلو ميرفت. آمارهاي صدا و سيما مثل امروز دقيق نبود، ولي ميگفتند كار خيلي نگرفته. در عوض من و مهران و بقيه بچهها داشتيم حال ميكرديم و خوش ميگذشت. آن دوره نه من صاحب هيچ جايگاه و ركوردي بودم نه مهران بعد از ساعت خوش و 77 اتفاق خاصي برايش افتاده بود. من و مهراب مينوشتيم و جلو ميرفتيم تا قضيه برره پيدا شد. - آها؛ من با اين برره كار دارم. با جزئيات بگو چهطور به اين فضا و موقعيت و اين آدمها و فرهنگشان رسيديد؟ دوست دارم اين را همينجا بگويم كه به نظرم مهمترين و موثرترين كاري كه پيمان قاسمخاني در عرصه سرگرمي و نمايش كرده، همين شكلدادن برره و فرهنگ آن در سطح جامعه است. شايد كمتر كسي توانسته چيزي در حوزه سينما و تلويزيون بسازد كه وارد فرهنگ عام بشود، اصطلاح و لهجه و رفتار و حركات موزون و ... داشته باشد و همه طيفها ازش استفاده كنند و گاهي لذب ببرند. قبول كه برره محصول يك گروه موفق بوده و نقش كليدي مهران مديري هم انكار ناپذير است، ولي ميخواهم بدانم برره را تو به عنوان نويسنده خلق كردي و بعد اجرا شد يا در مرور زمان شكل گرفت؟ خودم حدس ميزنم تو همان طور كه دربارهاش حرف زديم، بدون مطالعات و تحقيقات جامعهشناسانه، با هوش جذبي و خلاقيتي كه داري توانستي اشلي از ايران را در يك ناكجاآباد به اسم برره خلق كني كه همه ما توياش بوديم ولي به كسي يا قوم و گروهي هم بر نخورد يا گرا نداشت. قصه شكلگيري برره را كمي مفصلتر تعريف كن. - مهران كلاً به اسمهاي عجيب و غريب علاقه دارد، مثل همين شصتچي در مرد هزارچهره. فاميلِ برره رو هم همينطوري روي كاراكتر سريال گذاشت و شد فرهاد برره. جلوتر كه رفتيم، حس كرديم طرح داستان ما براي سريال هرشبي با اين زن و شوهر و پدر و مار كافي نيست و جلو نميرود. اين را هم بگويم كه همه امتيازهاي كار را نميخواهم به اسم خودم تمام كنم... خلاصه چون با مهراب از بچگي همبازي بوديم، اينجا هم كاملاً برره تبديل به يك بازي شد. فكر كرديم يك قوم و قبيلهاي هست به اسم برره و بعد انگولكشان ميكنيم؛ هر خصوصيت مزخرفي را كه دلمان خواست بهشان نسبت ميدهيم و نگران هيچ اعتراض و شكايتي هم نيستيم. رفته رفته شروع كرديم به گذاشتن رفتارهاي خاص و پدرسوختهبازيهاي مختلف و بعد يادم نميره كه آرش خوشخو توي چلچلراغ يه چيزي نوشت كه فهميدم انگار كارمان گرفته. بعد رفتيم سراغ لهجه و مديري به اين بخشِ كار سر شكل خوبي داد. از تبديل«بود» به «بيد» شروع شد و همينطوري جلو آمد ديگر. وقتي هم كه فهميديم كسي با نيت پليد ما مشكلي ندارد، با مهراب و مهران مينشستيم و با ماجراها تفريح ميكرديم. اين را هم بگويم كه مهراب در گسترش فرهنگ برره گاهي از من جلوتر ميرفت. جاهايي من به بنبست ميخوردم اما مهراب ميرفت توي دل ماجرا و بحث ميكشيد به شر و ورهاي اساسي كه اصلاً تصورش را هم نميكرديم كه اين دريوريها را فردا شب توي تلويزيون ببينيم! هيچوقت اين همه موقع نوشتن به ما خوش نگذشته بود؛ اينكه خب حالا اينها چهريختي غذا ميخورند، مراسم و آداب و رسم و رسمشان چيست...گذشتهشان چيست؟ از ماركوپولو تا كاندينسكي را مال منطقه خودشوان ميدانستند! خلاصه عالمي بود. روي وايت برد براي تفريح با مهراب شكل و بردار ميكشيديم و بعد ميگفتيم اينها از روي اين بردارها غذا ميخورن؛ نخود مقدس است برايشان و نچوفسكو و اين چيزها همه وسط اين بازي و تفريحهاي بچهگانه و احمقانه شكل ميگرفت. تركيبهاي عجيب حروف فارسي كه تا حالا كنار هم قرا نگرفته بود؛ مثل همان فعل معروف «وويگولنسج»! - از يك جايي به بعد، توي پاورچين و بعد به شكل جديتر در شبهاي برره، به اين نتيجه رسيديد كه داريد فرهنگ و اجتماع ايراني و آدمهاي دور و بر خودتان را از طريق كمدي آسيبشناسي ميكنيد و يك جور انتقاد اجتماعي در قالب كمدي و مسخرهبازي وارد كار كرديد و پارودي روحيات خودمان را منتسب كرديد به يك ناكجاآباد نامربوطي به اسم برره ... - متاسفم كه اين دفعه نااميدت ميكنم، ولي اين موضوع از همان ابتداي كار خودآگاه و حسابشده بود. - نااميد چرا؟ من خيلي هم خوشحال ميشوم اگر بدانم اينطوري بوده... - اين شوخي و هجو روحيات خودي با انتسابش به يك قوم خيالي و همه قضاياي جامعهشناسي پشت ماجرا كاملاً فكر شده بود. حتي براي شبهاي برره رفتم كتاب جامعهشناسي خودموني را خواندم. حتي از پاورچين هم اين قضيه پاروديكبودن موضوع هر لحظه مشخص بود. - پس برره حسابي شاخكهاي تو را تيز كرده بود كه مثلاً امشب راننده تاكسي چهكار ميكند يا بقال سر كوچه چه ميگويد كه در برره قابل استفاده است. - خود به خود مدام دقيقتر ميشديم؛ روي رفتارها و گير و گورهايي كه داريم، كارهايي كه ميكنيم، برخوردهايمان با همديگر و خلاصه همه اينها توي كار خودش را نشان ميداد. پنهانكاري به عنوان يك معضل بزرگ اجتماعي توي برره كاملاً بود؛ پاچهخواري افتخارشان بود، در تمام برره از وجدان خبري نبود اما آبرو خيلي مهم بود... يعني اگر هر كاري كردي، فقط بقيه نفهمند تمام است و بررهاي فقط جلوي جمع از انجام كاري شرمنده ميشد نه توي خلوت خودش. خلاصه برره كه قرار بود موضوع فرعي و حاشيهاي پاورچين باشد، با اين استقبال و اضافهشدن جواد رضويان و تكميل لهجه و از آن مهمتر به اين دليل كه من و مهراب بيشتر باهاش تفريح ميكرديم، يواش يواش به موضوع عمده سريال تبديل شد. - حتي يك بار شنيدم كه گفتي مميزيها و خط قرمزها در برره باعث خلاقيت شد. مثلاً گسترش عبارت پاچهخواري يا زو رفتن و كوهرفتن و اين چيزها كه معلوم بود معادلهاي چه ماجراهايي است! - آره كاملاً. اين يك مورد استثنايي بود كه مميزي به بهتر شدنش كمك كرد. البته از اواسط كار قضيه لو رفتيم و ديگر حرفِ عادي هم كه ميزديم، ازش تعبيرهاي آنچناني بيرون ميكشيدند و پوست از سرمان كنده شد تا متنها به مشكل نخورد. - غير از تو و و مهراب،اشخاص ديگري هم در گروه نويسندهها بودند كه متن به شما بدهند؟ - عليرضا ناظرفصيحي چندتا متن نوشت كه نويسنده تئاتر بود، منصور ضابطيان دو قسمت نوشت و تك و توك بقيه هم بودند. - از كجاي پاورچين بنا داشتيد روي برره جديتر كار كنيد؟ اصلاً نطفهي شبهاي برره توي پاورچين بسته شد يا بعد از آن بود؟ در سريال نقطهچين كه نويسنده نبودي، موضوع دعوا و قهر و اينها كه نبود؟ اگر بود خواهش ميكنم تعريف كن كه من ميميرم براي خالهزنكي و اخبار حواشي... - نه شرمنده، ولي فقط موضوع اين بود كه من گرفتار كار ديگري بودم. حتي يك قسمت از نقطهچين را هم نوشتم؛ قسمتي كه ديگر قرار بود مهران پليس نباشد. شغلش خطكشيدن دور جسدها بود و اين را به عنوان يك هنر رو به انقراض نگاه ميكرد! نه واقعاً با مهران نميشود قهر كرد. - حيف شد. حالا اگر واقعاً قضيهاي بوده ضبط را خاموش كنم، حرفت را بزن! + نه؛ آخر مهران از آن آدمهاييست كه اگر تو را به اوج عصباتيت هم رسانده باشد و منتظر باشي كه وقتي وارد شد، با كله بروي توي صورتش، موقع ورود يك لبخند خاصي ميزند كه قضيه را منتفي ميكند! - هيچوقت شده كارهاي نود شبي را دو دره كني و با اينكه ميداني قصه غلط دارد يا بيمزه است، بگذاري به عنوان سرپرست از زير دستت در بيايد، به اين بهانه كه نود شبي است و و قت نداريم و... - يادم نميآيد اينطور شده باشد. شايد در مواقعي كل داستان را دوست نداشتهام و انتخاب ديگري هم در كار نبوده. پس روي همان قصه كار كرديم و تا حد ممكن سعي كردم به بهترين شكل ممكن تمامش كنم. هيچوقت كسي از من نشنيده كه بزن بريم ولش كن، يا اينكه كار كه گرفته، اين چندتا را هم اين وسط بگذاريم برود. - در اين مواقع چهقدر به خلاقيت مهران مديري و تواناييهايش اعتقاد داري و اعتماد ميكني كه بالاخره با اين قصه ضعيف كاري ميكد كه بهتر شود. - خيلي زياد. چشمبسته بهش اعتقاد دارم. - پس يعني اگر چشمات را باز كني، اين اعتماد سلب ميشود!؟ هميشه به مديري به عنوان همكاري نگاه ميكني كه ميتواند كارهاي تو را ارتقا بدهد و دو پله بالاتر ببرد؟ وقتي سكانسي داريم كه خيلي بامزه نيست و مهران ميگويد يك كارياش ميكنيم، مطمئنم كه بلد است چه كار كند. نقطه ضعف مهران كه به خودش هم ميگويم اين است كه سكانسها و موقعيتها برايش از كليت داستان مهمتراست. - اين از تجربه سالها كار آيتمسازي ميآيد ديگر. همه چيز را بخشبخش و اپيزودي ميبيند. - اين براي تلويزيون ايدهآل است، ولي نويسنده كه ساختمان كلي قصه را نوشته و فرضاً در سكانس دوم پايه شوخي يا نكتهاي را در سكانس يازده چيده از اين مدل كار او شاكي ميشود. در عوض در سكانسها درخشان است و حريف ندارد و با يك رياكشن يا كلمه كار را زير و رو ميكند. مهران زمانبندي كمدي را ذاتاً و غريزي بلد است و در اين كار درجهيك است و رقيب ندارد. ولي كل قصه در ذهنش جاي جدي ندارد و فرضاً شوخي شماره يك متني را نميگيرد و بنابراين گاهي شوخي شماره دو كه به اولي ربط داشت بي معني ميشود. در مرد هزار چهره خصوصاً كه داستان دنبالهدار بود، اين جور حذفها بيشترين لطمه را به كار ميزد. من مرد هزار چهره را نديدم، ولي بچههاي نويسنده از اين جور حذف و تغييرهايش شاكي بودند. ايده شبهاي برره را از جنگ ستارگان گرفتم، اما... - يكباره فلاش فوروارد زدي به آخر ماجرا و مرد هزار چهره. تو كه اهل سيد فيلد بازي هستي، الان در پرده سوم و موقعيت دوم مصاحبه هستيم و گرهافكني ديگر با گفتن اين سوال ايجاد ميشود كه چرا ايده شبهاي برره از دل پاورچين و در آن دوره شكل نگرفت؟ اينطور نبود كه بدانيد كار بعدي درباره اين قوم و تاريخ آنهاست؟ چيزي كه دو بخش آخر پاورچين يكجور آنونس براي آن محسوب ميشد. - نه واقعاً. در دفتر برادران آقاگليان نشسته بوديم و قرار بود هر كسي طرهايي كه در طول هفته رويش فكر كرده تعريف كند. من مثل بچهتنبلها آخر صف نشستم كه وسط حرفهاي بچهها – سروش صحت و مهراب – يه چيزي به فكرم برسد و بگويم! مهراب يك طرح درباره خانوادهاي عجيب نوشته بو كه خواند و فرصت خوبي شد كه ما دنبال طرح بگرديم؛ سروش هم گويا به صورت بداهه مزخرفاتي گفت و موقعي كه سروش مشغول حرفزدن بود، من چشمم افتاد به يك روزنامه كه خبر دنبالهي جنگ ستارگان را كار كرده بود؛ اينكه جرج لوكاس ميخواهد يك سهگانه درباره گذشته شخصيتهاي جنگ ستارگان بسازد. نوبت من كه شد خيلي جدي گفتم من به اين نتيجه رسيدم كه روي تاريخ و گذشته برره و شخصيتهايش كار كنيم! - پس باز هم جنگ ستارگان به دادت رسيد. - جنگ ستارگان هميشه به دادم رسيده است. خلاصه همه طرح را تائيد كردند و خوششان آمد، اما خودم ردش كردم. چون بررهاي كه در پاورچين دربارهاش حرف ميزديم، دكور عظيم و عجيب و پروداكشن بزرگي ميخواست كه تا آن موقع از عهده نود شبيها خارج بود. ولي مهران ديگر ايده را گرفته بود و كوتاه هم نميآمد. - حالا برويم سر بخش انتقادي ماجرا؛ شما در پاورچين به موضوع برره نوك زديد و خيلي چيزها دربارهاش ساختيد و اصلاً قوم و فرهنگ و رسم و رسومش شكل گرفته بود. توقعِ منِ بيننده اين بود كه شبهاي برره خيلي جلوتر از اين برود؛ يعني الان چيز چنداني بيشتر از پاورچين و دو قسمت آخرش درباره قوميت بررهايها و رفتار و كارهايشان نميبينيم. شجرهنامه و تاريخ اين قوم جاي كار بيشتري داشت. نه اينكه الان در سريال اينها نباشد، ولي براي يك دوره زماني صد شبي كم است. مثلاً همين لهجهي بررهاي؛ هر كسي توي سريال يك جور بررهاي حرف ميزد. غير از چندتا اصطلاح و فعل مشهور، بقيه دلبخواهي و مندرآوردي است. معلوم است كه از سر عجله و بزن بريم با اين موضوع برخورد شده است. توقع بينندهي كمي جديتر اين است كه فرضاً لهجه بررهاي گرامر داشته باشد، بازيگرها همهشان اين لهجه را تمرين كنند، و خلاصه ديكشنري بررهاي منتشر كنيد! فكر كنم شبهاي برره پتانسيل بالقوهي خيلي بالاتري داشت و بايد با يك پيشتوليد جديتر و طولانيتر، با يك ساختمان روايت و تاريخ و شخصيتهاي جديتر از اينها شروع ميشد و جلو ميرفت. ميخواهم مثال بيربطي بزنم؛ شايد بداني كه در مورد ارباب حلقهها، زبان اين نژادها گرامر دارد – چون تالكين خوش زبانشناس بوده – و مثلاً به زبان الفي ميشود مقاله نوشت. در چندتا از چترومها به اين زبان چت ميكنند و اگر غلط بنويسي صداي همه در ميآيد! حالا منظورم مقايسه برره با حماسه معظمي مثل ارباب حلقهها نيست، ولي در فضاها يا خصوصاً در لهجه، شبهاي برره محصول عجولانهاي شده و يك موقعيت تاريخي تا حدودي از دست رفته... برره ميتوانست در فرهنگ ايران ماندگارتر از اينها باشد. - اتفاقاً مثالي كه ميزني اصلاً بيربط نيست. در مورد برره خيلي حسابشده و فكر شده ميدانستيم داريم در حد و اندازههاي محدود خودمان، يك فضا و جغرافيا و دنيايي با مختصات خودش را ميسازيم – مثل هري پاتر يا همين ارباب حلقهها. ببين، اگر من يك روز بخواهم رمان شبهاي برره را بنويسم، حتماً اين چيزهايي كه ميگويي رعايت ميكنم. اما در توليد هر شب تلويزيوني ديگر نميتوانستيم توقع لوكيشنهاي عجيب و غريبي مثل قلعه هاي ارباب حلقهها داشته باشيم. مهراب به عنوان طراحصحنه همه چيز را با يونوليت ساخت و ساختمان بالابرره نصفش كاهگلي است و نصفش آجر است. اگر دست من و مهراب باز بود يا مهران مديري فضا و امكانات بيشتري در اختيارش بود، اتفاقهاي خيلي خوبتري ميافتاد. - اما هنوز ميگويم به عنون نويسندهها و عوامل و بازيگرها بايد كتابهاي تاريخ برره، ديكشنري و دايرهالمعارف برره و دستور زبان برره ميداشتيد و بهش رجوع ميكرديد. الان نميشود به لهجه بررهاي سخنراني كرد يا مطلب نوشت و اين خيلي بد است! (البته در اين حال و روز دنيا و مافيها هم حرفزدن و مصاحبه درباره ديكشنري برره از نظر عدهاي خيلي بد است...) - اين چيزهايي كه ميگويي تا حدودي داشتيم ولي قبول دارم كه بازيگوشي موجود در پاورچين در شبهاي برره نبود؛ يك كم خودآگاهانهتر شده بود. در مورد لهجه هم چيزي نداشتيم كه بشود دقيق رويش كار كرد. حالا توي دهان بعضيها بهتر ميچرخيد و بعضيها فرضاً اصلاً نميتوانستند بگويند وويگولانسججججج!. - خب اين همان وسواس پيشتوليدي است كه البته ميفهمم در تلويزيون ما به شوخي شبيه است. طبعاً خيلي از شوخيها و جذبههاي فرهنگ برره در پاورچين لو رفته و تكراري شده بود. اين ريسك بزرگ شبهاي برره بود. فكر ميكني اگر در مورد همين موضوع برره در سينما و يك تهيهكننده دست و دلباز – كه البته انگار گير نميآيد – كار ميكردي، امكان خلاقيت بيشتري نداشتي؟ - نميدانم، ولي مطمئنم كه شبهاي برره در سينما با آن زمان محدود نميتوانست شكل بگيرد و وقت خيلي بيشتري ميخواست كه آنتن شبانهي تلوزيون اين امكان را به ما ميداد. اين زمان بينهايت هر شبي بهشت است كه در پاورچين ازش حسابي استفاده كردم. آن روزها در اوج و بهترين فرم نوشتن در طول عمرم بودم و خيلي نوشتم، براي همين اعتقاد دارم بهترين كارم در تلويزيون پاورچين است. 64 قسمت پاورچين را خودم نوشتم. مثلاً رابطه سپهر و شادي داشت طول ميكشيد و از شبكه گفتند كه عروسي اينها را همين دو سه روزه راه بيندازيد. من در سه شبانهروز فقط دو ساعت خوابيدم و قرصهايي خوردم كه توي مخم صداي قطار ميآمد و بعد از تمامشدنش بيهوش شدم. الان كه نگاه ميكنم، اين چند قسمت را دوست دارم و چيزهاي خوبي درش پيدا ميكنم. - در شبهاي برره ده قسمت بيشتر ننوشتي؟ - شبهاي برره چهارده قسمت نوشتم، چون گروه نويسنده داشتم. - غيراز آن فيلم كوتاهي كه ساختي، اولين تجربه كارگردانياي مجموعه سيديهاي آيتمهاي طنز فضانوردان ميآيند است كه الان دو تايش در بازار هست. اين ديگر چه جور كاري بود؟ بعد چرا پخشش متوقف شد و اصلاً چرا بامزهترين قسمتهاي كار كه به ما نشان دادي در اين دو سيدي نيست؟ قبول داري كارهاي عجيب و غريب مي كني كلاً؟ً - آقايي به نام ابوالحسني كه در كار نشر بود و در سطح وسيع هم براي سازمانها انيميشن ميساخت، توليد چنبن پكيج ششتايي را پيشنهاد كرد و گفت در زمينه پخش آن هم ايدهها و موقعيتهاي خوبي دارد. - مگر نگفتي كار آيتمي دوست نداري و از روز اول راهدستات نبوده؟ پس چرا براي شروع كارگرداني رفتي سراغ آيتمسازي كه سالهاست ديگر در ايران از مد افتاده بود؛ قصد تجربه مانتيپايتني داشتي يا نكند مثل تارانتينو ميخواستي ساعت خوش را به عنوان يكي از تفريحهاي خاطرهانگيز نسلمان دوباره تجربه كني و حتي مثل خود استاد، بازيگرها را هم از همانها انتخاب كردي! اگر كسي اين حرفها را زيادي جدي بگيرد، از فردا خيليها جواب سلامت را هم نميهند. - من توي اين مصاحبه خيلي خودم را خراب كردم، اما راستش اين يكي هم پولش خيلي خوب بود! دوازده روز كار 400 دقيقه برنامه تحويل داديم. - بهترين و حرفهايترين و صادقانهترين دليل را گفتي. تو كه ديگر خودت هم نبايد مثل بررهايها پنهانكاري كني و براي كارهايت دلايل خيالي ببافي! كپيرايت اين قضيه مال امير است؛ يك بابابي از برنارد شاو پرسيده چرا مينويسي؟ شاو گفته براي «پول». طرف گفته ولي من براي «فرهنگ» مينويسم. شاو هم جواب داده كه همه ما معمولاً براي چيزهايي كه نداريم مينويسيم! يكي از دوستان مطبوعاتيِ خودم هم يكسري كتاب دري وري مثل «راههاي كاميابي و ثروت و زيبايي در شش روز» و «سه ساعته رستگار شويد» و از اين چيزها ترجمه كرده بود. گفتم اين چرنديات را چرا به خورد خلقالله ميدهي؟ خيلي جدي گفت:« راستش خودم از اين كتابها خيلي چيزها ياد گرفتم و احساس ميكردم مديون آنها هستم و بايد با ترجمهشان دِين خودم را به جامعه ادا كنم؛ در ضمن ناشرش هم حقالترجمهي خيلي خوبي ميداد! »... اصلاً من يك تئوري دارم كه اين اصطلاح «كار فرهنگي» در مقابل «كار تجاري» را كساني اختراع كردهاند كه ميخواستند پول امثال من و تو را بخورند. من فكر ميكنم تو در تمام اين سالها به بهترين شكلي داشتي السي باز ميكري و خودت خبر نداشتي! - به هر حال من حتي براي كاري كه فقط و فقط براي پول قبولش كردم، هميشه بيشترين مايه را گذاشتهام. نميتوانم كم بگذارم و با تمام بضاعت ميروم و اذيت ميشوم. - نكند تو خودت همان «تنها وجدان نيمه بيدارِ تمامِ برره» بوده باشي و ما خبر نداشتيم؟! - نميدانم، فقط اين را ميدانم كه در قبال دوازده روز كار پول خيلي خوبي دادند و كار هم كنترات بود و ميشد خيلي بيشتر هم خورد، ولي ما متاسفانه نخورديم. - كل كار شش تا سيدي را دوازده روزه انجام دادي؟ - آره؛ من و سيامك انصاري كارگرداني كرديم و متنها هم مال خودم و بچههاي گروه بود. - از اول ميدانستيد شيوه عرضهاش به شكل سيدي در كوچه و خيابان است؟ - آره، و سر همين هم خيلي اذيت شديم. قرار بود تبليغات وسيع داشته باشيم و بيلبورد بزنيم و ... من فكر ميكردم اينكار به يك پديده تبديل خواهد شد. بخشهايي را كه تو آن روز ديدي برديم شبكه سه و گفتند بياييد براي كار بعدي يك برنامه آيتمي گنده شروع كنيم. شيوه عرضه اينسيديها را خيلي حسابشده برنامهريزي كرديم و قرار بود به فاصلههاي مشخص عرضه شود. اما اولي را كه ديدم شوكه شدم، چون پر از آگهي چيپ بود و خلاصه كار قرباني شد. خبر موثق دارم كه آقاي ابوالحسني از همين دوتا سيدي حسابي سود كرده و هنوز شش تاي ديگر هم دارند. - احتمالاً مهران مديري كه فضانوردان را ديد، گفت باز سرت خورد به سنگ، بيا مثل بچه آدم دوباره با هم كار كنيم! - فضانوردان را اول قرار بود مهران بسازد، اما بعد كنار كشيد و خودمان ساختيمش. - كارگرداني كار اول برايت سخت نبود؟ نگراني نداشتي كه از پس كار برنيايي؟ - بگذار اعتراف كنم كه كارگردان در اين جور كارها عملاً كار زيادي ندارد، جز همان صدا دوربين حركت؛ و بعد كات. كار سه دوربينه كارگرداني و دكوپاژ جدي نميخواهد. - طرح باغ مظفر مال تو بود؟ تعرف كن بدانبم اول قرار بوده چه قصهاي داشته باشد؟ - يك قصه خانودگي بي دردسر و جمع و جور كه گرفتاريهاي برره برايش پيش نيايد و مثل شبهاي برره نصفه تمام نشود. برره قرار بود جايي تمام شود كه پاورچين شروع شد؛ مديري و سيامك انصاري از برره به تهران و دانشگاه ميآيند، فرهاد خواهر سيامك را آنجا ميبيند و ازدواج ميكنند. اين پايان برره و شروع پاورچين بود كه حالا يك حلقه مفقوده دارد. برره قرباني سوتفاهمهاي اجتماعي و بيشتر از آن سياسي شد و قرار شد كه زودتر جمع شود. پس اين دفعه دنبال يك قصه بي دردسر ميگشتيم. طرح اوليه باغ مظفر درباره دو برادر بود كه از نوادگان محمدقليشاه قاجار هستند كه برادر محمدعليشاه است، منتها چون فقط سه روز پادشاهي كرده و اسمش در كتابهاي تاريخ نيست! سيامك انصاري طبق اين شجره نامه، روزها در اداره كارمند است و شبها در خانه به شاه قجري فعلي ايران تديل ميشود! اين طرح تصويب نشد و قصه تبديل شد به اينكه تهران را به مناطق مختلف تبديل كنيم كه هر كدام خواني داشته و تاريخچهاي و دعواهاي اينها بامزه ميشد. اين قرارداد از ابتدا چهل قسمتي بود و برادران گليان قرار بود آن را روي سيدي عرضه كنند، با متن من و گروه و كارگرداني مهران مديري. شبكه آنتن خالي داشت و قرار شد اول سريالي براي شبكه كار كنيم به شرطي كه رايت سيدي بعدي مال برادران گليان باشد. از همان ابتدا هم بنا شد كه با اسپانسر كار كنند و به شبكه درصد بدهند. من و بچههاي گروه اينجا به مشكل خورديم، چون روش تبليغات مستقيم و با اين حجم را در دل قصه نداشتيم. من ايده را از يك سكانس دنياي وين پيدا كردم كه مايك ميهرز در يك دقيقه چندتا چيز مختلف را مستقيم رو به دوربين تبليغ ميكند. ما چند مدل اسپانسر مختلف داشتيم كه كالاهايشان را ميشد بگذاريم جلوي دوربين و خلاص، اما اسپانسر فرهنگي ميخواهد پيام بدهد و نميشود پيام را جلوي دوربين گذاشت و تصوير گرفت. - دليل وجودي راوي با بازي مديري از قسمتهاي بعدي براي همين بود؟ - اول اينكه هميشه مطمئنم كه مهران رو به دوربين براي بينده جذاب است، بعد هر جمله و تبليغي را هم ميشود با حضور او گفت. مشكل ما نويسندهها اين بود كه هر اسپانسر چند دقيقه زمان داشت و بايد براي هر كدام به اندازه تايم قرارداد موقعيت داستاني يا سكانس مينوشتيم؛ وحشتناك بود! به همين دليل وظيفه اصلي من در اين سريال در مقام سرپرست نويسندگان، جلب رضايت اسپانسرها و مذاكره با آنها بود كه قانعشان كنم يا نويسندههايي كه معرفي ميكردند بپيچانم! - باغ مظفر ثابت كرد كه گروه تو و مهران مديري هر كاري ميتوانيد بكنيد، چون آن حجم از اسپانسر و تبليغات مستقيم براي نابودي اعتبار و كارنامه و آبروي شخصي هر كسي در سينما و تلويزيون كافي بود. اما شماها از پساش برآمديد و حتي ميخواهم بگويم باغ مظفر در بخشهايي از شبهاي برره موفقتر بود. - خودِ من بهترين متني كه براي تلويزيون تا به حال نوشتم، يك داستان از باغ مظفر بوده. همان بخشي كه به ذهن و ناخودآگاه شخصيتها ميرفتيم... - ... و خيلي تحت تاثير كارهاي چارلي كافمن بود! - ايراد باغ مظفر اين بود كه به خاطر تلنبارشدن آگهي و اسپانسرها در يك سوم آخر سريال، جوري شد كه خيليها بخشهاي خوب و بامزه دو سوم اول سريال را هم فراموش كردند و فقط خاطرهشان از سريال شد اسپانسر زياد و متعدد. شبكه هم طبعاً خوشش نيامد و كار جمع شد. در حالي كه هنوز پتانسيل زيادي داشت. ايده من موقع طراحي باغ مظفر، قصهي فيلم ملاقات با والدين بود... - يك بخش هايي هم كه فكر كنم ژوله نوشته بود، اصلاً مو به مو از روي ملاقات با فوكرها برداشته شده بود؛ جايي كه بردبار به خان شيوه رابطه با پسرش را ياد ميداد و يادگاريهاي قديمي پسرشان را قاب كرده بودند... - اِ اِ واقعاً؟ كدام بود؟... آها يادم آمد! ولي خودِ آن بخش را نديدم. گنج مظفر هم كه همان ده قسمتي است كه سيدي مي شود. - به نظر خودت بامزه شده و بعد از اين همه مدت كسي يادش مانده و جذابيتي دارد كه ماجراهاي اين خانواده را دنبال كند؟ - چيزي كه من از سريال ديدم، جذاب بود چون خان از ويلا بيرون ميآمد و ديگر آن جبروت را نداشت و شمالرفتنشان و ماجراي گنج پيدا كردن جذاب شده است. - شايد هم يك مجموعه سيزده قسمتي نوروزي شد براي سال بعد، از گروه شما؟ - بعيد ميدانم چون سود سيديها بايد خيلي بيشتر از حق پخش تلويزيوني باشد. گنج مظفر بالاخره كار مهران مديري است كه اخيراً مرد هزار چهره را داشته و موفق بوده است. - موقع نوشتن باغ مظفر و طراحي شخصيتها ياد داييجان ناپلئون افتادي؟ بهش فكر ميكردي؟ - نه واقعاً نه. بعداً موقع نوشتن كاراكتر رادش به مش قاسم فكر كرديم و آنجا بود كه حس كرديم ميشود شباهتهايي پيدا كرد كه اگر كوچكترين شباهتي پيدا بشود، افتخار بزرگي ميشود براي من. داييجان ناپلئون شاهكار است و نميشود بهش نزديك شد. - فكر ميكني روزي چيزي در مايههاي اين شاهكار و با اين قدر و قدرت بنويسي؟ - با كمال شرمندگي در برابر همهي شاهكارهاي ادبيات فارسي، فكر ميكنم داييجان ناپلئون بهترين رمان ايراني است و سريالش هم كه فوقالعاده است. من حريف اين همه شخصيت و موقعيت درخشان نيستم. اندازههاي خودم را ميدانم و اصلاً بهش فحكر هم نميكنم. اين رمان، اصلاً براي قدو قواره من زيادي بزگ است. هيچوقت نشده بيخودي از يك فيلم كوركورانه بدزدم، اما... - پاي دايي جان ناپلئون را پيش كشيدم كه برسم به بحث شيرين اقتباس يا تاثير و بلند كردن فيلمنامه كه در مورد تو زياد حرفش را ميزنند؛ شايد هم از روي حسادت است! از همين باغ مظفر كه جواب دادي، كليت اين بحث به نظرت چهجوري است؟ اگر اين حرفها را – به شوخي يا جدي - اتهام فرض بگيريم، جواب رك و راست تو به اين ماجرا چيست؟ - حالا واقعاً در مورد كارهاي ن اين چيزها را ميگويند؟ خودم نشنيده بودم! + در مورد كار تو ميگويند كه حتماً كارهايش را از جايي ور داشته؛ عبارتهايي از جمله بلند كردن، سرقت ادبي، الهام و تاثير و خلاصه اين چيزها. در اين مورد بايد كمي مفصل حرف بزنيم. از همان ابتدا شروع كنيم؛ من زمين را دوست ميدارم را كه نوشتي، فيلم اسپلش را ديده بودي؟ - نه واقعاً. الان هم فكر كنم يادم نيست كه ديده باشم؛ آها، چرا چرا ، همان كه تام هنكس يك پري دريايي پيدا ميكند و... + آره ديگه! اين دوتا فيلم موقعيتهاي مشابه زياد دارند؛ مثلاً تا اين حدكه در هر دو فيلم وقتي شخصيت اصلي اسمش را ميگويد شيشهها ميشكند و همه چيز ميريزد زمين. - نه واقعاً. بگذار برايت بگويم كه موقع نوشتن من زمين را دوست دارم به يك كتاب فكر ميكردم به اسم اوندين كه آن فضا را داشت . ببين، وقتي قصهخوان باشي و فيلم و سريال زياد ديده باشي، همه قصهها تكراري و دزدي ميشهود. هميشه وقتي حرف از طرح يا قصهاي ميشود، من شش تا مثال همان جا رو ميكنم كه قصه شبيه آنهاست. اينها خود به خود در حافظهام هست و گاهي موقعيت و سكانس و چيزها ديگري از اين فيلمها ميآيد توي كار. تاثيرها اينطوري است. در مورد من زمين را دوست دارم، اسم شخصيت اصلي چيزي شبيه شيشكي بود. آدمي كه همه ارزشهاي ما برايش متفاوت است و نظام ارزشياش فرق ميكرد. همان طور كه در مارمولك هم من واقعاً به ما فرشته نيستيم فكر نميكردم و اصلاً چيزي ازش توي ذهنم نبود. مثلاً همين كاراكتر حبف نون باغ مظفر و مش قاشم؛ خب، من از كاراكتر، يا سكانس و لحظه و موقعيتها و لحظههاي زيادي الهام ميگيرم و آنقدر ميچرخانمشان تا به كارم بيايد و ازشان استفاده كنم. نكته جالب اين است كه اقتباس از روي كتاب و رمان و قصه حتي باعث اعتبار هم ميشود. حالا من گاهي در مورد فيلمها همين كار را ميكنم و اين هم يك جور اقتباس است. هيچوقت نشده بيخود و بيجهت از روي يك فيلم مشخص، كوركورانه بدزدم و يك فيلمنامه تحويل كسي بدهم. - همانطور كه فيلمنامهنويس ناشي و خلاق و با قريحه داريم، به همان نسبت هم تاثير و الهام تا دزدي و كپيكاري هست؛ به همين راحتي! در ضمن مثل خيلي چيزهاي ديگر، قصهگفتن هم بلد نيستيم و بايد از آن قصهها استفاده كنبم؛ به همين سادگي. -اصلاً اين شكل از تاثير و استفاده كه ازش حرف ميزنم، كار خيلي شرافتمندانه و گاهي خلاقانهاي هم هست و خيلي كارگشاست؛ مثل مورد دنياي وين كه من واقعا ًبراي وارد كردن اين همه اسپانسر به قصه گرفتار شده بودم و اين صحنه كوتاه قضيه را حل كرد. اين به نظرم بلندكردن خلاقانه است. گاهي دوستاني سراغ من ميآيند كه مثلاً ميخواهيم فلان فيلم را كپي بزنيم. من هميشه جوابم اين است كه كار بدي نيست واقعاً ، اما نه كپي مستقيم بلكه در فضاي ايران با آدمها و موقعيتهاي ايراني. يك عالمه فيلم داريم كه اگر داستانشان را با مقتضيات و تغييرات لازم اقتباس كنيم، خيلي براي تماشاگر ايراني جذاب است. واقعاً چرا كه نه؟ كلي قصه هست كه آنطرفيها در قالب فيلم و سريال و انيميشن كهنه كردند، اما براي ما هنوز بكر و شنيدني است، يا قالبها و موقعيتهايي كه آنها صدها بار استفاده كردند، ولي ما هنوز كلي جا داريم تا به كمك آنها نسخه ايراني از يك قصه و شخصيت خلق كنيم و موقعيت جذاب و اينجايي و خودماني بسازيم. مثلاً آنها داستاني دارند كه چندين بار – از فيلم تقديم با عشق سيدني پواتيه بگير تا ذهنهاي خطرناك ميشل فايفر موسيقي قلبهاي مريل استريپ – از رويش فيلمهاي تماشايي ساختهاند. اگر توي ايران كسي همين قصه را درست بنويسد، مطمئن باش كه فيلمش ميتركاند. قبول داري؟ - پيمان، بپا! انگار داري منابع فيلمنامه ورود آقايان ممنوع را لو ميدهيها. اين كار را هنديها هم يهجورهايي ميكنند. ميگويند هجده نسخه از فيلم روح (جري زوكر) در هند ساخته شده كه همهشان از نسخه اصلي بيشتر فروخته. آنها حتي تايتانيك هم كپي كردند! - آنها قصهها را «هندي» ميكنند، يعني به زبان فرهنگي و قوميشان ترجمهاش ميكنند تا مورد توجه قرار بگيرد. هميشه دوست داشتم ابرقهرمان ايراني داشته باشيم؛ سوپر هيروهايي كه هيچ ربطي به بتمن و اسپايدرمن و اينها ندارد، چون آدمي كه در شهر تهران پرواز كند، حتماً همه سعي ميكنند بكشندش پايين! - ماجرا اين شكليست كه چون فيلمنامهنويس و كارگردان و بازيگر و – شرمنده، رويم به ديوار – منتقدان ما كم فيلم ميبينند، اين ماجرا برايشان جنبه كشف بزرگي پيدا ميكند. چون ردي از فلان فيلم را پيدا ميكنند و ميخواهند مثل پدر جد همه كارآگاههاي ذرهبين به دست، اين كشف مهم را به سمع و نظر بقيه هم برسانند كه يعني بله، ما بلانسبت كور نيستيم آقاجان! اما قصهها و موقعيتها و حتي ديالوگها حالا بعد از اين همه قرن قصهگويي و صد و خوردهاي سال فيلمساختن، ريشههاي مشترك دارند... اما حالا چرا در مورد تو اين قضيه را زياد ميشنويم و ذرهبينبهدست زيادتر است؟ - الان از زبان تو دارم ميشنوم به چنين لقبي مفتخر شدهام! سرِ مارمولك البته يادم هست كه ميگفتند ... - فهرست مارمولك كه حسابي طولاني بود؛ ما فرشته نيستيم، توپهاي سنسباتستين، و حتي بينوايان! - بگذار بگويم كه همچنانكه بهشدت مدافع اين كار هستم، ولي ثانيهاي هم به ما فرشته نيستيم فكر نميكردم. چون خيلي سال پيش ديده بودمش و با اينكه نيل جوردن از فيلمسازهاي محبوب من است، اصلاً دوستش نداشتم. - يك نسخه از فيلم را كه به شان پن دادي، توي موزه سينما، گفتي همه ميگويند من از فيلم شما كپي كردم، اما اينطوري نيست!... البته در روايتهاي مذهبي ما هم اين قصه هست انگار... براي مارمولك به بينوايان و رابطه ژان والژان و ژاور كاملاً فكر كرده بودم. منتها قصه مارمولك آنقدر سررراست جلو ميرود كه كار ديگري نبايد كرد جز همين مسير. حتي بگويم كه متاسفم كه ما فرشته نيستيم به فكرم نرسيد، چون حتماً اگر ميديدم دوسه تا نكته ازش پيدا ميكردم كه به دردم ميخورد يا بهترش را استفاده ميكردم. نان و عشق و موتور هزار كه هم رمان داشت، هم گنج قارون بود و مشكلي نبود! پاورچين را عدهاي از سريالبينها با دوستان مقايسه كردند، اما فكر كنم با وجود تاثير آشكار تو از دوستان در پاورچين، اين قالب سيدكام باعث شباهتهايي ميشود. در روابط و شخصيتها هم كه اصلاً شوخيهاي دوستان در ايران قابل نمايش نيست. فقط چند قسمت را يادم هست كه خيلي شبيه بود. - پنج شش قسمت از پاورچين با الهام از 135 قسمت داستان سريال دوستان ساخته شد، اما من بالاي شصت قسمت از پاورچين را نوشتم و طرح و روابط و آدمها مطلقاً ارتباطي به آن ندارند. موقع نوشتن پاورچين، مطلقاً تحت تاثير دوستان بودم؛ اين كه ديگر كشف كردن نميخواهد! - مشكل اينجاست كه اغلب مدعيان و شاكيان و وكلاي سريال دوستان در ايران، اصلاً سريال را نديدهاند و بيشتر نقل قولها سينه به سينه است! - چيزي كه در نوشتن پاورچين از دوستان ياد گرفتم، طراحي رابطه آدمها بود و اينكه هر كدام از آنها با ديگري شكل تعريفشدهاي از ارتباط داشتند. از دوستان، در زمينه تعريف رابطه شخصيتها و ارتباطهاي آدمهاي كنار هم در يك محيط بسته، درسهاي زيادي ياد گرفتم. كاش موقع شبهاي برره هم يكي دو تا سريال مشابه براي ديدن و ياد گرفت داشتم. هندسه برره به قرص و محكمي پاورچين نبود متاسفانه؛ شايد بد نبود دوباره دوستان را ميديدم. - صحنهها و موقعيتها هم اگر درست جا بيفتند، خوب جواب ميدهد؛ مقل ارتباط دختري با كفشهاي كتاني و ناتور دشت سالينجر ... - صحنهها و تكههايي كه نه، ولي قبول دارم كه كليت دختري با كفشهاي كتاني تحت تاثير ناتور دشت است. - سكانسي كه دختر در اتوبوس ميگويد سرطان خون دارم و همه برايش دلسوزي ميكنند و جلب توجه ميكند، توي ناتور دشت هم هست ها! - راست ميگويي؟! اين بخش را حذف نكن، ولي واقعاً تصور ميكردم اين سكانس را اريژينال نوشتهام. اين عاليست؛ يك سرقت ناخودآگاه، چون تا همين چند لحظه پيش فكر ميكردم مال خودم است و خيلي هم از نوشتناش كيف كردم. - حالا كه بازار اعتراف و مچگيري داغ است، بگو داستان پوكر از كجا آمده است؟ - موقعيت پوكر از يك داستان واقعي ميآيد كه بهاره يك روز تعريف كرد كه مردي براي اينكه مهريه زنش را ندهد، با كمك دوستش همچين نقشهاي كشيده و خلاصه داستان و شخصيتها رسماً توي ده دقيقه شكل گرفت. - آخرين سريال تلويويزوني گروه تو و نويسندههاي همكارت با مديري باز هم اقتباس ادبي است: پخمه (عزيز نسين) و مرد هزار چهره. - براي كساني كه متن اصلي را نخواندهاند بگويم كه در پخمه هم شخصيت اصلي به همين شكل در موقعيتهاي ناخواستهاي ميافتد ولي اين موقعيتها هيچكدام ربطي به مرد هزار چهره ندارد. پس اقتباس در اسكلت قصه است و نه موقعيتهاي مختلفي كه مرد دچارش ميشود. - اول كه خط اصلي قصه سريال عيد مديري رو شد، فكر كردم از اگه ميتوني منو بگير اقتباس شده؛ چون هم تغيير شغل داشت، هم پزشكي، هم بابايي كه اهل دغلكاري بود... - ... و واي كه من ميميرم براي آن باباهه با بازي محشر كريستف واكن. ولي خب، ديدي كه ربطي نداشت. غير از اسكلت داستان پخمه، حدس بزن به چه فيلمي فكر ميكردم؟ عمراً اگر حدس بزني؛ به كلوز آپ كيارستمي كه ماجرا را يك لول ميبرد بالاتر؛ يعني قضيه آدمي كه بدون نفع مادي و فقط به قصد لذت و عقدهگشايي وارد اين بازي جابهجايي شخصيتها ميشود. - از اول قرار بود جابهجاييها همين شغلها باشد؛ پزشك و پليس و مافيايي ؟ - پزشك و پليس قطعي بود، ولي در بخش مافيا قرار بود اين آدم يك نفر را بدزدد كه از بلند كردنهاي خوب و بامزه بود كه از رد راك وست الهام گرفتم. يك بار هم قرار بود بشود مدير برنامهها و پشتپرده فوتباليستها و اوضاع فوتبال ايران باشد. - قضيه رضا رشيدپور و مجريهاي تلويزيون چي بود؟ - رشيدپور قرار بود بيايد پيش پدرخوانده (خمسه) و بگويد اين مجري ديگر (حسينيان) تازگي پا توي كفش من ميكند و برنامهام را ازم گرفته و همان ديالوگها با جاني فانتين پدرخوانده. بعد تفقد ميرفت و سر مرغي را كه حسينيان خيلي دوست داشت ميبريد ميگذاشت توي تختخواب حسينيان! شبكه با اين اختلاف مجريها مشكل داشت و نشد ديگر. آخر سريال را هم كه يك بار برايت تعريف كردم. = بقيه هم شايد دوست داشته باشند بشنوند! - اينطوري بود كه شصتچي از زندان بيرون ميآمد و اشتباهي ميرود فرودگاه امام. پول تاكسي برگشت هم ندارد كه يك ماشن جلوي پايش ترمز ميزند كه علي پروين و مترجمش آرش فرزين هستندكه گويا آمدهاند دنبال يك مربي كروات براي تيمشان... و تمام. حيف كه به آقاي پروين دسترسي پيدا نكرديم. - - آن موقع فكر ميكرديد اين همه حمله و شكايت و دوازده ميليليارد شكايت ثبت احوال شيراز كه خودش آخرِ كمدي است، پيش بيايد؟ بازتابها را پيشبيني ميكردي، وقتي متنها را مينوشتي؟ - با نيروي انتظامي كه كاملاً هماهنگ بوديم. درمورد ديگران هم راستش چون خودمان اهل اين قضايا نبوديم، فكر نميكرديم كساني شروع كنند به اين معادلسازيها و جنجالها. تازه روي اين هم حساب كرده بوديم كه پانزده روز عيد است و همه گرفتارند و كسي فرصت شكايت پيدا نميكند! در مورد ثبت احوال شيراز احتمالاً واحد كشيك نوروزي داشتند كه فرصت چنين شكايتي پيدا كردند. اما در مجموع نگاه ما آنقدر مهربانانه بود كه فكر نميكرديم كسي با ما نامهرباني كند و تحمل اين يك ذره شوخي را هم نداشته باشد. - از حكايت جار و جنجال بخش هنريها و اهل ادب انگار گلايه داري و معلوم بود حسابي جا خوردي؟ - نه واقعاً. من به آزادي بيان كاملاً معتقدم و هر كس بايد حرفش را بزند و نظرش را بگويد. من با تعميمدادن در كل چيزها اصولاً مشكل دارم و اين هميشه گيبان ما ايرانيها را در خيلي زمينهها گرفته و دردسر ساز شده ولي باز هم دستبردار نيستم. اين چيزها را كه ميگويي، حرفهاي يك نفر است كه بعد كمي شاخ و برگ پيدا كرد... - منظورت توكا نيستاني است ديگر؟ - آره خب! اما فكر ميكنم اينجور ديكتاتوري ذهني براي اين طبقه فرهنگي و اهل هنر كمي ناجور است. اصلاً مگر مانا نيستاني (برادر توكا) خودش گرفتار يك سوتفاهم اين مدلي نشد و زندگياش به هم ريخت و رفت زندان؟ توكا نستاني هم خودش كاريكاتوريست است! اگر اعتراضها از طرف ديگر ماجرا باشد قابل درك است، اما از اين ور ماجرا كه اهل نقد و چند صدايي و اين حرفها هستند، به نظرم بعيد بود. من در شعر خيلي بيسوادم؛ از آقاي م.آزاد يك خط شعر هم نخواندهام و آقاي منوچهر آتشي را هم نميدانم چه شكليست. ولي با ترجمههاي ليلي گلستان زندگي كردم و دنيايي داشتم. مگر ديوانهام كه بخواهم به اين شكل در يك سريال كمدي شب عيد خرابشان كنم. اين قسمت سريال اقتباسي است از داستان موخوره (عزيزنسين)، درباره چندتا آدم علاف كه الكي خودشان را روشنفكر جا زدهاند. راستش اين حرفها ارزش بحثكردن و حتي جوابدادن نداشته و ندارد. به بچهها هم گفتم وارد اين بازي جوابدادن نشويد ولي خيلي گوش نكردند. اگر كسي مثل آقاي نيستاني قصد بازارگرمي براي خودش را نداشت، ميتوانست شماره تلفن من يا دوستان گروه را بگيرد تا برايش توضيح بدهيم اينها آنهايي نيستند كه او فكر ميكرد يا ميكند، و يا شايد هم نميكند. - اما راه خيلي كارهاي مشابه و ريسككردن با خط قرمزها در تلويزيون و در حيطه كمدي با اين سر و صداها بسته ميشود... - اين را به صراحت بهت بگويم كه خيالت را راحت كنم؛ راه هيچ چيزي با اين حرفها بسته نشده... تو آدمها را داري گندهتر از آني كه هستند ميبيني كه چنين تصوري برايت پيش ميآيد. - اگر قرار باشد مرد هزار چهره حسن ختام كار شماها در تلويزيون باشد، پختهترين و كار شدهترين سريال مديري است كه سر همبنديها و تپقها و ... تويش نيست و حسابي توليد حرفهاي و جدي و با وسواسي شده است. با مديري اصليترين اختلافت سر اين كار چه بود؟ - بيشتر در جزئيات است، ولي اصلش آخر ماجرا بود كه دلم ميخواست طنز باشد و دادگاه جدي نشود. ايدههاي خوبي هم براي اين صحنه داشتم كه البته انگار مهران جدي برگزارش كرده و تاثير گذار هم شده؛ گفتم كه هنوز سريال را نديدهام. اما بچههاي گروه نويسندگان كه همكار ثابت جزو تيم من شدهاند، از بعضي تغييرها ميگويند. تصميم دارم كمتر پول دربياورم، اما... - اين ماجراي گروه نويسندگان و سرپرست نويسندگان چهطور پيش آمد؟ اين گروه چرا و با چه ويژگيهاي مشتركي كنار هم قرار گرقتند؟ - چون گرايش به تنبلي از خصوصيات اصلي زندگي من است، با يك همكار نويسنده مثل مهراب اموراتم نميگذشت. حالا دوتاي ديگر هم پيدا كردم كه حرف هم را ميفهميم و هر كدام ويژگي خودشان را دارند؛ ژوله استعداد لخم است كه بخش سيد فيلد كارش خيلي ميلنگد، اما خشايار براي مشاوره درباره ساختمان و اسكلت قصه فرد مناسبي است و دارد روز به روز هم بهتر ميشود. براي مرد هزار چهره يك شبه يك قسمت نوشت – اين كار فقط در گروه از خشايار برميآيد – كه من خيلي خنديدم و به نظرم بهترين چيزي بود كه تا به حال نوشته بود. البته هنوز گروه كوچك است، ولي راستش ديگر كلاً برنامهاي براي كار در كارهاي نود شبي تلويزيوني به آن شكل سابق ندارم. - پس تكليف آن سريالي كه چندساله در موردش حرف ميزنيد، چه ميشود؟ همان طرح فضايي ايراني كه قرار بود مديري بسازد و گويا هجو جنگ ستاگان به روايت تو باشد! - نه، بيشتر يكجور برره فضايي و علمي خيالي است. ارتباط ما آدمها با موجودات سيارههاي ديگر و تفاوتهايي كه موقعيتهاي كميك ماجراست. يك كتابچه گنده دارم كه درش درباره همه چيز زندگي امروزمان در هفتصد سال آينده فكر كردهام و نوشتهام؛ از غذا خوردن و خوابيدن تا همه چيزهاي ريز و درشت ديگر. زمان سريال مال بعد از دورهي زنسالاري بزرگ است كه مردها دنبال حقوق برابر با زنها ميگردند و توي كابينه وزير فرستادند و مدعي تساوي حقوق با زنها هم شدهاند! - شيوه توليدش با اين چيزي كه ميگويي، بايد عظيمتر از اين چيزهايي باشد كه الان در تلويزيون هست و هزينه و دكور و خلاصه كلاس كار خيلي فرق دارد. در چه مرحلهاي از پيش توليد هستيد؟ - برادران گليان قبول كردند و كار را قرار است آنها بسازند. يك نكته مهم را درباره كار الگوي سيد كام (كمديهاي آپارتماني) بگويم؛ كارگردان در اين كارها آدم اصلي و مهم ماجرا نيست، گرچه در مورد مهران مديري او هم كارگردان و هم خالق و مولف كارهايش است. در فرنگيها كارگردانها، تكنسينها و سوييچرهاي خيلي قابلي هستند كه ميدانند الان كدام رياكشن را بگيرند و چهطو كات بدهند و زمانبندي شوخي چهقدر بايد باشد. آدمهاي مهم و موثر و ستارههاي سيدكام (مثل اغلب نود شبيهاي خودمان) نويسندهها و بازيگرها هستند. من پيشنها كردم كه نه به عنوان سرپرست، بلكه به عنوان طراح و مشاور كار كنار بچهها هستم و طرحها و ايدهها را بهشان ميدهم و كار را با چهار كارگردان شروع ميكنيم؛ مهراب قاسمخاني، امير مهدي ژوله، خشايار الوند و سروش صحت. مهران مديري در ابتداي كار بازيگردان است و حضور من و مهران در اوائل ماجرا سفت و سخت است، منتها بدون ما ادامه پيدا خواهد كرد. شايد چند بخش كار را مهدي مظلومي بسازد و خيليهاي ديگر... ولي خودم سراغش نميروم، چون خيلي وقتگير است و بيشتر از يكي دو سال كار ميبرد. من الان ديگر در 42 سالگي فرصت اين همه وقتگذاشن روي يك پروژه را ندارم. مهران هم علاوه بر كارگرداني سينما، هفتهاي 150 تا پيشنهاد بازيگري دارد. - پس الان رسماً داري اعلام ميكني كه كار گروه مديري – قاسمخاني در سريالسازي تلويزويني تمام شده و مرد هزار چهره آخرين كار اين گروه در تلويزيون بود؟ - در تلويزيون فكر نكنم ديگر كاري بكنيم. اميدوارم بتوانم در مقابل مهران مديري و مخزنيهايش مقاومت كنم. تا حالا كه نتوانستم، ولي اين بار سعيام را ميكنم چون تصميم جديام براي زندگي همين است. اين سالها خيلي خسته شدهام و تصميم دارم كمتر پول دربياورم، ولي كارهايي بكنم كه درش بهم بيشتر خوش بگذرد. چند وقت پيش يك دورهي گرفت و گير فكري و ذهني را گذراندم كه در آن مدت مطلقاً نتوانستم كار كنم؛ كار آقاي منوچهر محمدي (ورود آقايان ممنوع)، فيلمنامه بهمن قبادي و قفيلمنامه سنپطرزبورگ به تهيهكنندگي آقاي اعتبايان روي هم تلنبار شد. اينها را بايد تحويل بدهم و كار سينمايي مهران مديري هم دستم هست كه بايد تمامش كنم. فعلاً كه دارم تخته گاز جلو ميروم. اجازه بده يك نكته ظاهراً بياهميت ولي خيلي اساسي هم بگويم؛ من مادر عزيزي دارم كه به من خيلي اعتقاد دارد. به شوخي يك بار بهش گفتم من اسكار ميگيرم. خيلي جدي برگشت گفت پس زودتر، چون ميخواهم آن لحظه را ببينم... فعلاً بايد كار مهران را تمام كنم و تحويلش بدهم كه از شرش خلاص شوم تا بعد... - اگر قهر و ماجراهاي خالهزنكي بينتان پيش آمده، بگو ضبط را خاموش كنم تا تعريف كني؟! - باز هم ناچارم دلت را بشكنم، چون مطلقاً چنين چيزهايي در كار نيست. من از اين به بعد هميشه دفتر گليان تصوير هستم كه مهران هم آنجا درصدي شريك است و كلي كارهاي مشترك و غير مشترك سينمايي داريم كه قرار ست آنجا انجام بدهيم. - نوشتن برايت كار سختي است؟ كابوس كاغذ سفيد و مداد و پشت گوشانداختن كارها به هر شكل ممكن تا لحظه آخر يا تماشاي مزخرفترين برنامههاي ميزگرد علمي تلويزيون براي به تعويقانداختن نوشتن... - كاملاً. در سطح بينالمللي پلي استيشن بازي ميكنم فقط براي اينكه نوشتن را عقب بيندازم. - اهل عادتهاي خاص موقع نوشتن هستي؟ اينكه شب باشد يا روز، اتاق فلان شكلي ، پنجره كجا و ميز چه ريختي باشد؟ مداد يا خودكار مارك مخوص و رنگ خاص و اين جور قرتيبازيهايي كه ميدانم براي خيليها لزوم جدي و اساسي دارد. - اين جور قرتيبازيها بهشدت به كار كمك ميكند و نظم ميدهد. اگر اين را بشود تمرين كرد كه مقلاً از فلان ساعت تا فلان ساعت بنويسي و بعد اين قدر استراحت و دو باره كار... خيلي خوب است ولي حيف كه اهلش نيستم. فقط ميدان آدم صبح و روز نويس هستم. شبها سختتر است و هر چه به سمت غروب ميروم، ميگويم بس است. سكوت را خيلي لازم دارم چوت خودم توي سرم حسابي هست و حالا در زمانبندي رگباري نودشبيها بايد دوروبرم ساكت باشد. - با كامپيوتر و نرمافزار ورد چرا شروع نميكني به نوشتن؟ خيلي كار راحتتر ميشود... - كامپيوتر گرفتم كه همبين را شروع كنم اما بازيگوشي ذاتي باعث شد برومسراغ گيم و الان استا چندتا بازي كامپيوتري از جمله فوتبال رقيب ندارم. - پس بايد يك ليگ حرفهاي راه بيندازيم. - فكر نميكني ايده اين سريال فضايي كه اين همه سال رويش فكر كردي و شوق و ذوق داشتي، با اين ريسك تعدد كارگردان خراب بشود؟ - شايد... نميدام، ولي گفتم كه عمر كوتاه است و معلوم نيست ده سال ديگر كجا باشم؟ اصلاً باشم؟ خدا ميداند... - براي حسن ختام، كمدينهاي محبوبت را ميتواني فهرست كني؟ - جري لوييس در همه چيز. دهن گشاد را از نوجواني تا حالا هر بار ميبينم چيزي برايم دارد؛ برادران ماركس عالي هستند؛ كري گرانت كه مهران مديري به نظرم از جنس كار اوست! لورل و هاردي بخش كودكي وجودم را حسابي راه مياندازند؛ در دعواي چاپلين و باستر كيتون هم من طرفدار كيتن هستم بيشتر؛ ژاك تاتي به طرز عجيب و غريبي خوب است كه واقعاً نميفهمم چرا؛ نيل سايمون و پارهنه در پارك و پسران آفتاب و بقيه كارهايش خيلي راهدست من است ... دو سه تا برادران ماركس را عمداً نگه داشتهام و نديدم كه بدانم هنوز برادران ماركس نديده دارم. جملهاي هست در آسمان وانيلي كه تام كروز ميگويد من يك لذت عقب بينداز هستم. - پس براي همين دزدان زمان تري گيليام من را سه سال است كه نديدي! - ضربه جانانهاي بود؛ مرسي واقعاً. از اين بهتر نميشد اين گفتوگو را جمع كرد
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با وجودي كه حسرت ابدي قرار گرفتن در كنار خسرو شكيبايي عزيز در قاب دوربين سينما براي هميشه همراه من خواهد بود، ولي نميدانم چرا احساس ميكنم مرثيهگفتن موقع مواجهه با اين غم بزرگ چاره كار نيست. هر كدام از بزرگان بازيگري اين سينما كه از دست ميروند، جاي خالي و خلاء عظيمشان را با تمام وجود درك ميكنيم و ميدانيم كه اينها ستارگاني پر فروغ و بيجانشين بودند كه در فقدانشان آسمان هنر بازيگري ايران حتماً كمنور خواهد شد. شكيبايي فقيد جزو بزرگان يك نسل طلايي بود كه هنر والا و عشق و شور و شوق وصفناپذيرش را ميتوانيم در تك تك نماهايي كه به يادگار گذاشته ببينيم و براي هميشه تحسين كنيم و غبطه بخوريم. اين روزها حجم و تنوع نوشتههاي اهالي سينما در سوگ خسرو شكيبايي آنقدر زياد بوده كه احساس كنم ديگر نميشود چيز چنداني به آن اضافه كرد يا لااقل اين كار از عهده من خارج است. بهانه نوشتن اين چند خط، احترام به هنرمندي بزرگترهاي اين حرفه و يادآوري اين نكته است كه خيلي از اين استادان هنوز در قيد حياتاند و ما هنوز در كنارشان هستيم و ميتوانيم از حضور و وجودشان سيراب شويم. ميتوانيم شاگردي كنيم و اگر در كنار شاگردي امكان و فرصتي فراهم شد، بايد به كمك بعضيهايشان بشتابيم. كساني كه هنوز هستند و گاهي فكر ميكنم انگار خداي نكرده منتظريم تا خبر مرگشان را از طريق تلفن و اساماس دريافت كنيم تا يادمان بيايد تا همين چند ساعت قبل پيش ما بودند و به يادشان نبوديم. انگار تا مرگ به سراغشان نيايد چيز زيادي نداريم كه درباره آنها بگوييم و كار چنداني در قبال بزرگي و استاديشان از عهده ما كوچكترها و شاگردها و مسولان و متوليان سينما برنميآمده است.
همه ما خبر داريم كه بعضي همكارانمان در چه حال و روزي زندگي ميكنند و در چه شرايطي زندهاند، اما ما و شما هر كدام كه فرصت و امكاني براي ياري و توجه و دستگيري داشتيم، چهقدر به اين موضوع توجه داريم؟ خسرو شكيبايي هنرمند شاخصي بود كه هنرش در زمان حياتش قدر ديد و تحسين شد. منظورم از اين حرفها، نگاه و توجه به آن دسته از همكاران و سينماگراني است كه همين لحظه نياز به همياري ما دارند تا بيشتر و بهتر زندگي كنند. مردم هنردوست و هنرمندان و دوستان خسرو شكيبايي در زمان مرگش و در مراسم تشييع و تدفين اين عزيز سنگ تمام گذاشتند تا معلوم شود قدر او را ميدانستيم، ولي براي خيلي از زندهها هنوز ميشود خيلي كارها كرد كه بعدها در نبودشان بتوانيم سرمان را بالا بگيريم و بگوييم هنرشان را در زمان حيات هم شناختيم و گرهي از كارشان باز كرديم. خبرها و تصاوير حضور انبوه مردم و هنرمندان در خانه داغديده خسرو شكيبايي حتماً باعث تسلاي خاطر بازماندگان است، اما آيا خبر داريم كه خانههايي هم هست كه هنرمندان ديگري اكنون در آن زندگي ميكنند كه قطعاً حضور در آن خانهها ميتواند به همين اندازه نشاندهنده هنردوستي ما و علاقه و محبت ميان همكاران و دوستان سينمايي باشد. جاي افسوس است اگر چند وقت بعد ناچار باشيم براي تسليت به آن خانهها هم برويم و در سوگ آن عزيزان شمعي روشن كنيم يا به هم خبر بدهيم كه جلوي خانهشان شام غريبان بگيرند و در مراسم ختمشان سنگ تمام بگذاريم. حالا كه داغدار درگذشت عزيزي هستيم، خوب است كه به فكر بيفتيم و قبل از رسيدن خبر تلخ بعدي كاري كنيم كه حتماً تاثيرش از حضورمان در تدفين آنها بيشتر خواهد بود. آنها را دريابيم كه امروز به حضور ما نياز دارند و فردا و فرداها براي آنها دير شده باشد. به همين خاطر دلم ميخواهد حالا كه به بهانه نوشتن از خسرو شكيبايي گرانقدر فرصتي پيش آمده، نام و يادي هم از اين بزرگان بكنيم و با يك برنامهريزي درست و همياري بهموقع نگذاريم در زمان حياتشان تنها و گرفتار بمانند. اهالي سينما مثل افراد يك خانواده از مشكلات و مسائل هم خبر دارند و ميشود به سادگي فهرستي تهيه كرد و طرحي ريخت تا اين مشكلات حتي به قدر ذرهاي كمتر شود. پيشنهاد ميكنم حالا كه اين قرعه شوم و تلخ به نام خسرو شكيبايي افتاده، نام و ياد و خاطره دوستداشتني او را بهانه چنين كارهايي بكنيم و بنيادي به نام و يادش براي اهالي سينما و تئاتر و تلويزيون تشكيل بدهيم و كاري كنيم تا خيلي از آنها به بخشي از حقوق طبيعي و در خور لياقت و هنرشان برسند. شايد اين موضوع بتواند تلخي غم فقدان شكيبايي نازنين را ذرهاي كمتر از اين كه هست كند... اين روزها براي سينماييها همهاش با ياد خسرو شكيبايي گذشت. اگر چنين طرحي به اجرا دربيايد، نام او هم براي هميشه فقط يادآور درد و غم از دستدادنها نخواهد بود. شايد در اين صورت باشد كه اين چند سطر هم پيش از اين كه به مرثيهخواني بگذرد و تمام بشود، فرصت و امكان شروعي براي همتهاي بلند كساني بشود كه امروز در موقعيت حرفهاي مناسبي هستند و ميتوانيم در كنار هم طرح همياري اهالي سينما را با ياد و نام هميشگي خسرو شكيبايي برپا كنيم.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هیچ وقت این فرصت برای من پیش نیامد که با خسرو شکیبایی همبازی شوم و خودش هم می دانست که این آرزوی من بود که من با او بازی کنم. این شانس و این غنیمت از من دریغ شد. فقط کسی که بازیگری می داند، می فهمد که خسرو شکیبایی کیست. ممنون از حسام برای فرستادن این مطلب
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
علی صادقی:
با ما باشید
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به مناسبت پخش فیلم سازدهنی اثر جاودانه امیر نادری از برنامه صد فیلم در شب گذشته می خواهم مشخصاتی را در باره این اثر در اختیار کاربران وبلاگ بگذارم: {ساز دهنی} نویسنده / گارگردان و طراح صحنه : امیر نادری مدیر فیلمبرداری : علیرضا زرین دست تدوین : سهراب شهید ثالث تهیه کننده: کانون فکری کودک و نوجوان سال ساخت : 1352 – آبادان مدت : 100 دقیقه- سیاه و سفید خلاصه فیلمنامه: امیرو پسر بچه بازی گوش برای به دست آوردن ساز دهنی دوست خود عبد اله و نواختن آن تن به هر خفتی می دهد یاد داشت کارگردان: این فیلم باز آفرینی بخشی از کودکی خود من است!
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با ما باشید جدید ترین اخبار سینمای ایران فقط
در این وبلاگ!
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
ما- «عیار 14» چهارمین فیلم پرویز شهبازی پس از «نجوا»، «مسافر جنوب» و «نفس عمیق» است كه این آخری در سالهای اولیه دهه 80 فیلم محبوب جوانان شد. آنان تصویر واقعی از زندگی خود را در این فیلم میدیدند. روزمرگی و سرخوردگی جوانان به خوبی در این فیلم به نمایش درآمده بود و شهبازی با شناختی كه از این دوره سنی و جوانان آن دوران داشت، فیلمی را جلوي دوربین برد كه توانست مشتاقان بسیاری را با خود همراه كند، اما گویا «عیار 14» فضای متفاوتی نسبت به «نفس عمیق» دارد و به قول شهبازی دوستداران این فیلم ممكن است، «عیار 14» را نپسندند.
داستان این فیلم درباره مردی است كه سالها قبل با زیركی خود را از مخمصهای رهانیده، اما با بازگشت غریبهای به شهر كوچك محل سكونتش، به دردسر میافتد. شهبازی تدوین سكانسهایی كه تا به حال جلوي دوربین رفته است را به پایان برده و از نتیجه كار راضی است: «تا جایی كه فیلم آمادهشده به نظرم كار بدی از آب درنیامده است. فیلم كیفیت بالایی دارد و مانند جنس چینی نیست كه كیفیت پایینی داشته باشد. جنس چینی را به زور میسازند، اما «عیار 14» جنس خوبی دارد و بادوام است!» با اینكه تمامی فیلمبرداری در شرایط سخت آب و هوایی و در سرما و بوران ساخته شده است، اما شهبازی از این شرایط ناراضی نیست و میگوید: «فیلمسازی همیشه سخت است. ما وقتی كار میكنیم، حالمان خوب است.» صداگذاری فیلم آغاز نشده است و شهبازی در حال مذاكره برای پیدا كردن صداگذار موردنظرش است. محمدرضا فروتن، كامبیز دیرباز، پوریا پورسرخ، مهشید افشارزاده و... بازیگران این فیلم هستند. استفاده از بازیگران شناختهشده از نقاط تمایز این فیلم با آثار قبلی شهبازی است. او در فیلمهای پیشین خود از بازیگران آماتور و ناشناخته استفاده میكرد، اما برای اولین بار از بازیگران چهره استفاده كرده است. كامبیز دیرباز كه از گذشته فیلمهای شهبازی را دنبال میكرده است و با او رفاقت و دوستی دارد همیشه درپی فرصت بوده تا در فیلمی به كارگردانی او حضور داشته باشد و سرانجام «عیار 14» این امكان را برای او فراهم كرد. دیرباز درباره نحوه كار شهبازی میگوید: «سینمای شهبازی فضای خاصی دارد كه او را نسبت به دیگران متفاوت میكند. او جزبهجز و پازلگونه بازیگران را هدایت میكند. ذرهذره اطلاعات به او میدهد و بازیگر پس از پایان روز فیلمبرداری وقتی جمعبندی میكند، تازه میفهمد چه كاری انجام داده است. همكاری با شهبازی برای من خیلی لذتبخش بود. سینماي او غیرقابل پیشبینی است. تجربه و دانش زیادی دارد و چیزهای زیادی از او یاد گرفتم.» حضور شهبازی، تازگی كاراكتر و تیم حرفهای از جمله عواملی بودند كه باعث پذیرفتن این نقش از سوی دیرباز شدند. او از ارائه هرگونه توضیحی درباره نقشش به این بهانه كه ممكن است داستان فیلم لو برود، خودداری میكند و تنها به این جمله كه دو كاراكتر سایهوار همدیگر را تعقیب میكنند، بسنده میكند. دیرباز از همكاری با فروتن و پورسرخ ابراز خوشحالی میكند و میگوید: «با اینكه با این دو تجربه همكاری نداشتم، دوستان خوبی برای من هستند و خیلی خوشحالم كه فرصت همكاری با آنان برای من بهوجود آمد. پوریا جوان تازهوارد و طلبه سینما است. این مسئله را به عینه دیدم. فروتن پیشكسوت جوان سینما است و در عین حال كه جوان است، تجربه بسیاری دارد.» دیرباز كار در سرما و برف را قبل از «عیار 14» تجربه كرده و به همين دلیل به راحتی توانسته كار در شرایط سخت را تحمل كند: «قبل از سفرم به سرعین در سریال «پریدخت» به كارگردانی سامان مقدم بازی كردم. بیشتر سكانسهایی كه بازی میكردم، مربوط به صحنههای خارجی میشد و تجربه بازی در برف را داشتم. در «عیار 14» در سرمای 30 درجه زیر صفر كار میكردیم، اما هیجان و انرژی شهبازی باعث میشد كار را بهراحتی ادامه دهیم. سرعین هم شهر خلوت و كوچكی است و در زمستان مسافر ندارد. این همان چیزی است كه شهبازی میخواست علاوه بر این فرصت مغتنمی برای ما بود تا دو ماه زندگی بدون ترافیك را تجربه كنیم.» كیارستمی در آخرین روزهای سال گذشته در پشت صحنه «عیار 14» حضور پیدا كرد و پلان نهایی فیلم را جلوي دوربین برد. این پلان یك اینسرت 2 دقیقهای است كه دیرباز سوار بر وانت قرمزرنگی از میان جادههای برفی عبور میكند، دیرباز درباره حضور كیارستمی میگوید: «این تجربه كمتر برای بازیگری بهوجود میآید كه در كنار كیارستمی حضور پیدا كرده و بازی كند. فرصت مغتنمی برای من بود و چیزهای زیادی در مدتی كه كیارستمی در «عیار 14» حضور داشت، از او یاد گرفتم.» دیرباز هیجان بسیاری برای دیدن «عیار 14» دارد و به نتیجه كار امیدوار است. او میگوید: «همیشه فیلم بهتر از فیلمنامه درمیآید. در عمل چیزهایی توسط كارگردان و بازیگران به كار اضافه میشود كه باعث بالا رفتن كیفیت كار میشود. «عیار 14» قطعا با حضور كارگردان حرفهای چون شهبازی فیلم خیلی خوبی از كار درخواهد آمد.» شهبازی در «عیار 14» به عنوان نویسنده، كارگردان، تهیهكننده، تدوینگر و سرمایهگذار فعالیت میكند. این فیلم به اصرار او اولین اكران خود را در جشنواره فیلم فجر امسال تجربه میكند. فیلمبرداری «عیار 14» 25 دی ماه سال گذشته در سرعین اردبیل در میان برف و سرما آغاز شد. هفت، هشت پلان از فیلم باقی مانده كه به دلیل آب شدن برفهای منطقه امكان برداشت این پلانها در زمستان گذشته وجود نداشت و فیلمبرداری آنها به آذرماه امسال در فیروزكوه موكول شده است. كامبیز دیرباز تنها بازیگر این پلانها است. منبع خبر : همشهري امارات
۲. «حامد بهداد» و «مهران احمدي» دو بازيگر جديدي هستند كه به فيلم «بيست» ساخته جديد «عبدالرضا كاهاني» پيوستهاند.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱. زادوبوم { ابوالحسن داودی}
۲. نسکافه داغ داغ { علی قوی تن}
۳. خواب زمستانی{ سیامک شایقی}
۴. تسویه حساب { تهمینه میلانی}
۵. پوسته{ مصطفی آل احمد}
۵. نسل جادویی{ ایرج کریمی}
۶. حرکت اول{ فرهاد نجفی}
۷. پسر تهرونی{ کاظم راست گفتار}
۸. بی پولی{ حمید نعمت اله}:
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱. ۳ زن / آواز گنجشک ها / کنعان/ نسکافه داغ داغ / دعوت در اکران عید فطر قطعی شدند
۲. ساخت بزرگ ترین مستند جامعه شناسی جوان توسط پویا نبی آغاز شد
با ما باشید
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سینمای ما - امیر قادری: به موقع آمد و زد به هدف؛ زد به دل شکسته مردمی که شاعرها و عاشقهای ناکام را دوست داشتند، و خسرو شکیبایی که شمایل بیعیب و نقص شاعر عاشق ناکام شکست خورده، در برزخ سنت و تجدد بود. پس هیچ تعجب نکردم اگر تشییع جنازهاش در کنار علی حاتمی و محمدعلی فردین، بین هنرمندها شلوغترین بود و این روزها این همه رفیق و همکار داغدیده دور و برم دارم که دست و دل هیچ کدامشان نه به کار میرود و نه به زندگی. در زندگینامهها آمده که آقای خسرو شکیبایی، در جوانی عشق کشتی کچ داشت و در مسابقات حرفهای و نیمه حرفهای این رشته شرکت میکرد، اما وقتی در میانههای چهل و پنج سالگی به هامون رسید، اندام ترد و شکنندهای داشت و صدای لطیفی که جان میداد برای شعر گفتن و خواندن، و برای ادای عباراتی مثل: «خدایا یه معجزه بفرست» و «مهشید من». و برای بازی در نقش آدمی که مثل قدیمها میخواست عاشق شود و جهان تغییر کرده بود؛ که به قول بودلر: «افسوس که شهرها سریعتر از قلب آدمی تغییر میکنند.» و حواسمان هست که شکیبایی هم به ایست قلبی مرد، حاصل از یک مدل زندگی، که آدمهای حساس این سرزمین دچارش میشوند و بعدش هم میمیرند. شهرت و موفقیت هم چاره دردشان نیست. قلب چیز دیگری است. یوگراف ژیواگو، برادر یوری شاعر در روسیه سرد دکتر ژیواگو؛ در توصیف برادرش، وقتی از پنجره قطار، عشق همه سالهای زندگیاش را دید و میخواست پیاده شود و امکاناش نبود و قبل از این که به دختره برسد، قلب او هم ایستاد و افتاد روی زمین و مرد؛ گفت: «دیوارههای قلباش از کاغذ بود» که قلب کاغذی، ظریف است و زیاد دوام ندارد. هر چند شکیبایی آن قدر دوام آورد که از شهرت حمید هامون به عنوان شمایل بخشی از «وجود» مردم این سرزمین استفاده کند و موهای لخت و اندام شکننده و صدای بازیگوشاش را به عاشقهای دیگری هم قرض دهد، از جمله در «یک بار برای همیشه» و لکنت زبان محشرش، که حس کودکانهای بهاش داده بود که موقع تماشای فیلم، آدم صد بار دلاش میخواست بلند شود و برود لپاش را بکشد، و همیشه برایم سوال بوده که حریفهایش در جوانی، وقتی عاشق ناکام ما کشتی کچ میگرفت، چه طور دلشان میآمد که باهاش مبارزه کنند، و مثلا زمیناش بزنند آدمی را که صحنه نمونهایاش برای ما، آن جا بود در فیلم هامون که دیوانهای میخواند: این بود دسترنج من و باغبانیام/ آخر چرا به خاک سیه مینشانیام و صدای مرد دیوانه بلند بود که حمید هامون در عمق قاب و ضد نور، کنار دیوار، کج میشد و مچاله میشد و میافتاد روی زمین. در کنار اینها اما نمک و یک جور جلبی، در رفتار و کلاماش بود که به پرسونای عاشق ناکام، ظاهر امروزی و ستارهوار و قابل درک میبخشید. چیزی که در فیلمهایی مثل سارا و عاشقانه به کمکاش آمدند و کمکاش کردند تا به یک پرسوناژ رذل جان ببخشد. اما بازی در نقشهای منفی (از جمله در نیمه اول سریال درجه یکی مثل «روزی روزگاری») عین خیالاش نبود، چون میدانست که آن عشق مرموز، چنان در قلب و انداماش نهادینه شده که هیچ تماشاگری پس نمیزند، و باز میپذیردش. از جمله وقتی در شاهکار «دختر دایی گمشده»، وقت خواندن ترانه دختر دایی، دستهایش را طوری میگرفت که انگار قلبی را درونشان حبس کرده و با تاکید میگفت: «دختر دایی، جون دل، جون دل...» خلاصه مرد این کارها بود و توی صحنه جنب و جوش داشت و خوب دیالوگ میگفت و ریتم پلان را میفهمید. چند تا بازیگر ایرانی دیگر سراغ دارید که وسط یک پینگ پنگ کلامی شدید، مثل آن چه در فیلم هامون، بین او و دکتر مقابلاش جریان داشت، ناگهان دست کند و کراوات طرف را بگیرد و بگوید: «مال منه؟» و هیچ چیز از روند طبیعیاش خارج نشود. مهرجویی فهمیده بود که اگر بخواهد عاشق مردد امروزی، شاعری را که بین کفر و ایمان، تنهایی و وصال سرگردان است، تصویر کند، بهتر از خسرو شکیبایی گیرش نمیآید، و کشف او به درد بقیه هم خورد. از کارگردانهایی که فیلمهای بد و متوسطی با حضور او باز به عنوان مرد میانسال احساساتی ساختند تا احمدرضا درویش در کیمیا که خیال همه را راحت کرد. این بار دیگر با یک شکیبایی خالصتر طرف بودیم. نه آدم سرگردان بین این دنیا و آن دنیا، بین فراغ و وصل، بین ابراهیم و اسماعیل، که یک عاشق ایرانی اسطورهای کامل که عاشق میشود، رنج میکشد، بعد چشماش به گنبد امام رضا میافتد و برای کبوترهایش دانه میریزد و پاکت خالی دانهها را کپ، میاندازد توی سطل آشغال، که یعنی دیگر دل کنده است. بعد باز صدایش (که توی چند نوار از شعرهای سهراب و باقی شاعرها هم استفاده شد) روی تصاویر میآید که: «این خداحافظی، آغاز سلام است.» رفیقام نیما حسنینسب، وقتی خسرو زنده بود، باهاش گفت و گویی کرد، صرف نقشاش در فیلم هامون، و شکیبایی آن جا خاطرهای از مهرجویی تعریف کرده بود، که همه ما وقت مرگاش یاد آن گفت و گو و این خاطره افتادیم، که میخورد به زندگی و دنیای بازیگری که بعد این همه سال، این خاطره را یادش مانده بود و برای نیما تعریف کرده بود: «... [بعد از گرفتن یک صحنه سخت از فیلم هامون] يك دفعه گفتم واي آقاي مهرجويي، جمله اصلي را يادم رفت بگويم: "لاكردار اگه بدوني هنوز چهقدر دوستت دارم"... اما بعد از كلي فكركردن يادمان آمد كه در اين صحنه يك نما از تفنگ داريم كه لب من در كادر نيست و قرار شد سر يكي از صحنههاي فضاي آزاد اين جمله را بگويم و بعدا ميكساش كنند. گذشت تا چند وقت بعد كه درست قبل از شروع فيلمبرداري آن صحنه پرت كردن اسلحه، روی تپه داشتيم با مهرجويي در بيابان قدم مي زديم و من گفتم آقا الان موقعش رسيده كه آن جمله را ضبط كنيم. مهرجويي انگار يادش رفته بود و پرسيد كدام جمله؟ جواب دادم: "لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم." گفت آره آره انگار وقتشه. بعد رو كرد به دستيارش و گفت: امير سيدي، اون جمله رو الان مي گيريم. سيدي پرسيد كدام؟ مهرجويي بلند گفت لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم.(بغض مي كند) الان هم كه يادم مي افتد نمي توانم تعريفش كنم... سيدي برگشت طرف صدابردار كه مي پرسيد چي رو بايد بگيريم. امير داد ميزد لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. حالا من و مهرجويي زل زده ايم به اين ميزانسن و ردوبدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. هر دفعه كه اين تكرار مي شد، مهرجويي رو مي كرد به من مي گفت شنيدي، اون هم جمله رو كامل گفت. خلاصه داریوش مهرجويي وسط بيابان نشسته بود مي كوبيد روي پايش و ميگفت ببين چه قدر دنيا قشنگ ميشد اگر همه آدمها فرصت ميكردند همين يك جمله را بلند به هم بگويند... لاكردار، اگه مي دونستي هنوز چه قد دوستت دارم. ××× یوگراف ژیواگوی خشک نظامی، که از دیوارههای کاغذی قلب برادرش، یوری شاعر میگفت؛ همان قلب نازک ضعیفی که به کشتناش داد، پس از مرگ یوری، درباره ملت روسیه سرد و سخت گفت: مردم ما شعر را دوست دارند، پس شاعر را هم دوست دارند، و مردم ما هم به همین خاطر آقای خسرو شکیبایی را دوست داشتند، و همه شور و غم و ولوله این روزها به همین خاطر بود. خیلیها عاشقاش بودند، حتی حریفهای احتمالا خشن دوران جوانیاش، وقتی خسرو کشتی کچ میگرفت و بعد آمد و بازیگر شد و فهمید یک شب بیداری عاشق تا صبح، از هزار تا مبارزه با حریفهای قدر کشتی کچ سختتر است.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
پروین و پوریا شکیبایی:
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
۱.
۲.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مراسم بزرگداشت خسرو شكيبايي با حضور جمع زيادي از مردم هنردوست امروز ـ اول مرداد ـ در مسجد جامع شهرك غرب برگزار شد. در اين مراسم مانند مراسم تشييع اين هنرمند فقيد، حضور گستردهي مردم نظم برنامه را تحتالشعاع خود قرار داده بود.در ابتداي مراسم، پس از مرثيهسرايي مداح اهل بيت (ع)، تصاويري از خسرو شكيبايي به همراه صداي او پخش شد و در ادامه، حجتالاسلام مرادي به ايراد سخنراني پرداخت.از حاضران در اين مراسم به محمدرضا جعفري جلوه، احمدرضا درويش، فريبرز عربنيا، سامان مقدم، غلامرضا موسوي، مهدي صباغزاده، مهدي كلهر، مرتضي طلايي، منوچهر شاهسوراي، عليرضا خمسه، جلالالدين معيديان، ناصر چشمآذر، عبدالحسين مختاباد، جمشيد هاشمپور، بيژن امكانيان، بهرام رادان، بهمن قبادي، شهرام اسدي، پژمان بازغي، كامبيز ديرباز، محمد كاسبي، اسماعيل خلج، پرويز پورحسيني، يدالله صمدي، علي نصيريان، حميد فرخنژاد، جواد رضويان، امير اسفندياري، مصطفي طاري، اصغر هاشمي و... ميتوان نام برد.برنامه با شعرخواني براي خسرو شكيبايي ادامه پيدا كرد.به دليل ازدحام جمعيت و پر شدن سالن مراسم، از سوي سخنران جلسه بارها اعلام شد كه حاضران سالن را ترك كنند تا كساني كه در بيرون از سالن پشت در ماندهاند، به مراسم بيايند.سالني در كنار سالن اصلي مراسم به اين برنامه اختصاص پيدا كرد و جمعيت پشت در مانده به آن سالن هدايت شدند.بسياري از جمع حاضر هم با تجمع در مقابل مسجد از هنرمندان عكس و امضا ميگرفتند.خسرو شكيبايي پس از سالها نقشآفريني در سينماي ايران، جمعه، 28 تير، در سن 64سالگي بر اثر سكتهي قلبي در بيمارستان پارسيان از دنيا رفت.
منبع خبر : ایسنا
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
8 بازيگر به نامهاي بهرام رادان، محمدرضا گلزار، محمدرضا فروتن، بابك حميديان، گلشيفته فراهاني، ليلا حاتمي، باران كوثري و النازشاكردوست بازيگران احتمالي نقشهاي اصلي «آناهيتا» ساخته جديد «عزيزالله حميدنژاد» خواهند بود.
ازهترين كار عزيزالله حميدنژاد، از ميان بازيگران سينماي ايران كانديدهاي نقشهاي اصلي اين فيلم اعلام شدند. بنا بر اين گزارش، بهرام رادان، محمدرضا گلزار، محمدرضا فروتن، بابك حميديان، گلشيفته فراهاني، ليلا حاتمي، باران كوثري و النازشاكردوست بازيگران احتمالي نقشهاي اصلي «آناهيتا» خواهند بود. بنابراين گزارش در چند روز آينده حميدنژاد با بازيگران احتمالي فيلم جديدش وارد مذاكره خواهد شد. موضوع آناهيتا درامي علمي، اجتماعي است كه به تحقيقات علمي چند جوان دانشجو ميپردازد. با تكميل شدن سرمايه گذاران اين فيلم، از هفته آينده پيش توليد آناهيتا آغاز خواهد شد. «آناهيتا» در مؤسسه سينمايي شيوافيلم پارس به سرپرستي عزيزالله حميدنژاد و مهرشاد كارخاني ساخته ميشود و اولين توليد اين مؤسسه خواهد بود.
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1. زن ها فرشته اند 690 میلیون تومان 2. انعکاس 280 میلیون تومان 3. تیغ زن 275 میلیون تومان 4. حس پنهان 150 میلیون تومان 5. ده رقمی 212 میلیون تومان 6. مارادونا{ فیلم خارجی- تک سانس} 2 میلیون تومان { از نهم مرداد ماه فیلمهای همیشه پای یک زن در میان است و فرزند خاک اکران خواهند شد}
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
1. محمد رضا فروتن با برنامه چهار فصل به رادیو جوان می آید 2. امیر نادری فیلم جدید خود را به لوکارنو نداد 3. فیلمبرداری بی پولی جدیدترین اثر حمید نعمت اله امروز تمام شد 4. فیلمبرداری وقتی همه خوابیم به کارگردانی بهرام بیضایی در منطقه سعادت آباد همچنان ادامه دارد فیلمبرداری وارد هفته نهم شد! 5. دیوار از 2 مرداد اکران می شود 6. سن پرزبورگ به کارگردانی سامان مقدم به زودی کلید می خورد
+
نوشته شده در ساعت توسط پویا نبی
|
|
|||||
|
|||||